P
P/24
حوصله ی حرف زدن نداشت ولی،با این حال نمیخواست به چشم های مظلومش نه بگه!بی حوصله سری تکون داد.
تهیونگ:خب پس،بیا بریم یجایی
سولار:کجا؟
تهیونگ:میفهمی
از محیط عزاداری زدن بیرون و سوار ماشین شدن.
تهیونگ:یکم دوره
سولار:مشکلی نیست
کمربندش رو بست و سرش رو روی شیشه ی ماشین گذاشت. طولی نکشید که خوابش برد.
(سولار)
با تکون خوردن ماشین فهمیدم رسیدیم. چشمی به اطراف چرخوندم،ولی تهیونگ رو ندیدم. ضربه ای به شیشه خورد. پس اینجاست!
سولار:جای قشنگیه ولی،چرا اومدیم اینجا؟
تهیونگ:دنبالم بیا
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید. بعد از چند دقیقه رسیدیم یه جای سربالایی،کوه آخه؟الان چه وقته کوه نوردیه؟غرغر کنان گفتم:کوه برای چییی؟
تهیونگ:باید بریم بالای اون کوه
سولار:چییییی؟
تهیونگ:باید بریم سولار،لطفا
سولار:وسط زمستون کوهنوردی چی میگه؟؟
جوابی نشنیدم دقت که کردم فهمیدم نصف راه رو رفته،نه بابا کوهنورد خوبی بوده من نمیدونستم!
تهیونگ:نمیای؟
میدونستم موندم به نفع هیچکس نیست پس سریع به دنبالش راه افتادم. آخرای راه بود و دیگه نفس کم آورده بودم داشتم میمردم.
سولار:چقدر...دیگه...یعنی...چقدر...باید...راه...یعنی...کی...تموم...من...خسته...یعنی
در حرکتی ناگهانی من رو بلند کرد و گرفت روی کولش. جیغ خفیفی کشیدم و سرم رو توی شونه های پهنش پنهان کردم. شروع کرد و قهقهه زد و من بیستر خجالت کشیدم در آخرهم چینی به بینیش داد و گفت:یکم دیگه مونده بعد از طی کردن مسافتی طولانی بلاخره به نوک قله رسیدیم. قشنگ معلوم بود که کمرش داغون شده،دستی رو شونش کشیدم.
سولار:کوهنورد خوبی میشی
تهیونگ:هستم!
حوصله ی حرف زدن نداشت ولی،با این حال نمیخواست به چشم های مظلومش نه بگه!بی حوصله سری تکون داد.
تهیونگ:خب پس،بیا بریم یجایی
سولار:کجا؟
تهیونگ:میفهمی
از محیط عزاداری زدن بیرون و سوار ماشین شدن.
تهیونگ:یکم دوره
سولار:مشکلی نیست
کمربندش رو بست و سرش رو روی شیشه ی ماشین گذاشت. طولی نکشید که خوابش برد.
(سولار)
با تکون خوردن ماشین فهمیدم رسیدیم. چشمی به اطراف چرخوندم،ولی تهیونگ رو ندیدم. ضربه ای به شیشه خورد. پس اینجاست!
سولار:جای قشنگیه ولی،چرا اومدیم اینجا؟
تهیونگ:دنبالم بیا
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید. بعد از چند دقیقه رسیدیم یه جای سربالایی،کوه آخه؟الان چه وقته کوه نوردیه؟غرغر کنان گفتم:کوه برای چییی؟
تهیونگ:باید بریم بالای اون کوه
سولار:چییییی؟
تهیونگ:باید بریم سولار،لطفا
سولار:وسط زمستون کوهنوردی چی میگه؟؟
جوابی نشنیدم دقت که کردم فهمیدم نصف راه رو رفته،نه بابا کوهنورد خوبی بوده من نمیدونستم!
تهیونگ:نمیای؟
میدونستم موندم به نفع هیچکس نیست پس سریع به دنبالش راه افتادم. آخرای راه بود و دیگه نفس کم آورده بودم داشتم میمردم.
سولار:چقدر...دیگه...یعنی...چقدر...باید...راه...یعنی...کی...تموم...من...خسته...یعنی
در حرکتی ناگهانی من رو بلند کرد و گرفت روی کولش. جیغ خفیفی کشیدم و سرم رو توی شونه های پهنش پنهان کردم. شروع کرد و قهقهه زد و من بیستر خجالت کشیدم در آخرهم چینی به بینیش داد و گفت:یکم دیگه مونده بعد از طی کردن مسافتی طولانی بلاخره به نوک قله رسیدیم. قشنگ معلوم بود که کمرش داغون شده،دستی رو شونش کشیدم.
سولار:کوهنورد خوبی میشی
تهیونگ:هستم!
- ۷۵۱
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط