انگار  عادت کرده‌ای  این  یکّه‌ تازی  را

انگار  عادت کرده‌ای  این  یکّه‌ تازی  را
از عشق من در سینه‌ی خود،بی‌نیازی را

انگار عادت شد  برایت دوری از این دل
قلبی‌که یادش داده بودی عشق‌ سازی را

یامن نمیدانم‌که‌ رسم عشق‌بازی چیست؟
یا  تو فراموشت شده آن  دلنوازی را

بر این دل  سرگشته و گم‌کرده  راه  من
یاد آوری کن، واقعیّت های  بازی  را

با دست من وا کن گره از موی زیبایت
کم کم تمامش کن، جهان اعتراضی را

سینوس چشم تو،تنفس‌را چه آسان کرد
برهم بریزان،هرچه فرمول از ریاضی را

با  الکل  چشمان  تو، ثابت  نمودم  من
گیرایی  بالا تری از کشف رازی  را

گفتند؛ ممکن نیست،عشق ما، ولی دیدی
حتی به‌هم می‌شد رسانید این موازی را

هم‌چون  لهستانم  برایت،  بی‌دفاعی که
آماده ی تسخیر  شد، آن  هنگ  نازی  را
دیدگاه ها (۱)

بنام هیچ و جهان عدم برای صلح مینویسم به آنکه مرا با خود یکی ...

بیا با همـ حرفـ های نارنجی بزنیمـ مثلا رازهایتــ را بگو انگا...

عشق منP5۲ا.ت:جونگ کوک این بچه..مکث کردم کوک آروم آروم آمد سم...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

کپشن مهمه😈💅🏿عروسک من😈🔞پارت هفتمرفتیم پایین اصلا دلم نمیخواست...

پارت دهم ....پدر.ت. می تونید برید توی اتاق جلسه و صحبت کنید ...

ابلیس

تک پارتی ویو ا.ت نور کم تلویزیون روی صورتمون افتاده بود کنار...

عاشقانه های شبنم

پارت ۲: سکوتِ پر از حرفنورِ ضعیف و خاکستریِ بعد از رعدوبرق، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط