9
9
-باشه بابا خجالت زده ام نکنید دیگه...
ماشینو روشن کردم و راه افتادم...
-خب بچه ها کجا بریم؟؟
محنا-هر جا که خودت میدونی خوبه...
-نزدیکترین و بهترین مرکز خرید پالادیوم...برم؟؟؟
گلرو-آره خوبه برو...
دور زدم و رفتم به سمت پاساژ...
وقتی رسیدیم ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم...
رفتیم به طبقه ای که مخصوص لباس و پوشاک بود...
-خب هر کی برا خودش لباس بپسنده...
گلرو گفت:د ن د آبجی خانوم با تو اومدم که تو نظر بدی...
محنا-والاااا کجا داری میری؟؟؟مگه الکی زنگیدم بهت؟؟؟
-ای باباااا عجب گیری کردیم ها...
قیافشونو مظلوم کردن!!
-باشه بریم...
محنا همیشه میگفت سلیقه من عالیه به خاطر همین منو با خودش میبرد خرید...
به سمت مغازه ای رفتیم که لباس های مجلسی داشت...
از همون اول که داخل شدیم یکی از اون پسرا افتاد دنبالمون...
-خانوم این لباس ها ترکه...
-این یکی ها پر فروش ترین جنساست...
خلاصه یه طومار برای هر لباسی حرف میزد...
دیگه عاصی شدم و گفتم:عذر میخوام آقا اما ما خودمون چشم داریم...
هر موقع پسند کردیم شما در موردش نظر بده...
دیگه ساکت شد و فقط دنبالمون راه افتاد...
یه کت و شلوار آبی کاربنی نظرم رو جلب کرد...روی سینش گل سینه ی نقره ای رنگی قرار داشت...
خیلی زیبا بود...این کت و شلوار به نظرم برای محنا خیلی مناسب بود...
-محنا؟؟این چطوره؟؟
پسره گفت:اجازه هست؟؟؟
خندیدم و گفتم:الآن بله...
-خب خانوم اینم جنسش از بهترین پارچه است...خیلی خوش دوخته اگه خوشتون اومد بیارم براتون تا پرو کنید...
محنا-خوبه...
محنا سایز رو گفت و پسره یکی براش پیدا کرد...رفتیم طرف اتاق پرو...دو سه دقیقه ای طول کشید که محنا صدامون زد...
درست حدس زده بودم خیلیییی بهش میومد قد کشیده اش رو به رخ میکشید...
گلرو-عالی شدی...
-اگه یه دستمال گردن نقره ای هم به گردنت ببندی عالی عالی میشی...
-همین خوبه بخریمش؟؟؟
-ایرادی توش نمیبینم...
گلرو-از نظر منم عالیه...
-خب لباساتو بپوش بیا بیرون...
منتظر محنا بودیم که گلرو گفت:خوش به حالت تو اولین مغازه اولین لباسی که انتخاب کردی رو میخری...چطوریه؟؟؟
-خب من خودم یا اون کسی که لباس رو بخواد تو ذهنم داخل اون لباس تجسم میکنم...به نظرم این کت و شلوار خیلی به محنا میومد...
-خب منم خودمو تو لباس تجسم میکنم اما وقتی میپوشمش خیلی زشت میشم...
-خب بعضیا اینطوری ان دیگه...
همون لحظه محنا هم از اتاق پرو بیرون اومد...
-خب بچه ها لباسارو ببینید شماهم اگه خوشتون میاد باهم بخریم...
-من که دقت کردم چیزی نظرمو جلب نکرد...
گلرو-منم همینطور...
رفتیم پشت پیشخوان و لباس رو خیلی مرتب برامون تا کرد و گذاشت توی یه پاکت زیبا...
محنا پولشو حساب کرد و رفتیم...
بقیه مغازه هارو نگاه کردیم عاشق دیدن مغازه ها بودم...همینجوری هم نظر میدادم هیچکدوم به نظرمون زیبا نمی اومد...
توی این طبقه فقط این مغازه رو ندیده بودیم...
پشت ویترینش وایستادم و گفتم:گلرو تولد که لباس رسمی نمیخواد یه لباس اسپرت بپوش...
-توچی میپوشی؟
-هر چی بپوشم رسمی نمیپوشم...
-خب بیا بریم داخل...
یه پیرهن جلو باز چهار خونه نظرمو جلب کرد...
-گلرو نگاه کن اینو میتونی با اون شلوارک لی که داری بپوشیش...
-آره قشنگه.محنا تو چی میگی؟؟؟
-خیلی ناز میشه...
از فروشنده لباسو گرفت و رفت تا بپوشش...
تو این فاصله هم من رفتم تا لباس هارو نگاه کنم...
از توی رگال ها یه لباسی رو برداشتم
لباس دو قسمت داشت یه زیر و یه رو...
قسمت زیری یه تاپ حلقه ای ساده به رنگ صورتی چرک بود،قسمت رویی هم بیشتر جنبه تزیینی داشت از جنس حریرگیپور بود و همون رنگ و به طور شل روی تاپ قرار میگرفت.
چون دکمه ای نداشت یه کمربند طلایی رنگ مرواریدی شکل هم داشت...
-آقا این لباس سایز بندی داره؟؟
-همین یه دونه مونده خانوم...
برداشتمش و گفتم:امتحانش میکنم...
-بسیار خب...
رفتم توی اتاق پرو و پوشیدمش...
در عین ساده بودن واقعا زیبا بود...
درو باز کردم و محنا رو صدا زدم:چطوره؟؟
هیجانزده گفت:واای گلبو عالیهههه خیلیییی بهت میاد...
-مرسی،گلرو چیشد؟؟
-همونو پسندید...توهم همینو بردار دیگه...
-اوکی...
درو بست...
منم لباسمو پوشیدم و رفتم بیرون.
دوتاشو حساب کردم و رفتیم بیرون.
-خب حالا کجا بریم؟؟
-اول خوبببب مغازه هارو نگاه میکنیم بعد میریم کافی شاپ نزدیک خونه یه چیزی بر بدن میزنیم و میریم خونه...
سه تایی رفتیم طبقه ی بالا و مغازه هارو دید زدن.
گلرو و محنا حتی در مورد صاحب مغازه هم نظر میدادن و منو هم مجبور میکردن که تو بحثشون شرکت کنم
***
-باشه بابا خجالت زده ام نکنید دیگه...
ماشینو روشن کردم و راه افتادم...
-خب بچه ها کجا بریم؟؟
محنا-هر جا که خودت میدونی خوبه...
-نزدیکترین و بهترین مرکز خرید پالادیوم...برم؟؟؟
گلرو-آره خوبه برو...
دور زدم و رفتم به سمت پاساژ...
وقتی رسیدیم ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم...
رفتیم به طبقه ای که مخصوص لباس و پوشاک بود...
-خب هر کی برا خودش لباس بپسنده...
گلرو گفت:د ن د آبجی خانوم با تو اومدم که تو نظر بدی...
محنا-والاااا کجا داری میری؟؟؟مگه الکی زنگیدم بهت؟؟؟
-ای باباااا عجب گیری کردیم ها...
قیافشونو مظلوم کردن!!
-باشه بریم...
محنا همیشه میگفت سلیقه من عالیه به خاطر همین منو با خودش میبرد خرید...
به سمت مغازه ای رفتیم که لباس های مجلسی داشت...
از همون اول که داخل شدیم یکی از اون پسرا افتاد دنبالمون...
-خانوم این لباس ها ترکه...
-این یکی ها پر فروش ترین جنساست...
خلاصه یه طومار برای هر لباسی حرف میزد...
دیگه عاصی شدم و گفتم:عذر میخوام آقا اما ما خودمون چشم داریم...
هر موقع پسند کردیم شما در موردش نظر بده...
دیگه ساکت شد و فقط دنبالمون راه افتاد...
یه کت و شلوار آبی کاربنی نظرم رو جلب کرد...روی سینش گل سینه ی نقره ای رنگی قرار داشت...
خیلی زیبا بود...این کت و شلوار به نظرم برای محنا خیلی مناسب بود...
-محنا؟؟این چطوره؟؟
پسره گفت:اجازه هست؟؟؟
خندیدم و گفتم:الآن بله...
-خب خانوم اینم جنسش از بهترین پارچه است...خیلی خوش دوخته اگه خوشتون اومد بیارم براتون تا پرو کنید...
محنا-خوبه...
محنا سایز رو گفت و پسره یکی براش پیدا کرد...رفتیم طرف اتاق پرو...دو سه دقیقه ای طول کشید که محنا صدامون زد...
درست حدس زده بودم خیلیییی بهش میومد قد کشیده اش رو به رخ میکشید...
گلرو-عالی شدی...
-اگه یه دستمال گردن نقره ای هم به گردنت ببندی عالی عالی میشی...
-همین خوبه بخریمش؟؟؟
-ایرادی توش نمیبینم...
گلرو-از نظر منم عالیه...
-خب لباساتو بپوش بیا بیرون...
منتظر محنا بودیم که گلرو گفت:خوش به حالت تو اولین مغازه اولین لباسی که انتخاب کردی رو میخری...چطوریه؟؟؟
-خب من خودم یا اون کسی که لباس رو بخواد تو ذهنم داخل اون لباس تجسم میکنم...به نظرم این کت و شلوار خیلی به محنا میومد...
-خب منم خودمو تو لباس تجسم میکنم اما وقتی میپوشمش خیلی زشت میشم...
-خب بعضیا اینطوری ان دیگه...
همون لحظه محنا هم از اتاق پرو بیرون اومد...
-خب بچه ها لباسارو ببینید شماهم اگه خوشتون میاد باهم بخریم...
-من که دقت کردم چیزی نظرمو جلب نکرد...
گلرو-منم همینطور...
رفتیم پشت پیشخوان و لباس رو خیلی مرتب برامون تا کرد و گذاشت توی یه پاکت زیبا...
محنا پولشو حساب کرد و رفتیم...
بقیه مغازه هارو نگاه کردیم عاشق دیدن مغازه ها بودم...همینجوری هم نظر میدادم هیچکدوم به نظرمون زیبا نمی اومد...
توی این طبقه فقط این مغازه رو ندیده بودیم...
پشت ویترینش وایستادم و گفتم:گلرو تولد که لباس رسمی نمیخواد یه لباس اسپرت بپوش...
-توچی میپوشی؟
-هر چی بپوشم رسمی نمیپوشم...
-خب بیا بریم داخل...
یه پیرهن جلو باز چهار خونه نظرمو جلب کرد...
-گلرو نگاه کن اینو میتونی با اون شلوارک لی که داری بپوشیش...
-آره قشنگه.محنا تو چی میگی؟؟؟
-خیلی ناز میشه...
از فروشنده لباسو گرفت و رفت تا بپوشش...
تو این فاصله هم من رفتم تا لباس هارو نگاه کنم...
از توی رگال ها یه لباسی رو برداشتم
لباس دو قسمت داشت یه زیر و یه رو...
قسمت زیری یه تاپ حلقه ای ساده به رنگ صورتی چرک بود،قسمت رویی هم بیشتر جنبه تزیینی داشت از جنس حریرگیپور بود و همون رنگ و به طور شل روی تاپ قرار میگرفت.
چون دکمه ای نداشت یه کمربند طلایی رنگ مرواریدی شکل هم داشت...
-آقا این لباس سایز بندی داره؟؟
-همین یه دونه مونده خانوم...
برداشتمش و گفتم:امتحانش میکنم...
-بسیار خب...
رفتم توی اتاق پرو و پوشیدمش...
در عین ساده بودن واقعا زیبا بود...
درو باز کردم و محنا رو صدا زدم:چطوره؟؟
هیجانزده گفت:واای گلبو عالیهههه خیلیییی بهت میاد...
-مرسی،گلرو چیشد؟؟
-همونو پسندید...توهم همینو بردار دیگه...
-اوکی...
درو بست...
منم لباسمو پوشیدم و رفتم بیرون.
دوتاشو حساب کردم و رفتیم بیرون.
-خب حالا کجا بریم؟؟
-اول خوبببب مغازه هارو نگاه میکنیم بعد میریم کافی شاپ نزدیک خونه یه چیزی بر بدن میزنیم و میریم خونه...
سه تایی رفتیم طبقه ی بالا و مغازه هارو دید زدن.
گلرو و محنا حتی در مورد صاحب مغازه هم نظر میدادن و منو هم مجبور میکردن که تو بحثشون شرکت کنم
***
- ۱۱.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط