{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(عاشق غریب)

(عاشق غریب)
پارت ۱۸
از زبان باران
سعی کردم از فکرشون بیام بیرون...برگشتم سمت زندایی و پرسیدم:
_زندایی ارغوان کجاست؟؟
_تو اتاقشه قشنگم
با اینکه من باهاش اونجوری حرف زدم اما هنوز هم باهام مهربونه....رفتم جلوی در ارغوان....با دیدن مرد جلوی درش شوکه شدم اما اهمیت ندادم....دستم و گذاشم رو دستگیره ی در که صدای مرد اومد:
_خانوم شما نمیتونید برید تو
با این حرفش جا خوردم... طلبکارانه پرسیدم:
_اونوقت‌ چرا نمیتونم برم اتاق بچه ی خودم؟؟؟
_دستور آقاست
با این حرفش احساس میکردم از مغزم داره دود بلند میشه....مهرشاد دیگه خیلی داره از حد خودش میگذره....بی توجه به مرد رو به روم رفتم جلوی در اتاق مشترک هانا و مهرشاد....با تموم در کوبوندم به در....مهرشاد با چهره ی عصبانی در رو باز کرد....
_چیه باز یونجه هات کرم داشت؟؟؟
سعی کردم آروم باشم....با صدای خفه ای گفتم:
_همینه مونده بود دیگه....بگی برو بمیر سنگین تری
چشماشو مالید و بیحال گغت:
_برو باران حوصلتو ندارم.....سر به سرم نذار ...ارغوام نیازی به مادری مثل تو نداره.... زندایی و هانا هستن
داد زدم:
_تو غلط میکنی بخوای دخترمو ازم بگیریییی
با سیلی که به صورت خورد‌ حرف نصفه موند....تنها همین کارو نکرده بود که کرد....دست روم بلند کرد....با هین زندایی فهمیدم پشت سرمون بوده....آروم اومد سمتم و دستش رد گذاشت روی جای سیلی....با حرص به مهرشاد گفت:
_مهرشاد کی انقدر عوضی شدی؟؟؟
_مامان این بین من و بارانه....دخالت نکن
_دخالت نکنم که جنازه اش رو بفرستی بذای خانوداش
اونا مشغول بحت بودن اما من فقط حواسم به سوزش صورتم بود....با صدای زندایی به خودم اومدم....
_بیا بریم پایین
خیلی سعی میکردم گریه نکنم....دستشو گرفتم و رفتیم پایین....یخ و آورد و گذاشت رو صورتم.... تو آینه به خودم نگاهی انداختم....جاش انگشت هاش هنوز مونده بود....دایی سلمان با دیدنم از زندایی پرسید:
_اینجا چه خبره؟؟؟
_‌برو از اون وحشی بپرس
دایی ولوم صداش رو برد بالاتر...
_ثریا مثل آدم بگو چیشده
من زودتر از زندایی جوابش رو دادم....
_چیزی نیست دایی فقط پسرت نه میذاره بچه ی شیرخوارم رو ببینم و علاوه بر اون روم دست هم بلند میکنه
دایی یا حرف من قیافه ی بیخیالی به خودش گرفت...
_ببین چیکار کردی که مجبور شده روت دست بلند کنه
با صدای بغض دارم گفتم:
_دایی مگه من جز اینکه میخواستم زندگی کنم کار دیگه ای انجام دادم؟؟؟چرا ایجوری میکنید؟؟؟
دایی جواب حرفم رو نداد....فقط نشست رو مبل و به خدمتکار روبه رومون اشاره کرد براش شربت بیاره....
بعد از خوردن شربتش اومد جلوم اما به چشام نگاهی نکرد
_بیا بریم کارت دارم
با این حرفش لرز افتاد به تنم....خدا به خیر کنه....آروم پرسیدم:
_چ....چیکار...داری دایی؟
_بیا بریم
بچبا استرس ازپجام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم....با هر قدمی که نزدیک اتاق ارغوان میشد استرس من هم بیشتر میشد....جلوی در اتاق وایستاد نگاهی به مرد روبه روی اتاق انداخت و گفت:
_میتونی بری
مرد بعد از ادای احترامش رفت‌....
_برو تو
با این حرفش چشام گرد شده بود
_مگه نمیخواستی بچتو ببینی؟؟
یعنی الان دایی من رو آورده که ارغوان رو ببینم....با همون شک وارد اتاق شدم .....خودش بیرون موند و در رو بست....آروم رفتم سمت ارغوان....تو بغلم گرفتمش و بوی تنش رو به ریه هام کشیدم....یک روز هم نشده که ندیدمش اما برام مثل یک سال گذشت....غذاش رو دادم و از جام پاشدم رفتم بیرون....دستم و گذاشتم رو در که از جهت مخالف باز شد...
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
دیدگاه ها (۴)

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت11بادیگارد:چ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۵🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)بیشتر از ۱۰ دقیقه‌ست ک...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

چند پارتی

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط