{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡جاذبه چشمات ♡پارت ۴ ♡

♡جاذبه چشمات ♡پارت ۴ ♡
بعد گفتن اینا رفت و علاوه بر آزیتایی که همش سرش تو گوشی بود رومخ من بود نگاهای متعجب آقای رادمنش هم عذاب میداد
سکوت رو شکستم :آقای رادمنش بیاین جاهای دارو هارو بهتون بگم عین جوجه ها که دنبال مامانش راه میره افتاد دنبالم بعد از توضیح جاها و چیزای دیگه برگشتم و کنار آزیتا نشستم ساعت ۷ بود الاناس که دیگه سرمون شلوغ بشه
وقتی کلینیک کنارمون ساعت کاریش شروع میشد عین چی برامون مشتری میومد و این فقط من بودم که جواب مشتریا رو بدم و آزیتا طبق معمول یاگرم گوشی یا درحال تبلیغ دریغ از یکم کمک
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
روز خوبی بود حداقلش این بود این بود که این همکار جدیدم بود و کمکم کرد و کمتر خسته شدم
ساعت کاری تموم شد خدافظی کردم و زدم بیرون
رفتم طرف دانشگاه رسیدم دم در دانشگاه
که بله طبق معمول خانم خانما عین همیشه کنار سینا بود و داشت باهاش حرف میزد
بوقی زدم و سوار شد ....
نظر بدید رمانم چطورع ؟
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۴۰)

♡رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۵ ♡رها :سلام بیتا خانم آبجی دیونه ...

♡رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۵ ♡رها :به به سلام آبجی دیونه ی خو...

وارد داروخونه شدم که آزیتا :سلام بیتا جون خوبی عزیزم ؟_مرسی ...

رمان ♡جاذبه ی چشمات ♡پارت ۲ ♡ اومدم بیرون که ..رها :صورتتو ب...

#خورشیدوماه🌙☀️part=2من بدون هیچ صحبتی ایپدم رو که باید باهاش...

Akrasia"part ¹⁴...روی تخت ولو شد ... پتوی سفید رنگشو توی بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط