{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت سوم ۳

قسمت سوم ۳
رو به گلرو گفتم:یا تو گلرو چه قدر دوست داشتی معماری بخونی؟؟؟اما چیشد؟؟؟مامان به بابا گفت تا مجبورتون کنه .جفتتون بیمه بخونید تا اون شرکت کوفتی رو جمع و جور کنید...
آریو که معلوم بود یاد گذشته افتاده اما داره حفظ ظاهر میکنه خندید و گفت:عوض ما تو شدی همونی که میخواستی!!!همون خانوم هنرمند...
اشکی که نباید ریخته میشد از چشمام چکید و گفتم:پس شما چی؟؟؟
-ااا گلبو این کارا چیه؟؟؟من که الآن زندگیم خیلی هم خوبه...اگه میخواستم پزشکی بخونم باید تا الآن درس میخوندم وقتی هم تموم میشد هیچی به هیچی تازه باید میگشتم یه جای خوب پیدا میکردم که اونم هیچی به هیچی...اما الآن چی؟؟کارمو دارم زندگیمو دارم خونه خوبم دارم ماشینم دارم همه چی دارم...
واسه گلرو هم بد نشد که...بد شد؟؟؟
گلرو ادامه داد:نه والا...میخواستم معماری بخونم برم نقشه بکشم برم سر ساختمون دستور به کارگر بدم؟؟؟خو اینجا زیر باد کولر میشینم...راحت...تا چند وقت دیگه هم یکی پیدا میشه میاد میگیرتم!!!
آریو-خوشم باشه جلو من داری از شوهر کردن میگی؟؟؟تورو خدا خجالت نکشی ها...
-باشهههه
با خنده ی ما خودشم خندید...
-ماها درسته اونی که میخواستیم نشدیم اما تو چی؟؟؟
اونی که خواستی شدی اما بیکاری...
-نترس یه کار خوب پیدا میکنم...
-ببینیم و تعریف کنیم...
-خب من برم بخوابم...گلرو تو هم برو بخواب...
-باشه حالا میرم...
آریو اومد جلو و سرمون و بوسید و گفت:شب بخیر...
-شب تو هم بخیر...
-خوب بخوابی داداشی...
وقتی آریو رفت گلرو گفت:نقاشیت در چه حاله؟؟؟
-دیگه آخراشه
-نمیاری ببینمش؟؟؟
-نه شب تولدش وقتی کادوشو دادم ببین...
-ای بدجنس...
چند دقیقه ای داشتیم عکسامو نگاه میکردیدکه هر دو خمیازه ای کشیدیم...
-گلبو؟؟؟
-هووم؟؟
-من برم بخوابم؟؟
-میشه پیش من باشییی؟؟؟
یه کم فکر کرد و گفت:باشهههه اما اگه مامان ببینمون؟؟

دوتایی انگشتمونو کشیدیم به گردنمون و گفتیم:پخخخخ پخخخخ
و بعد خندیدیم...
وجود یه خواهر برای هر دختری لازم بود...اونم یه خواهر خوب مثل گلرو یه نعمت بود...(که من از این نعمت محروم بودم من خواهررررر میخواااام)
دوتایی روی تختم خوابیدیم...
-گلبو؟؟؟
-چیه؟؟
-میگم تخت کوچیکه ها بیا رو زمین بخوابیم...
-نه همیشه همینجوری میخوابیدیم دیگه...دونفری خوابیدن رو تخت یه نفره و یه نفره خوابیدن رو تخت دو نفره خیلی حال میده آجی...
-آره ها راست میگی...
-سخت نگیر خواهر
هم دیگه رو بغل کردیم و کم کم خواب به چشممون اومد...
***
صبح از خواب بیدار شدم،گلرو همیشه عادت داشت یکی بیدارش کنه...
بلند شدم و با همون صدای دورگم گفتم:آجی بلند شو...
بیدار نشد...
-آجی پاشو دیرت میشه...
بیدار شد اما گفت:ااااا ول...م کننن...
ناچاری پتو رو از روش کنار زدم و دستشو گرفتم:پاشو دیگهههه...
خمیازه ای کشید و همونجوری گفت:صبـــــــح بخیـــــر...
-اههه دهنتو ببند اندازه چی بازش کردی!!!
-برو بابا...
رفت سمت درو و یه خمیازه دیگه کشید...
لباسامو عوض کردم و رفتم پایین...
بابا رو دیدم که سر میز نشسته بود...
-سلام بابا صبحتون بخیر...
-صبح بخیر گلبو جان...
آریو هم از پله ها اومد پایین...مثل همیشه شیک و مرتب بود...
-سلام سلام صبح بخیر...
بابا-سلام پسرم
-سلام داداااش خوشتیپه...
فیگور گرفت و گفت:میپسندی؟؟
دست زدم و گفتم -جااان جانننن...پرفکت...
بابا از دیدن این صحنه لبخندی زد...
مامان با یه سینی چای از آشپزخونه اومد بیرون...
اخمی کرد و گفت:صبح هم دست از این شوخیاتون برنمیدارید؟؟
اخمی کردم و گفتم:مامان جان شوخی وقت خاصی نداره...اگه مکانش باشه باید شوخی کرد...الآنم مکانش بود...
پشت چشمی نازک کرد و گفت:محمدددد نگ...

دستامو گرفتم بالا و گفتم:باشه مامان باشهههه...اما به قول خودتون الآن صبح پس ناراحتی به وجود نیارید خواهشا...

بالاخره نشستیم صبحانمونو خوردیم...

ربابه خانوم تازه اومده بود مامان رفت سمتش و گفت:ربابه حیف که دیرم شده وگرنه دلیل دیر اومدنتو میپرسیدم...
-ببخشید خانوم...
-دیگه تکرار نشه...خودت میدونی اگه تکرار بشه درو به روت باز نمیکنم،از همون راهی که اومدی برگرد...
-چشم خانوم...ببخشید دیگه تکرار نمیشه...
بیچاره ربابه خانوم سرشو انداخت پایین...


مامان هم رفت بالا تا آماده شه...

رفتم پیش ربابه خانوم،این زن زجردیده و مهربون،گونه چروکشو بوسیدم و گفتم:یه وقت به دل نگیری ها با ماهم اینجوریه...
-نه خانوم چرا ناراحت...


@nazbano1997
دیدگاه ها (۱)

قسمت چهارم ۴هر کدوممون یکی از وسیله هارو از روی میز برداشتیم...

5-ربابه خانوم چیکار داری من برات انجام بدم؟؟؟چنگی به گونش زد...

قسمت دوم ۲آروم بهش گفتم:گلرو اینا کی پیداشون شد؟؟؟-کارای مام...

قسمت اول ۱به نام خدا1زندگی بدون عشق،مثل صبح بهاری استبی گنجش...

پارت. ۲۸

پارت ۲۵

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

امروز امتحان دارم اونم چی؟ زیست هیچی نخوندممی‌خوام برم افتاد...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

شاهزاده دوست داشتنی من

ادامه پارت 100همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک ن...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط