{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شوهر‌های شیطان‌من

شوهر‌های شیطان‌من
( درخاستی ) پارت ۲.


سه روز گذشت.

هر روز برای ات یک ابد بود. صبح‌ها جونگکوک می‌آمد، بدون حرف، بدون مقدمه. ات یاد گرفته بود چه زمانی باید دهانش را باز کند، چه زمانی باید چشمانش را ببندد، چه زمانی باید گریه نکند تا سیلی نخورد.

تهیونگ بدتر بود. او حرف می‌زد. آرام، سرد، با لبخندی که هیچوقت به چشم‌هایش نمی‌رسید. می‌نشست کنار تخت و موهای ات را نوازش می‌کرد — همان دستی که ساعتی پیش صورتش را کبود کرده بود.

=داری بهتر می‌شی،
یک روز صبح گفت.
=دیگه کمتر استفراغ می‌کنی.

ات جوابی نداد. فقط به دیوار خیره ماند.

شب سوم، جونگکوک آمد با یک لباس مشکی کوتاه و یک جفت کفش پاشنه‌بلند.

_بپوش. مهمون داریم.

ات لرزید.
+کی... کی اومده؟

جونگکوک جواب نداد. فقط دستبند را باز کرد و ات را از زنجیر درآورد. بدن ات بعد از سه روز بی‌حرکتی، لق و بی‌حال بود. روی پاهایش میلرزید.

لباس را پوشاند. خیلی کوتاه بود. خیلی تنگ. سینه‌های ۱۴ ساله‌اش زیر پارچه نازک مشخص بود.

جونگکوک نگاهش کرد. نه با شهوت — با ارزیابی. مثل یک سوارکار که اسبش را قبل از مسابقه چک می‌کند. ( واد فاا—)
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت ۲...=بیا. حرف نزن. به کسی نگاه نکن. فقط بشین گوشه...

ادامه پارت ۲...صدایش خشک شد. ٪خدمتکار؟=بله،تهیونگ گفت و ته س...

ادامه پارت ۱...جونگکوک گفت. داد نمی‌زد. آرام و بم. ترسناک‌تر...

ادامه پارت ۱...تهیونگ دست کرد تو جیبش. کاغذی بیرون آورد. =پد...

#سناریو_بی_تی_اس وقتی عضو هشتمی و استایلیستت بهت یه لباس باز...

ادامه پارت ۲...+چرا... چرا این کارو کردی؟اون وو زانو زد تا ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط