وقتی یه اموی،دلیل اشناییتون بود...(پایانی)
وقتی یه اموی،دلیل اشناییتون بود...(پایانی)
بعد از اون قرار کاری،هرروز باهم تمرین میکردید..ولی قسمت بوسه،فقط به هم نزدیک میشدید
خیلی باهم تمرین کرده بودید..اما بین این تمرین ها..
یه حس ناآشنا بهت دست داده بود
زمانی که مجبور بودی روی پاهاش بشینی،قلبت تند میزد
زمانی که بهت برای یه بوسه ی الکی نزدیک میشد،صورتت سرخ میشد
تو بیخبر از اینکه تهیونگ هم عاشقت شده،شب و روز به خاطر حس یه طرفهات گریه میکردی
و صبح با همون چشمای های پف کرده،میرفتی سر تمرین..تهیونگ مدام ازت میپرسید:"چیزی شده؟"
و تو فقط سر تکون میدادی...
یک هفته میگذره و امروز،زمان فیلمبرداری اموی هستش
رفتی توی اتاق استادیوم،تا لباستو بپوشی و میکاپتو بکنی
میکاپارتیستت،ارایشت رو تموم کرد
ساده بود ولی زیبا..
لباست رو پوشیدی..یکم زیادی کوتاه بود
اگه یکم خم میشدی،لباس میرفت بالا
موهات رو باز گذاشته بودن و با کمی تافت،فیکسش کردن
از اتاق اومدی بیرون..تهیونگ هم اونجا بود..
نگاهتون چند دقیقه روی هم ثابت موند
بعد لبخند زد:"امادهای؟"
-"ا..اره"
اهنگ پلی شد..و طبق چیزی که تمرین کرده بودین،مراحل رو طی کردید:
اول تو پشت تهیونگ بودی..بعد اومدی جلوش..تهیونگ از لای پاهات رد شد..بعد تو روی پاش نشستی..انگشتت رو زیر چونش گذاشتی و با حرکت دستت،بلند شد..
دنس تا قسمت اوج اهنگ ادامه داشت
تا قبل از اوج اهنگ،دستات رو دور گردنش حلقه کردی
اب دهنت رو به زور قورت دادی..میترسیدی واقعا تورو ببوسه
اروم نزدیک شد..با نگاهش داشت ازت اجازه میگرفت..فقط نگاهش کردی..و با ارامش لباشو روی لبات گذاشت
ناخداگاه پلکات سنگین شد و چشماتو بستی
دهنش باز و بسته میشد و با زبونش لبات رو احاطه کرده بود
خیلی اروم همراهی میکردی و دستت رو به طور نامحسوس بین موهاش حرکت میدادی..ولی خودش میفهمید
سعی داشت اذیت نشی..
تا فیلمبردار گفت:"کات!..عالی بودید"
ازت فاصله گرفت..چند دقیقه فقط به هم نگاه میکردید..و بعد خودتو جمع و جور کردی
با قدمای محکم و بلند رفتی توی اتاقک
در رو بستی و دستت رو روی قلبت گذاشتی
اشکات اروم اروم از هم سبقت میگرفتن
ارایشت رو پاک کردی..
بعد از اون،چند لحظه به لبت خیره شدی..و یه لبخند روی لبت جا گرفت
لباست رو عوض کردی..از اتاق اومدی بیرون.
با تهیونگی که سرش رو توی دستاش قایم کرده بود و داشت برای جونگکوک ماجرا رو تعریف میکرد،مواجه شدی
با صدای اروم به جونگکوک میگفت:"واقعا بوسیدمش..جونگکوک یه ثانیه انگار زمان ایستاد.. یعنی وقتی فیلمبردار گفت کات میخواستم خودمو بکشم..کاش اون لحظه تا ابد ادامه داشت"
جونگکوک خندید:"داداش وافعا عاشق شدی؟"
ادامه داد:"خیلی زیاد تر از اون چیزی که فکر میکنی"
همونجوری که راه میرفتی،یه ثانیه وایسادی
بهش نگاه کردی..
اصلا فکر نمیکرد تو اونجا باشی
با لکنت گفت:"لارا..من واقعا منظوری نداشتم..من..."
لباسش رو گرفتی و به خودت نزدیک کردی
اینبار،بوسه رو تو شروع کردی و بهش فهموندی،توهم عاشقشی...
-نظرتون رو بهم بگید...
بعد از اون قرار کاری،هرروز باهم تمرین میکردید..ولی قسمت بوسه،فقط به هم نزدیک میشدید
خیلی باهم تمرین کرده بودید..اما بین این تمرین ها..
یه حس ناآشنا بهت دست داده بود
زمانی که مجبور بودی روی پاهاش بشینی،قلبت تند میزد
زمانی که بهت برای یه بوسه ی الکی نزدیک میشد،صورتت سرخ میشد
تو بیخبر از اینکه تهیونگ هم عاشقت شده،شب و روز به خاطر حس یه طرفهات گریه میکردی
و صبح با همون چشمای های پف کرده،میرفتی سر تمرین..تهیونگ مدام ازت میپرسید:"چیزی شده؟"
و تو فقط سر تکون میدادی...
یک هفته میگذره و امروز،زمان فیلمبرداری اموی هستش
رفتی توی اتاق استادیوم،تا لباستو بپوشی و میکاپتو بکنی
میکاپارتیستت،ارایشت رو تموم کرد
ساده بود ولی زیبا..
لباست رو پوشیدی..یکم زیادی کوتاه بود
اگه یکم خم میشدی،لباس میرفت بالا
موهات رو باز گذاشته بودن و با کمی تافت،فیکسش کردن
از اتاق اومدی بیرون..تهیونگ هم اونجا بود..
نگاهتون چند دقیقه روی هم ثابت موند
بعد لبخند زد:"امادهای؟"
-"ا..اره"
اهنگ پلی شد..و طبق چیزی که تمرین کرده بودین،مراحل رو طی کردید:
اول تو پشت تهیونگ بودی..بعد اومدی جلوش..تهیونگ از لای پاهات رد شد..بعد تو روی پاش نشستی..انگشتت رو زیر چونش گذاشتی و با حرکت دستت،بلند شد..
دنس تا قسمت اوج اهنگ ادامه داشت
تا قبل از اوج اهنگ،دستات رو دور گردنش حلقه کردی
اب دهنت رو به زور قورت دادی..میترسیدی واقعا تورو ببوسه
اروم نزدیک شد..با نگاهش داشت ازت اجازه میگرفت..فقط نگاهش کردی..و با ارامش لباشو روی لبات گذاشت
ناخداگاه پلکات سنگین شد و چشماتو بستی
دهنش باز و بسته میشد و با زبونش لبات رو احاطه کرده بود
خیلی اروم همراهی میکردی و دستت رو به طور نامحسوس بین موهاش حرکت میدادی..ولی خودش میفهمید
سعی داشت اذیت نشی..
تا فیلمبردار گفت:"کات!..عالی بودید"
ازت فاصله گرفت..چند دقیقه فقط به هم نگاه میکردید..و بعد خودتو جمع و جور کردی
با قدمای محکم و بلند رفتی توی اتاقک
در رو بستی و دستت رو روی قلبت گذاشتی
اشکات اروم اروم از هم سبقت میگرفتن
ارایشت رو پاک کردی..
بعد از اون،چند لحظه به لبت خیره شدی..و یه لبخند روی لبت جا گرفت
لباست رو عوض کردی..از اتاق اومدی بیرون.
با تهیونگی که سرش رو توی دستاش قایم کرده بود و داشت برای جونگکوک ماجرا رو تعریف میکرد،مواجه شدی
با صدای اروم به جونگکوک میگفت:"واقعا بوسیدمش..جونگکوک یه ثانیه انگار زمان ایستاد.. یعنی وقتی فیلمبردار گفت کات میخواستم خودمو بکشم..کاش اون لحظه تا ابد ادامه داشت"
جونگکوک خندید:"داداش وافعا عاشق شدی؟"
ادامه داد:"خیلی زیاد تر از اون چیزی که فکر میکنی"
همونجوری که راه میرفتی،یه ثانیه وایسادی
بهش نگاه کردی..
اصلا فکر نمیکرد تو اونجا باشی
با لکنت گفت:"لارا..من واقعا منظوری نداشتم..من..."
لباسش رو گرفتی و به خودت نزدیک کردی
اینبار،بوسه رو تو شروع کردی و بهش فهموندی،توهم عاشقشی...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۲۰۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط