«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۵
راز این مرد چی بود که انقدر دردناک و وحشتناک بود؟
چرا همه اطرافش رو خون گرفته بود؟
چرا تو نگاهش انقدر غم و درده؟ تاكسي کنارمون بوق زد.
تاكسي کنارمون بوق زد.
اروم نگاهم رو ازش جدا کردم.
هر دو نشستیم. اون جلو و من عقب و رفتیم سمت خونه راننده نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت:بینیتون..داره خون
میاد..
تهیونگ جدي گفت: میدونم..
گنگ
و هول خودمو کشیدم جلو و نگاش کردم.
خداي من... از بینیش داشت خون میومد.
نگران گفتم:چي شد؟چت شده؟
و سریع دستمالی از جیبم بیرون کشیدم و سمت بینیش که دستمو پس زد و دستمالی از جیب خودش در آورد و روي بينيش فشرد و گنگ گفت: چیزی نیست...نمیدونم...
بردم
نگران با نفس سنگین نگاش کردم
چش شد؟
چرا اينطوري شد؟
چرا خون دماغ شد؟
اونم بعد..
لرزون و گنگ تکیه دادم
بعد من..
برگشت نگاه کوتاهی بهم انداخت و باز به روبروش خیره
شد.
درمونده فك كردم.
واقعا رازش چي بود؟
هرچي
که هست خيلي
تلخه..
پیاده شدیم و پول تاکسي رو داد.
دست تو کیفم کردم که با خشم نگام کرد.
بیحال گفتم خیله خوب
و رفتم داخل.
هر دو وارد اسانسور شدیم.
اختیار لبخند زدم و گفتم فقط تو این شرایط و حال و
هوا باز گیر کنیم جذاب میشه. امروزمون با این خون دماغ
ها فقط همینو کم داره
حس کردم لبخند زد.
نرم خندیدم و سر تکون دادم.
طبقه ۲۳ پیاده شد و بي حرف رفت. منم رفتم بالا...
بيحال روي مبل دراز کشیدم..
چيزي که توي چشماش دیده بودم رهام نمیکرد راز دردناکش همه توانم رو گرفته بود.
واقعا اولین بار بود که در حین دیدن اينده يا گذشته يکي
خون دماغ میشدم
ترس بدي برم
داشته
بود..
نکنه اینده باشه؟
نکنه تهیونگ باعث مرگ کسی بشه و شاید..
شاید شده باشه..
اصلاً چرا اون خون دماغ شد؟
درمونده نفسمو بیرون دادم.
سرم خیلی درد میکرد.
سعی کردم بخوابم و روی همون مبل خوابم برد.
هوا تاريك بود.
تو همین خونه بودم
صداي از سالن شنیدم..
شوکه رفتم جلو.
خداي من..
رونالد..
كنت رونالد..
همون كنت ١٥٣٤..
چاقوي بزرگي رو توي دستش تکون داد.
part ۱۴۵
راز این مرد چی بود که انقدر دردناک و وحشتناک بود؟
چرا همه اطرافش رو خون گرفته بود؟
چرا تو نگاهش انقدر غم و درده؟ تاكسي کنارمون بوق زد.
تاكسي کنارمون بوق زد.
اروم نگاهم رو ازش جدا کردم.
هر دو نشستیم. اون جلو و من عقب و رفتیم سمت خونه راننده نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت:بینیتون..داره خون
میاد..
تهیونگ جدي گفت: میدونم..
گنگ
و هول خودمو کشیدم جلو و نگاش کردم.
خداي من... از بینیش داشت خون میومد.
نگران گفتم:چي شد؟چت شده؟
و سریع دستمالی از جیبم بیرون کشیدم و سمت بینیش که دستمو پس زد و دستمالی از جیب خودش در آورد و روي بينيش فشرد و گنگ گفت: چیزی نیست...نمیدونم...
بردم
نگران با نفس سنگین نگاش کردم
چش شد؟
چرا اينطوري شد؟
چرا خون دماغ شد؟
اونم بعد..
لرزون و گنگ تکیه دادم
بعد من..
برگشت نگاه کوتاهی بهم انداخت و باز به روبروش خیره
شد.
درمونده فك كردم.
واقعا رازش چي بود؟
هرچي
که هست خيلي
تلخه..
پیاده شدیم و پول تاکسي رو داد.
دست تو کیفم کردم که با خشم نگام کرد.
بیحال گفتم خیله خوب
و رفتم داخل.
هر دو وارد اسانسور شدیم.
اختیار لبخند زدم و گفتم فقط تو این شرایط و حال و
هوا باز گیر کنیم جذاب میشه. امروزمون با این خون دماغ
ها فقط همینو کم داره
حس کردم لبخند زد.
نرم خندیدم و سر تکون دادم.
طبقه ۲۳ پیاده شد و بي حرف رفت. منم رفتم بالا...
بيحال روي مبل دراز کشیدم..
چيزي که توي چشماش دیده بودم رهام نمیکرد راز دردناکش همه توانم رو گرفته بود.
واقعا اولین بار بود که در حین دیدن اينده يا گذشته يکي
خون دماغ میشدم
ترس بدي برم
داشته
بود..
نکنه اینده باشه؟
نکنه تهیونگ باعث مرگ کسی بشه و شاید..
شاید شده باشه..
اصلاً چرا اون خون دماغ شد؟
درمونده نفسمو بیرون دادم.
سرم خیلی درد میکرد.
سعی کردم بخوابم و روی همون مبل خوابم برد.
هوا تاريك بود.
تو همین خونه بودم
صداي از سالن شنیدم..
شوکه رفتم جلو.
خداي من..
رونالد..
كنت رونالد..
همون كنت ١٥٣٤..
چاقوي بزرگي رو توي دستش تکون داد.
- ۴۲۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط