سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁶⁴
بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم رفتم سمتشون تا باهم بریم توی پاساژ
....
هی از این مغازه به اون مغازه میرفتن و منم مجبور بودم دنبالشون برم
دیگه داشتم دیوونه میشدم
لارا:وایی مامان اون لباس مجلسیه تو اون مغازه رو ببین چه خوشگله بیایین بریم اونجا من میخوام اون لباسو تست کنممم
کاترین:بریم عزیزم
بازم مجبور شدم دنبالشون برم
لارا:واییی چقد لباسای اینجا خوشگلن
پوکر فیس زل زده بودم به لارا که تا دید دارم نگاش میکنم عشوه بازی هاشو شروع کرد
لارا:جونگ کوکی نظر تو چیه(عشوه)
_اینقد نگو جونگ کوکی دختره آشغال(عصیی)
لارا:عیییش باثه
وقتی گفت باثه یاد مری افتادم
یاد اونشبی که مست بود و بردمش خونه خودم
اون لحظه که بهش گفتم
گریه نکن
پاشو رسیدیمو اونم با لحن بچگونه ای گفت باثه
ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد که لارا متوجهش شد و یهو بلند گفت
لارا:واییی جونگ کوکی اینقد از باثه ای که گفتم خوشت اومد که داری لبخند میزنییی(ذوق)
_بخاطر تو نبود(جدی و عصبی)
لارا:پس بخاطر کی بود
_دختری که دوسش دارم(ی کوچولو لخبند میزنه)
لارا:چییی تو یکی دوست دارییی
چی؟
من الان چرا اینو گفتم؟
چرا گفتم دختری که دوسش دارم
هی جونگ کوک دیوونه شدی
یادت رفته اون دختر جانگ راکسونه؟
کلافه نگاهمو سمت دیگه ای گرفتم تا لارا رو نبینم که چشمم به شخص آشنایی خورد!
اون مری بود!
انگار دنبال ی نفر بود
توی ی همچین جایی خیلی بد پوشیده بود
ی لباس قرمز کوتاه و باز
داشتم میرفتم پیشش که یهو توی بغل مردی فرو رفتو مرده هم اونو درست توی آغوشش کشید و دستش دور کمر مری نشست
عصبی شدم و پاتند کردم سمتشون و از شونه مرده گرفتم و پرتش کردم اونور که با دیدن اون شخص عصبانیتیم بیشتر شد...
حال کنین چقد مهربونم😌😬
همش پارت میزارم اونم طولانیییی🗿🤓
Part:⁶⁴
بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم رفتم سمتشون تا باهم بریم توی پاساژ
....
هی از این مغازه به اون مغازه میرفتن و منم مجبور بودم دنبالشون برم
دیگه داشتم دیوونه میشدم
لارا:وایی مامان اون لباس مجلسیه تو اون مغازه رو ببین چه خوشگله بیایین بریم اونجا من میخوام اون لباسو تست کنممم
کاترین:بریم عزیزم
بازم مجبور شدم دنبالشون برم
لارا:واییی چقد لباسای اینجا خوشگلن
پوکر فیس زل زده بودم به لارا که تا دید دارم نگاش میکنم عشوه بازی هاشو شروع کرد
لارا:جونگ کوکی نظر تو چیه(عشوه)
_اینقد نگو جونگ کوکی دختره آشغال(عصیی)
لارا:عیییش باثه
وقتی گفت باثه یاد مری افتادم
یاد اونشبی که مست بود و بردمش خونه خودم
اون لحظه که بهش گفتم
گریه نکن
پاشو رسیدیمو اونم با لحن بچگونه ای گفت باثه
ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد که لارا متوجهش شد و یهو بلند گفت
لارا:واییی جونگ کوکی اینقد از باثه ای که گفتم خوشت اومد که داری لبخند میزنییی(ذوق)
_بخاطر تو نبود(جدی و عصبی)
لارا:پس بخاطر کی بود
_دختری که دوسش دارم(ی کوچولو لخبند میزنه)
لارا:چییی تو یکی دوست دارییی
چی؟
من الان چرا اینو گفتم؟
چرا گفتم دختری که دوسش دارم
هی جونگ کوک دیوونه شدی
یادت رفته اون دختر جانگ راکسونه؟
کلافه نگاهمو سمت دیگه ای گرفتم تا لارا رو نبینم که چشمم به شخص آشنایی خورد!
اون مری بود!
انگار دنبال ی نفر بود
توی ی همچین جایی خیلی بد پوشیده بود
ی لباس قرمز کوتاه و باز
داشتم میرفتم پیشش که یهو توی بغل مردی فرو رفتو مرده هم اونو درست توی آغوشش کشید و دستش دور کمر مری نشست
عصبی شدم و پاتند کردم سمتشون و از شونه مرده گرفتم و پرتش کردم اونور که با دیدن اون شخص عصبانیتیم بیشتر شد...
حال کنین چقد مهربونم😌😬
همش پارت میزارم اونم طولانیییی🗿🤓
- ۷۱۰
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط