خاطرات یک آرمی فصل پارت آخر

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت آخر



از دید تهیونگ:



صدای بلند بسته شدن در به گوشم خورد.
با تعجب از جام بلند شدم و در نیمه باز اتاق رو باز کردم.
چند تا نایلون روی اپن بود و بوی عطر شیرین وانی!
جونگ کوک کنارم جا گرفت و با ابهام گفت:
- وانی اینجا بوده؟؟؟
چشامو از نایلون ها گرفتم و با تمام سرعت خودم رو رسوندم به در.
در رو با شتاب باز کردم ولی وانی نبود!
سرم رو بین دستام گرفتم و طول و عرض اتاق رو طی میکردم. با خودم حرف میزدم و از حالم سردر نمیاوردم. شنیده! معلومه شنیده!
کوک: ته‌ته، چیشده؟
خودش جواب سوالشو میدونست. میخواست مطمئن بشه. سرم رو بلند کردم و به چشمای قهوه ایش خیره شدم! خودش گرفت.. گرفت قضیه‌رو! به چشمام اعتماد داشت.
با گنگی گفت:
- خب الان چیکار کنیم؟ وانیا چی میشه؟
با سرد ترین لحن ممکن گفتم:
- یعنی چی وانیا چی میشه؟ برمیگردیم کره! اونم تو وطنشه دیگه.. حرف خاصی نمیمونه.
جونگ‌کوک با چشمای گرد شده بهم خیره شد.
دلیلی برای توضیحات بیشتر نمیدیدم.
باید اینجوری وابستگی تموم میشد.. مگه‌نه؟



از دید وانیا


اشکامو با پشت دست پاک کردم.
هق هق هام امون نیکی رو بریده بود! ولی دست خودم نبود. حالم اصلاً خوب نبود.
نیکی: میگم، وانی ...
دیگه صبر نکردم ادامه حرفشو بگه و با صدای بلند زدم زیره گریه.
نیکی: واااا! وانیا چته؟
زانوهامو بغل گرفتم و با بغض گفتم:
- چیکار کنم نیککک! بدبخت شدمممم!
نیکی کلافه از جاش بلند شد و جلوی من چها زانو نشست.
جوری با صدای بلند داد زد که قشنگ خفه شدم.
نیکی: نمیشههههههه.
با تعجب اشکامو پاک کردم و آروم گفتم:
- نیکی چته؟
چشماش رو ریز کرد و گفت:
نیکی: باید بریم!
- کجا؟
نیکی: کرررره!
- وااات؟
نیکی: ببین باید از سر لج هم شده مثله کوالا بچسبی به جونشون!
اخم کردم و گفتم:
- معلوم هست چی میگی؟
پوکر گفت:
- تو هم معلوم نیست که به چه اندازه خری؟
با تندی گفتم:
- غرورم رو نمیذارم وسط!
با دست محکم رو پیشونیش کوبید و گفت:
نیکی: نه وانی جانم تو خر نیستی!!! گاوی ...‌ بابا بنگتن بوی بزرگترین گروه جهان پسراش دارن جلوت زانو میزن بعد تو میگی (ادای منو در میاره و میگه:(غرورمو نمیذارم به وسط!) نه جان من، غرورم داشته باش!
با کلافگی شقیقه هام رو مالوندم و گفتم:
- خب یعنی همراهشون بریم کره؟
نیکی: معلومه مثله بز بهشون حمله ور میشیم.
اخم کردم و گفتم:
- نیکی حیوون بهتری نبود بگی؟
به موهای کوتاهش چنگی زد و گفت:
- راست میگی تو بزی! من فرشته ام ...
.
.
.
.
اینم آپ پارت اخر فصل ۵ تقدیم نگاهاتون حمایت کنین😂😗💜
دیدگاه ها (۲۸)

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۱سخن تیانا:(سلااااام بر آرمی های ف...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲ب تیانا گفتم کامنت هاتون کمه قهر ...

با دقت بخونین!!سلام ب همه طرفدار های tinstory خواستم بگم من ...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۱۷آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرماز ...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۱که یهو پدر لوسیفر اومد و تفنگ رو سمت من...

اما من عاشقتم ! پارت ۷ تهیونگ بعد از اینکه کارای شرکت و راست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط