بانقصامازیبا
#بانقصامازیبا
#part_10
رسیدن به مدرسه و دیدن دوستت دردی را آغاز می کند.. وقتی نمیتوانی به او بگویی چه اتفاقی افتاده .. سخت تر است ، وقتی او ، تورا محکم در آغوشش بگیرد و تو نتوانی به زبان بیاوری که عزیزترین کَسِت مرده و نمیتوانی بگویی همسر مَردی شده ای که معلمت است..
الیزابت با تردید دستش را دور گردن لانا گذاشت و اورا در اغوش گرمش قرار داد
"هِی دختر ! چیشد رفتی؟" Lana
یاد تحدید هایی افتاد که جونگ کوک به او گفته بود و بغضش رو زوری قورت داد و گفت
"هیچی حال عموم خوب نبود ، اوکی شد"Eliza
"اوو راستی اینم گوشیت پرت کردی پایین درستش کردم" Lana
"ممنون"Eliza
"چرا پکری؟"Lana
"شب خوب نخوابیدم" Eliza
"خودمونیاااا جذاب شدی"Lana
الیزابت لبخندی از روی اجبار میزند.. لانا میداند که غمی در چشمان دخترک نهفته است ولی چیزی نمیگوید .
اولینکلاس با کسی بود که مبایه ی عذاب الیزابت بود.. کلاس جئون جانگ کوک ، موقع درس دادن حواسش بیشتر به دخترک بود و دخترک با دقت به حرف های جانگ کوک گوش میداد چون باید از کلاس استفاده میکرد تا در هنر طراحی ماهر تر شود ولی اون به تنهایی هم استادی بود که تا به حال کسی ندیده بود..
[چند ساعت بعد]
زنگ مدرسه خورد و همه داشتند به بیرون میرفتند طبق قرارش با جونگ کوک ۵ دقیقه بعد از خوردن زنگ کوچه ی بغلی .. و او تصمیم گرفت با لانا چند دقیقه در حیاط مدرسه بماند ، کنار فواره ای نشستند و مشغول به صحبت شدند تا گروه پسرانی به انها نزدیک شدند یکی که انگار سر گروهشون بود کمی سرش رو به سمت الیزابت خم کرد که باعث شد الیزابت همه کمی کمرش رو خم کنه که ویلیام همان طور که به اون نزدیک میشد و دستش تو جیبش بود سرش را چرخاند و به بقیه پسرا گفت
" جوجه خوبی برای بازیه" boy
پوزخندی زد که از چشم الیزابت دور نموند .. جامعه پر از گرگ هایی بودند که تله گذاشته بودند دخترک چیزی از زبانش خارج شد
" کثافت ازم دور شو!" Eliza
#part_10
رسیدن به مدرسه و دیدن دوستت دردی را آغاز می کند.. وقتی نمیتوانی به او بگویی چه اتفاقی افتاده .. سخت تر است ، وقتی او ، تورا محکم در آغوشش بگیرد و تو نتوانی به زبان بیاوری که عزیزترین کَسِت مرده و نمیتوانی بگویی همسر مَردی شده ای که معلمت است..
الیزابت با تردید دستش را دور گردن لانا گذاشت و اورا در اغوش گرمش قرار داد
"هِی دختر ! چیشد رفتی؟" Lana
یاد تحدید هایی افتاد که جونگ کوک به او گفته بود و بغضش رو زوری قورت داد و گفت
"هیچی حال عموم خوب نبود ، اوکی شد"Eliza
"اوو راستی اینم گوشیت پرت کردی پایین درستش کردم" Lana
"ممنون"Eliza
"چرا پکری؟"Lana
"شب خوب نخوابیدم" Eliza
"خودمونیاااا جذاب شدی"Lana
الیزابت لبخندی از روی اجبار میزند.. لانا میداند که غمی در چشمان دخترک نهفته است ولی چیزی نمیگوید .
اولینکلاس با کسی بود که مبایه ی عذاب الیزابت بود.. کلاس جئون جانگ کوک ، موقع درس دادن حواسش بیشتر به دخترک بود و دخترک با دقت به حرف های جانگ کوک گوش میداد چون باید از کلاس استفاده میکرد تا در هنر طراحی ماهر تر شود ولی اون به تنهایی هم استادی بود که تا به حال کسی ندیده بود..
[چند ساعت بعد]
زنگ مدرسه خورد و همه داشتند به بیرون میرفتند طبق قرارش با جونگ کوک ۵ دقیقه بعد از خوردن زنگ کوچه ی بغلی .. و او تصمیم گرفت با لانا چند دقیقه در حیاط مدرسه بماند ، کنار فواره ای نشستند و مشغول به صحبت شدند تا گروه پسرانی به انها نزدیک شدند یکی که انگار سر گروهشون بود کمی سرش رو به سمت الیزابت خم کرد که باعث شد الیزابت همه کمی کمرش رو خم کنه که ویلیام همان طور که به اون نزدیک میشد و دستش تو جیبش بود سرش را چرخاند و به بقیه پسرا گفت
" جوجه خوبی برای بازیه" boy
پوزخندی زد که از چشم الیزابت دور نموند .. جامعه پر از گرگ هایی بودند که تله گذاشته بودند دخترک چیزی از زبانش خارج شد
" کثافت ازم دور شو!" Eliza
- ۱.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط