رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۳
با قهر نگاهمو ازش گرفتم.
لپمو کشید.
-قهر نکن وگرنه میخورمتا.
سعی کردم نخندم.
-یه خورده دیگه اخمهاتو باز کن.
سرمو بالا انداختم.
سرشو نزدیک گوشم آورد.
_زیادي داري ناز میکنیا، متوجهی؟
دستشو زیر لباسم برد و یه دفعه شروع کرد به
قلقلک دادنم که جیغی کشیدم و با داد و خنده
گفتم: توروخدا نکن!
دستهاش که روي شکمم نشست با خنده شروع
کردم به جیغ زدن و توي خودم جمع شدن.
خنده امونمو بریده بود جوري که دلدرد گرفته بودم.
اینقدر به کارش ادامه داد که دیگه تحمل نداشتم، توي خودم جمع شده بودم تا از دستش در امان
باشم ولی اون بدتر سراغ شکم و پهلوهام رفته بود.
جیغ میکشیدم و از زور قلقلک میخندیدم و اونم
از لذت کارش میخندید.
با خنده بلند گفت: بگو آشتی کردم.
از بس خندیده بودم اشک از گوشههاي چشمم
پایین میومد.
نفسم به زور بالا میومد.
بلند گفتم: نمی..گم... ولم کن.
با حرص گفت: باشه.
تا تونست شکممو قلقلک داد که در آخر بیجون
بریده بریده بلند لب زدم: باشه... آشتی.
بیحرکت ایستاد و و پیروزمندانه گفت: حالا شد!
روي تخت ولو شدم و درحالی که به زور نفسم بالا
میومد به مهردادي که میخندید نگاه کردم.
_خیلی بیشوري.
لگد بیجونی بهش زدم.
یه دفعه لبشو روي لبم گذاشت و مک عمیقی زد که
از نفس تنگی تقلا کردم و مشتمو به بازوش کوبیدم.
دیگه نزدیک از هستی ساقط شدن بودم که لبشو
برداشت و خودشو کنارم انداخت و کوتاه خندید.
دستمو روي قلبم گذاشتم و سعی کردم نفس بگیرم.
اشک توي چشمهامو پاك کردم.
یه دفعه روش نشستم تا بخواد عکس العملی نشون بده لبشو بین دندونهام بردم و گاز محکمی گرفتم
که دادش تو گلوش خفه شد و سعی کرد جدام کنه.
درآخر از خوشحالی تلافی کردنم سریع ولش کردم،
بلند شدم و به سمت در دویدم که با درد گفت: دعا
کن دستم بهت نرسه نیم وجبی وحشی.
با خنده سریع قفلو باز کردم و به بیرون دویدم.
وقتی دیدم پشت سرم میاد جیغی کشیدم و تند از
پلهها بالا اومدم.
داد زد: اگه جرئت داري وایسا.
از خنک شدن دلم بلند بلند خندیدم.
پا برهنه از خونه بیرون اومدم که سوز سرد مثل
شلاق به بدنم خورد.
سریع پشت خونه پنهان شدم.
صداي پر حرصش بلند شد: جرئت داري خودتو
نشون بده تا بهت بگم مهرداد رادمنش کیه.
چشمهامو بستم و دو دستمو روي دهنم گذاشتم تا
صداي خندم بلند نشه.
چیزي نگذشت که با حس دستی کنار سرم و هرم
نفسهایی حس خندم پرید و آب دهنمو با صدا
قورت دادم.
دستهامو از روي دهنم برداشتم و آروم روي
صورتش کشیدم.
از ته ریشش پایین اومدم و انگشتهامو روي لبش
کشیدم.
چشمهامو آروم باز کردم و با استرس خندیدم.
-سلام، خوبی؟ تو کجا؟ اینجا کجا؟ راه گم کردي؟
سعی کرد نخنده.
نگاهش به لبم افتاد.
خم شد و همونطور که به لبم نگاه میکرد
انگشتشو روي لبم کشید.
#پارت_۱۷۳
با قهر نگاهمو ازش گرفتم.
لپمو کشید.
-قهر نکن وگرنه میخورمتا.
سعی کردم نخندم.
-یه خورده دیگه اخمهاتو باز کن.
سرمو بالا انداختم.
سرشو نزدیک گوشم آورد.
_زیادي داري ناز میکنیا، متوجهی؟
دستشو زیر لباسم برد و یه دفعه شروع کرد به
قلقلک دادنم که جیغی کشیدم و با داد و خنده
گفتم: توروخدا نکن!
دستهاش که روي شکمم نشست با خنده شروع
کردم به جیغ زدن و توي خودم جمع شدن.
خنده امونمو بریده بود جوري که دلدرد گرفته بودم.
اینقدر به کارش ادامه داد که دیگه تحمل نداشتم، توي خودم جمع شده بودم تا از دستش در امان
باشم ولی اون بدتر سراغ شکم و پهلوهام رفته بود.
جیغ میکشیدم و از زور قلقلک میخندیدم و اونم
از لذت کارش میخندید.
با خنده بلند گفت: بگو آشتی کردم.
از بس خندیده بودم اشک از گوشههاي چشمم
پایین میومد.
نفسم به زور بالا میومد.
بلند گفتم: نمی..گم... ولم کن.
با حرص گفت: باشه.
تا تونست شکممو قلقلک داد که در آخر بیجون
بریده بریده بلند لب زدم: باشه... آشتی.
بیحرکت ایستاد و و پیروزمندانه گفت: حالا شد!
روي تخت ولو شدم و درحالی که به زور نفسم بالا
میومد به مهردادي که میخندید نگاه کردم.
_خیلی بیشوري.
لگد بیجونی بهش زدم.
یه دفعه لبشو روي لبم گذاشت و مک عمیقی زد که
از نفس تنگی تقلا کردم و مشتمو به بازوش کوبیدم.
دیگه نزدیک از هستی ساقط شدن بودم که لبشو
برداشت و خودشو کنارم انداخت و کوتاه خندید.
دستمو روي قلبم گذاشتم و سعی کردم نفس بگیرم.
اشک توي چشمهامو پاك کردم.
یه دفعه روش نشستم تا بخواد عکس العملی نشون بده لبشو بین دندونهام بردم و گاز محکمی گرفتم
که دادش تو گلوش خفه شد و سعی کرد جدام کنه.
درآخر از خوشحالی تلافی کردنم سریع ولش کردم،
بلند شدم و به سمت در دویدم که با درد گفت: دعا
کن دستم بهت نرسه نیم وجبی وحشی.
با خنده سریع قفلو باز کردم و به بیرون دویدم.
وقتی دیدم پشت سرم میاد جیغی کشیدم و تند از
پلهها بالا اومدم.
داد زد: اگه جرئت داري وایسا.
از خنک شدن دلم بلند بلند خندیدم.
پا برهنه از خونه بیرون اومدم که سوز سرد مثل
شلاق به بدنم خورد.
سریع پشت خونه پنهان شدم.
صداي پر حرصش بلند شد: جرئت داري خودتو
نشون بده تا بهت بگم مهرداد رادمنش کیه.
چشمهامو بستم و دو دستمو روي دهنم گذاشتم تا
صداي خندم بلند نشه.
چیزي نگذشت که با حس دستی کنار سرم و هرم
نفسهایی حس خندم پرید و آب دهنمو با صدا
قورت دادم.
دستهامو از روي دهنم برداشتم و آروم روي
صورتش کشیدم.
از ته ریشش پایین اومدم و انگشتهامو روي لبش
کشیدم.
چشمهامو آروم باز کردم و با استرس خندیدم.
-سلام، خوبی؟ تو کجا؟ اینجا کجا؟ راه گم کردي؟
سعی کرد نخنده.
نگاهش به لبم افتاد.
خم شد و همونطور که به لبم نگاه میکرد
انگشتشو روي لبم کشید.
- ۲.۸k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط