وقتی والیبالیست بودی...(پایانی)
وقتی والیبالیست بودی...(پایانی)
از اون روز،یک ماه میگذره..
تو هرروز میری پیادهروی و هرروز میبینیش..هرروز باهاش حرف میزنی و الان تقریبا اگر یک روز باهاش حرف نزنی،نمیتونی زندگی کنی
یک شب،مثل همیشه رفتی سوپرمارکت..با چهره ی خندونش مواجه شدی
توهم یه لبخند محو زدی و پیشش نشستی:"یک ماهه باهم حرف میزنیم.. حتی اسم های هم رو نمیدونیم!"
دستش رو دراز کرد:"جئون جونگکوک"
یه ثانیه دهنت باز موند..فقط چندباری اسمش رو شنیده بودی..
دستت رو دراز کردی:"کیم کالیرا!"
دست دادین..
با قیافه ی سوالی گفتی:"میشه از خودت بگی؟"
-"اوهوم"
و تمام زندگیش رو تعریف کرد..اونموقع فمیدی،اون یه فرد خیلییییی معروفه
حتی بیشتر از چیزی که فکر میکردی
شماره هاتون رو به هم دادین..تا حداقل باهم در تماس باشین
بعد از اینکه ازش خداحافظی کردی،برای ادامه ی پیادهروی رفتی از فروشگاه بیرون
همش با خودت میگفتی:"اون چرا همیشه منتظرمه؟"
و جواب این سوال،یه حس دوطرفه بود که هنوز خودتم متوجهش نشده بودی
حسی که همین امشب،به وجود اومده بود
بعد از امشب،هروقت میدیدیش،تپش قلب میگرفتی
گونه هات گل مینداخت..
و بالاخره،۱۰ مارس،متوجه حست شدی
اول انکار بود..بعد قبول کردن..و بعد خاموش کردن
ولی حسی که روشن بشه،خاموش کردنش سخته
یک شب بارونی،زمانی که مثل همیشه توی سوپرمارکت باهاش حرف میزدی،ناخداگاه یه چیز اشتباه گفتی:"راستی بهت گفتم عاشق شدم؟"
یهو جلوی دهنت رو گرفتی..کوک با ناراحتی که پنهانش کرده بود گفت:"اها..کیه؟"
گفتی:"اممم..فکر کنم اسمش جونگکوکه"
چشماش برق زد:"تو..منو..دوست داری؟"
سرتو تکون دادی و قبل از اینکه جوابی بدی،لباشو روی لبات گذاشت...
و اون فروشنده بود که از شما بیشتر ذوق کرده بود...
-نظرتون رو بهم بگید...
از اون روز،یک ماه میگذره..
تو هرروز میری پیادهروی و هرروز میبینیش..هرروز باهاش حرف میزنی و الان تقریبا اگر یک روز باهاش حرف نزنی،نمیتونی زندگی کنی
یک شب،مثل همیشه رفتی سوپرمارکت..با چهره ی خندونش مواجه شدی
توهم یه لبخند محو زدی و پیشش نشستی:"یک ماهه باهم حرف میزنیم.. حتی اسم های هم رو نمیدونیم!"
دستش رو دراز کرد:"جئون جونگکوک"
یه ثانیه دهنت باز موند..فقط چندباری اسمش رو شنیده بودی..
دستت رو دراز کردی:"کیم کالیرا!"
دست دادین..
با قیافه ی سوالی گفتی:"میشه از خودت بگی؟"
-"اوهوم"
و تمام زندگیش رو تعریف کرد..اونموقع فمیدی،اون یه فرد خیلییییی معروفه
حتی بیشتر از چیزی که فکر میکردی
شماره هاتون رو به هم دادین..تا حداقل باهم در تماس باشین
بعد از اینکه ازش خداحافظی کردی،برای ادامه ی پیادهروی رفتی از فروشگاه بیرون
همش با خودت میگفتی:"اون چرا همیشه منتظرمه؟"
و جواب این سوال،یه حس دوطرفه بود که هنوز خودتم متوجهش نشده بودی
حسی که همین امشب،به وجود اومده بود
بعد از امشب،هروقت میدیدیش،تپش قلب میگرفتی
گونه هات گل مینداخت..
و بالاخره،۱۰ مارس،متوجه حست شدی
اول انکار بود..بعد قبول کردن..و بعد خاموش کردن
ولی حسی که روشن بشه،خاموش کردنش سخته
یک شب بارونی،زمانی که مثل همیشه توی سوپرمارکت باهاش حرف میزدی،ناخداگاه یه چیز اشتباه گفتی:"راستی بهت گفتم عاشق شدم؟"
یهو جلوی دهنت رو گرفتی..کوک با ناراحتی که پنهانش کرده بود گفت:"اها..کیه؟"
گفتی:"اممم..فکر کنم اسمش جونگکوکه"
چشماش برق زد:"تو..منو..دوست داری؟"
سرتو تکون دادی و قبل از اینکه جوابی بدی،لباشو روی لبات گذاشت...
و اون فروشنده بود که از شما بیشتر ذوق کرده بود...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۱۳.۸k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط