{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۱

جیمین اروم بود. منم اروم بودم انگار از گرماي تن هم ارامش دریافت میکردیم و هیچ
جوره دلمون نمیخواست از این اغوش جدا شیم. جدا شدن از این خونه و ارامشش و برگشتن به خونه خودمون و تموم کردن این ماه عسل شیرین از سخت ترین کارهاي ممکن بود..
اما بعد دو هفته استراحت و فرار از زندگي واقعي وقتش بود به زندگي برگردیم..
جیمین باید بعد مدتها برمیگشت سر کارش و شرکتش..
من باید به همسر خانه دار میشدم.هرچند خيلي باهاش موافق نبودم و میخواستم درس بخونم و کارهاي طراحيم
رو پیش ببرم و برم پیش جیمین و توي شرکتش کار کنم و وقتی این ایده رو دادم جیمین یه جوری نگام کرد که یه حقيقتي برام روشن شد.
جیمین قبلاً اصرار داشت من طراحي رو یاد بگیرم و مدرك دانشگاهي داشته باشم که..
که بعد از اون وقتي شرکتش بهم ارث میرسید اداره اش
کنم.. از تصورش لرزي به تنم افتاد و خوشحالم که دیگه مجبور
نیستم اینکار رو بکنم و جیمین رو در کنارم دارم از ترس خطري که رد کردیم اروم سر روي شونه اش
گذاشتم تا حسش کنم.
سرفه ارومي زد و پنجره رو بالا داد و گفت : خوب خانومم؟
اروم گفتم خيلي دنده رو عوض کرد.
تو راه برگشت به خونه بودیم. خونه مون
لبخند زدم.
این دفعه دیگه فقط خونه جیمین ترینر نیست و من مهمون موقتش نیستم. من خانوم اون خونه ام... 
لبخند سرخوشي زدم.
اخ..
نفس عمیق و شادي کشیدم..
جیمینم نفس عمیق کشید و جدي گفت خونه
با لبخند نگاش کردم
خیره به روبروش راه افتاد و رفت تو پارکینگ با ذوق و شوق غيرقابل وصفي از ماشین پیاده شدم و
دویدم سمت اسانسور..
جیمین تند گفت وایستا با هم بریم.
ذوق زده گفتم بدو بدو دلم براي خونه تنگ شده.. با لبخند ماشین رو خاموش کرد و گفت: خیله خب.
و پیاده شد و اومد سمتم.
دویدم داخل اسانسور که پشتم در رو گرفت و اومد تو..
بي قرار پاهامو تکون دادم
جیمین : اووه... این همه دلتنگي براي خونه؟
شاد گفتم: اخ..واقعا دلم تنگ شده..
اسانسور وایستاد.
تند دویدم بیرون
با لبخند پشتم اومد و کلیدشو در آورد و در رو باز کرد و تا اخر هولش داد و جدي نگام کرد و گفت: الا ترینر به خونه ات خوش اومدي..
با ذوق تند گونه شو بوسیدم و دویدم تو خونه.
اخ..
خونه عین دسته گل تمیز شده بود و روي ميز جديد وسط سالن و جلوي مبلي گلدون پر از گل طبيعي بود..
خيلي
قشنگ شده بود.
جیمین مهربون گفت: به هیچ چیز دست نزدم چون فک کردم دوسشون داري ولي هرچي رو که بخواي ميتونيم عوض کنیم.
با شوق گفتم جز یه هنرمندي هاي زنونه بقیه اش همه اش خاطره است..خیلی نمیخوام عوضش کنم.
و تند دویدم سمت اتاقم که. واه..
اینجا چرا..

جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۲۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۲تو اتاقم میز کار و لب تاب و...

پارت ۶۹۳ خانواده همیشه مهم ترین تکیه گاه و ستون هر آدمیه.. ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۰با خنده بلندي سرشو توي گردن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۹هول گفتم حس میکنم به زمان ب...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط