خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۱
سخن تیانا:
(سلااااام بر آرمی های فیک خون من😅✨ به مناسبت تولد بایسم برگشتم تا براتون پارت بذارم!! (نگید تولد جیمین دیروز یا پریروز بوده چون من این متنو خیلی وقته نوشتم) دیگه فحشم ندید که چرا نبودی و اینا که بی جنبه شدم این چن وقت شدید (زر میزنم تا میتونید خودتون رو داخل کامنت خالی کنید:|) خودم نیستم ولی بهترین دوستم نیکی جواب کامنت هاتون رو میده و پارت هارو آپ میکنه! به دلیل پایان مزخرفی که رمان داشت برای جبران با بهترین فصلش (یعنی فصل ۶) میخوام براتون کولااااک کنم! باید بگم خیلی گذشته و من به عنوان نویسنده خیلی تمرین کردم و شاید طرز نوشتنم هم فرق داشته باشه! اما هر چیزی که هست بهتر از قبله و بهتر داستان رو متوجه میشد! بزن بریم سراغ فن فیکشن!!!! آر یو رِدی؟؟؟ لتس گووو)
چمدونم رو گذاشتم کنارم.
نیکی با حساسیت داشت پاسپورت ها و بلیط هارو چک میکرد و من نمیدونستم با دیدن اعضا باید چه واکنشی از خودم نشون بدم.
نیکی: وانی!! اوناهاشن
سرمو بلند کردم که دیدم بگنتن با ماسک و کلاه پشت پیشخوان نشستند و منتظر هواپیما اند.
بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم.
رو به نیکی گفتم:
- نیکی من میرم پیششون.
نیک سری تکون داد و گفت:
- ببین فان باشی ها! حرفی از اون چیزهایی که شنیدی نزن! اصلاً همون جوری باش که دفعه ی اول دیدیشون.
سری تکون دادم و بهشون خیره شدم.
از من دور بودن و نمیدونستن دارم نگاشون میکنم.. یک بار دیگه نفس عمیقی کشیدم و با گام های بلند بهشون نزدیک شدم.
لب زدم:
- باید همون شکلی باشم که قبلاً بودم!
چشمامو بستم و تفریباً داد زدم:
- به به!!!! کراش های عالم، شما کجا اینجا کجا؟
با چشمای گرد شده فقط براندازم میکردند، اوخی شوکه شدند بدبختا!
با پر رویی عالم روی صندلی جلویشون نشستم و گفتم:
- دیگه بدون وانی میاید، بدون وانی میرید، بی معرفت شدیدااا!
تهیونگ اخمی کرد و گفت:
تهیونگ: هر چی از تو دورتر باشیم واسه خودمونم بهتره!
گااااد! بابا جذبهههه.. خب الان چه زری بزنم، نتونه چیزی بگه؟
لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم:
- گلم این نظره توعه، غیر از تو ۶ نفر دیگه برای جواب دادن سوال من هستند.. مگه من گفتم تو؟
چشمای بقیه اعضا از کاسه در اومد. خودمم باورم نمیشد دارم با تهیونگ اینجوری حرف میزنم!
تهیونگ لبخندی از روی حرص زد و گفت:
- فکر کن به نمایندگی این ۶ نفر اینجا نشستم!
نه باو.. مگه نماینده اصلی نامجون نی؟
چنگی به موهام زدم و گفتم:
- وقتی بی تی اس لیدر جذابی مثله نامجون داره جوجه هایی مثله تو حرف بزنن که چی؟
دیگه اعضا تعجب رو رد کرده بودن و به مرض فسیلی رسیده بودن. بخدااا خودش داره لج میکنه! مگه من واسه کلکل اومدم؟؟؟؟
اخمی روی ابروهای تهیونگ نشست.
ته: وانی، برگشتی که چی؟
....
.
.
.
.
.
.
.
سخن تیانا:
(سلااااام بر آرمی های فیک خون من😅✨ به مناسبت تولد بایسم برگشتم تا براتون پارت بذارم!! (نگید تولد جیمین دیروز یا پریروز بوده چون من این متنو خیلی وقته نوشتم) دیگه فحشم ندید که چرا نبودی و اینا که بی جنبه شدم این چن وقت شدید (زر میزنم تا میتونید خودتون رو داخل کامنت خالی کنید:|) خودم نیستم ولی بهترین دوستم نیکی جواب کامنت هاتون رو میده و پارت هارو آپ میکنه! به دلیل پایان مزخرفی که رمان داشت برای جبران با بهترین فصلش (یعنی فصل ۶) میخوام براتون کولااااک کنم! باید بگم خیلی گذشته و من به عنوان نویسنده خیلی تمرین کردم و شاید طرز نوشتنم هم فرق داشته باشه! اما هر چیزی که هست بهتر از قبله و بهتر داستان رو متوجه میشد! بزن بریم سراغ فن فیکشن!!!! آر یو رِدی؟؟؟ لتس گووو)
چمدونم رو گذاشتم کنارم.
نیکی با حساسیت داشت پاسپورت ها و بلیط هارو چک میکرد و من نمیدونستم با دیدن اعضا باید چه واکنشی از خودم نشون بدم.
نیکی: وانی!! اوناهاشن
سرمو بلند کردم که دیدم بگنتن با ماسک و کلاه پشت پیشخوان نشستند و منتظر هواپیما اند.
بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم.
رو به نیکی گفتم:
- نیکی من میرم پیششون.
نیک سری تکون داد و گفت:
- ببین فان باشی ها! حرفی از اون چیزهایی که شنیدی نزن! اصلاً همون جوری باش که دفعه ی اول دیدیشون.
سری تکون دادم و بهشون خیره شدم.
از من دور بودن و نمیدونستن دارم نگاشون میکنم.. یک بار دیگه نفس عمیقی کشیدم و با گام های بلند بهشون نزدیک شدم.
لب زدم:
- باید همون شکلی باشم که قبلاً بودم!
چشمامو بستم و تفریباً داد زدم:
- به به!!!! کراش های عالم، شما کجا اینجا کجا؟
با چشمای گرد شده فقط براندازم میکردند، اوخی شوکه شدند بدبختا!
با پر رویی عالم روی صندلی جلویشون نشستم و گفتم:
- دیگه بدون وانی میاید، بدون وانی میرید، بی معرفت شدیدااا!
تهیونگ اخمی کرد و گفت:
تهیونگ: هر چی از تو دورتر باشیم واسه خودمونم بهتره!
گااااد! بابا جذبهههه.. خب الان چه زری بزنم، نتونه چیزی بگه؟
لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم:
- گلم این نظره توعه، غیر از تو ۶ نفر دیگه برای جواب دادن سوال من هستند.. مگه من گفتم تو؟
چشمای بقیه اعضا از کاسه در اومد. خودمم باورم نمیشد دارم با تهیونگ اینجوری حرف میزنم!
تهیونگ لبخندی از روی حرص زد و گفت:
- فکر کن به نمایندگی این ۶ نفر اینجا نشستم!
نه باو.. مگه نماینده اصلی نامجون نی؟
چنگی به موهام زدم و گفتم:
- وقتی بی تی اس لیدر جذابی مثله نامجون داره جوجه هایی مثله تو حرف بزنن که چی؟
دیگه اعضا تعجب رو رد کرده بودن و به مرض فسیلی رسیده بودن. بخدااا خودش داره لج میکنه! مگه من واسه کلکل اومدم؟؟؟؟
اخمی روی ابروهای تهیونگ نشست.
ته: وانی، برگشتی که چی؟
....
.
.
.
.
.
.
.
- ۱۷.۰k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط