رمان گناه عشق

رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۱۲




نیکا: دارم. اما برای چی میخوای؟
دیانا: نمیدونم حس میکنم. شایان رو قبلا یک جا دیده ام.
نیکا: خب وایسا یکم الان نشونت میدم.
دیانا: بش.
کمیـ🕥بعد
نیکا: آها پیداش کردم بیا ببین.
دیانا: ببین.....
با دیدن عکس حرف توی دهنم خشکشد اون... اون.... خودش بود. اشک توی چشام جمع شد آره خودش بود.
نیکا: دیانا؟ خوبی؟
دیانا: خودشه.😭
نیکا: دیانا چی خودشه چرا گریه میکنی؟
دیانا: همونه همونی که به مامانم تجاو*ز کرد.
نیکا: چییییی؟ دیانا قشنگ توضبح بده ببینم.
دیانا: نیکااااا شایانه خودشه.
ارسلان*داشتم از در اتاق دیانا و نیکا رد میشدم که صدای گریه ای توجه ام رو جلب کرد. دیانا بود دیانل داشت گریه میکرد با تعجب به حرفاشون گوش دادم.
نیکا: دیانا بگو جی شده.
دیانا: حدود ۹سال پیش سر یک سؤتفاهم بابای من ورشکست شد. یک شب یک مردی اومد خونموندست؛ پا و دهان بابا مو بست. من اون موقع۱۴سالم بود خیلی بچه بودم. قیام شده بودم. تا اون مرده رفت. اومدم بیرون تا دست و پای بابامو باز کنم. که دیدم از سر بابام داره خون بیاد هرچقدر صداش زدم بیدار نشد. رفتم مامانم رو صدا بزنم. که دیدم اون مرده داره به مامانم تجاو*ز میکنه. قشنگ گریه های مامانم رو یادمه. دادشم اونموقع سربازی بود. و کلا بهما سرنمیرد تا بفهمه چه خبر شده.
...........؟..........؟.........
دیدگاه ها (۸)

رمان گناه عشق 🍷پارت: ۱۷صبح با صدای نیکا از خواب بیدارشدم. نی...

رمان گناه عشق 🍷پارت: ۱۸دیدم بلهه داره صدای دادزدنای دیانا می...

رمان گناه عشق❌🍷 پارت: ۱۱دیانا: آها. میگم چرا ارسلان با شایان...

رمان گناه عشق❌🍷 پارت: ۱۰دیانا: بمیرم برات بیا بریم داخل. نیک...

رمان جونکوک ( عمارت ارباب )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط