سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۵۱
آنائل که پنجره بزرگ اتاق اش را باز کرده بود موهایش را باد میزد چند ماهی میگذشت زندگی در این قصر برایش سخت بود اما باید بخاطر عشق اش شاهزاده جونکوک تحمل میکرد
امروز هم در قصر مهمانی بزرگی گرفته بودن همه در قصر مشغول تزئین قصر بودن انگار پادشاه ها و شاهزاده های هر کشوری می آمدن آنائل خیلی خوشحال شد فکر میکرد برادر اش ماتیاس هم می آید
آنائل : باید از شاهزاده بپرسم
با کلی خوشحالی به سمته سالون رفتم با چشم هایم دنباله
شاهزاده میگشتم وقتی دیدم اش سریع رفتم سمت اش و بهش گفتم همه آن جا بود فلاویا کاترینا همه اهالی قصر
آنائل : شاهزاده آیا مهمانی هم از قصر لندن می آید
جونکوک : نه خیر اون ها نمیتوانند به قصر ما بیایند
آنائل : اما چرا
جونکوک : مگر نمیدونی ما دشمنی داریم
آنائل : آنا باید اون ها هم بیاین این دیگه چه کاری ست
شاهزاده با لحن عصبی اش گفت
جونکوک : گفتم که نباید بیایند به قصر ما
آنائل : اما
جونکوک : اما و اگر هم نداریم لباسی که برایت آوردن را بپوش
آنائل با اخم گفت
آنائل : کجا هستن اگه خوشم نیامد نمی پوشم اش
جونکوک : رویه تخت اتاقمان هستش بجز اون چیزه دیگه ای هم نپوشی که این مهمانی خیلی مهم هست
فلاویا و اشاره ای به کاترینا کرد اون دونفر سریع از آنجا رفتن
آنائل از آنجا با عصبانیت به سمته پله ها را رفت
پله ها را طی کرد به سمته کتاب خانه قصر رفت وقتی وارده کتابخانه شد آدریانو را دید که مشغول کتاب خواندن بود وقتی متوجه آنائل شد کتاب را گذاشت و به سمته آنائل آمد
آدریانو: شاه دوخت شما باید الان برید آماده بشید مهمانی با زودی شروع میشه
آنائل : اما هنوز خیلی زوده
آدریانو خنده مهربانی کرد و دست اش را گذاشت بر رویه شانه آنائل
آدریانو : شما هنوز چیزی درمورد مهمانی های این قصر نمی دانید شما برید آماده شید تا مهمان ها بیان شما آمده بشید
آنائل : باشه پس من بروم
آنائل از کتابخانه خارج شد و به سمته اتاق اش رفت
آدریانو به رفتن آنائل خیره شده بود
با حسرتی که تویه صداش بود آرام با خود اش زمزمه کرد
آدریانو : جونکوک لیاقته تو را نداره
آنائل وارده اتاق اش شد با دیدن لباسی که دید شوکه شد
......
پارت ۵۱
آنائل که پنجره بزرگ اتاق اش را باز کرده بود موهایش را باد میزد چند ماهی میگذشت زندگی در این قصر برایش سخت بود اما باید بخاطر عشق اش شاهزاده جونکوک تحمل میکرد
امروز هم در قصر مهمانی بزرگی گرفته بودن همه در قصر مشغول تزئین قصر بودن انگار پادشاه ها و شاهزاده های هر کشوری می آمدن آنائل خیلی خوشحال شد فکر میکرد برادر اش ماتیاس هم می آید
آنائل : باید از شاهزاده بپرسم
با کلی خوشحالی به سمته سالون رفتم با چشم هایم دنباله
شاهزاده میگشتم وقتی دیدم اش سریع رفتم سمت اش و بهش گفتم همه آن جا بود فلاویا کاترینا همه اهالی قصر
آنائل : شاهزاده آیا مهمانی هم از قصر لندن می آید
جونکوک : نه خیر اون ها نمیتوانند به قصر ما بیایند
آنائل : اما چرا
جونکوک : مگر نمیدونی ما دشمنی داریم
آنائل : آنا باید اون ها هم بیاین این دیگه چه کاری ست
شاهزاده با لحن عصبی اش گفت
جونکوک : گفتم که نباید بیایند به قصر ما
آنائل : اما
جونکوک : اما و اگر هم نداریم لباسی که برایت آوردن را بپوش
آنائل با اخم گفت
آنائل : کجا هستن اگه خوشم نیامد نمی پوشم اش
جونکوک : رویه تخت اتاقمان هستش بجز اون چیزه دیگه ای هم نپوشی که این مهمانی خیلی مهم هست
فلاویا و اشاره ای به کاترینا کرد اون دونفر سریع از آنجا رفتن
آنائل از آنجا با عصبانیت به سمته پله ها را رفت
پله ها را طی کرد به سمته کتاب خانه قصر رفت وقتی وارده کتابخانه شد آدریانو را دید که مشغول کتاب خواندن بود وقتی متوجه آنائل شد کتاب را گذاشت و به سمته آنائل آمد
آدریانو: شاه دوخت شما باید الان برید آماده بشید مهمانی با زودی شروع میشه
آنائل : اما هنوز خیلی زوده
آدریانو خنده مهربانی کرد و دست اش را گذاشت بر رویه شانه آنائل
آدریانو : شما هنوز چیزی درمورد مهمانی های این قصر نمی دانید شما برید آماده شید تا مهمان ها بیان شما آمده بشید
آنائل : باشه پس من بروم
آنائل از کتابخانه خارج شد و به سمته اتاق اش رفت
آدریانو به رفتن آنائل خیره شده بود
با حسرتی که تویه صداش بود آرام با خود اش زمزمه کرد
آدریانو : جونکوک لیاقته تو را نداره
آنائل وارده اتاق اش شد با دیدن لباسی که دید شوکه شد
......
- ۱۰.۴k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط