«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۱۶
صبح روز بعد، هایون زودتر از همیشه وارد کمپانی شد.
اولین کاری که کرد، این بود که جعبه براشهای جدیدش را روی میز گذاشت.
هر بار که به آنها نگاه میکرد، ناخودآگاه لبخند میزد.
هنوز هم نمیدانست چه کسی آن هدیه را برایش فرستاده است.
چند دقیقه بعد، جین وارد اتاق شد.
همین که چشمش به براشها افتاد، سوتی زد و گفت:
«وای! اینا که نسخه محدودن! از کجا آوردیشون؟»
هایون شانه بالا انداخت.
«نمیدونم... دیروز یکی برام فرستاد.»
هوبی هم نزدیک شد و با تعجب گفت:
«اگه صاحبش رو پیدا کردی، منم معرفی کن!»
همه خندیدند.
در همان لحظه، جونگکوک وارد اتاق شد.
نگاهش فقط برای چند ثانیه روی جعبه مکث کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
«صبح بخیر.»
هایون با لبخند جواب داد.
«صبح شما هم بخیر.»
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، آهسته کنار گوش جونگکوک گفت:
«هدیهات حسابی خوشحالش کرده.»
جونگکوک با آرنج آرامی به پهلوی او زد.
«ساکت باش.»
تهیونگ فقط خندید و دور شد.
---
آن روز، برنامه ضبط یک ویدئوی تبلیغاتی طولانی بود.
اعضا ساعتها جلوی دوربین بودند و بین برداشتها فقط چند دقیقه استراحت میکردند.
هایون در تمام مدت، وسایل میکاپ را آماده نگه داشته بود.
وسط یکی از برداشتها، جونگکوک هنگام دویدن در صحنه، تعادلش را از دست داد و دستش به لبه دکور برخورد کرد.
صدای برخورد، همه را نگران کرد.
کارگردان سریع گفت:
«کات!»
هایون بدون اینکه منتظر کسی بماند، با جعبه کمکهای اولیه به سمت او دوید.
ـ «دستتون رو بدید ببینم...»
جونگکوک لبخند زد.
«چیزی نیست.»
هایون با اخم نگاهش کرد.
«لطفاً همکاری کنید.»
اعضا با تعجب به آن دو نگاه میکردند.
هایون زخم کوچک روی دست جونگکوک را ضدعفونی کرد و چسب زد.
تمام مدت، آنقدر با دقت کار میکرد که انگار هیچکس دیگری در آنجا نبود.
وقتی کارش تمام شد، نفس راحتی کشید.
ـ «دیگه درد نمیکنه؟»
جونگکوک به جای نگاه کردن به زخم...
به چهره نگران هایون خیره شده بود.
آرام گفت:
«الان دیگه نه...»
هایون که تازه متوجه نگاهش شده بود، سریع سرش را پایین انداخت.
گونههایش کمی سرخ شده بود.
از آن طرف...
جیمین آرام به تهیونگ زد.
ـ «دیدی؟»
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی سر تکان داد.
ـ «هنوز خودشون خبر ندارن... ولی فکر کنم داستان داره شروع میشه.»
نامجون که حرف آنها را شنیده بود، لبخند کوتاهی زد.
«فعلاً چیزی نگید... بعضی احساسات باید خودشون راهشون رو پیدا کنن.»
همه دوباره سراغ کارشان رفتند.
اما از آن روز به بعد...
هر وقت جونگکوک به چسب روی دستش نگاه میکرد...
بیاختیار لبخند میزد.
ادامه دارد...
یک زخم کوچک... چرا توانست فاصله بین دو قلب را کمی کمتر کند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۱۶
صبح روز بعد، هایون زودتر از همیشه وارد کمپانی شد.
اولین کاری که کرد، این بود که جعبه براشهای جدیدش را روی میز گذاشت.
هر بار که به آنها نگاه میکرد، ناخودآگاه لبخند میزد.
هنوز هم نمیدانست چه کسی آن هدیه را برایش فرستاده است.
چند دقیقه بعد، جین وارد اتاق شد.
همین که چشمش به براشها افتاد، سوتی زد و گفت:
«وای! اینا که نسخه محدودن! از کجا آوردیشون؟»
هایون شانه بالا انداخت.
«نمیدونم... دیروز یکی برام فرستاد.»
هوبی هم نزدیک شد و با تعجب گفت:
«اگه صاحبش رو پیدا کردی، منم معرفی کن!»
همه خندیدند.
در همان لحظه، جونگکوک وارد اتاق شد.
نگاهش فقط برای چند ثانیه روی جعبه مکث کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
«صبح بخیر.»
هایون با لبخند جواب داد.
«صبح شما هم بخیر.»
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، آهسته کنار گوش جونگکوک گفت:
«هدیهات حسابی خوشحالش کرده.»
جونگکوک با آرنج آرامی به پهلوی او زد.
«ساکت باش.»
تهیونگ فقط خندید و دور شد.
---
آن روز، برنامه ضبط یک ویدئوی تبلیغاتی طولانی بود.
اعضا ساعتها جلوی دوربین بودند و بین برداشتها فقط چند دقیقه استراحت میکردند.
هایون در تمام مدت، وسایل میکاپ را آماده نگه داشته بود.
وسط یکی از برداشتها، جونگکوک هنگام دویدن در صحنه، تعادلش را از دست داد و دستش به لبه دکور برخورد کرد.
صدای برخورد، همه را نگران کرد.
کارگردان سریع گفت:
«کات!»
هایون بدون اینکه منتظر کسی بماند، با جعبه کمکهای اولیه به سمت او دوید.
ـ «دستتون رو بدید ببینم...»
جونگکوک لبخند زد.
«چیزی نیست.»
هایون با اخم نگاهش کرد.
«لطفاً همکاری کنید.»
اعضا با تعجب به آن دو نگاه میکردند.
هایون زخم کوچک روی دست جونگکوک را ضدعفونی کرد و چسب زد.
تمام مدت، آنقدر با دقت کار میکرد که انگار هیچکس دیگری در آنجا نبود.
وقتی کارش تمام شد، نفس راحتی کشید.
ـ «دیگه درد نمیکنه؟»
جونگکوک به جای نگاه کردن به زخم...
به چهره نگران هایون خیره شده بود.
آرام گفت:
«الان دیگه نه...»
هایون که تازه متوجه نگاهش شده بود، سریع سرش را پایین انداخت.
گونههایش کمی سرخ شده بود.
از آن طرف...
جیمین آرام به تهیونگ زد.
ـ «دیدی؟»
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی سر تکان داد.
ـ «هنوز خودشون خبر ندارن... ولی فکر کنم داستان داره شروع میشه.»
نامجون که حرف آنها را شنیده بود، لبخند کوتاهی زد.
«فعلاً چیزی نگید... بعضی احساسات باید خودشون راهشون رو پیدا کنن.»
همه دوباره سراغ کارشان رفتند.
اما از آن روز به بعد...
هر وقت جونگکوک به چسب روی دستش نگاه میکرد...
بیاختیار لبخند میزد.
ادامه دارد...
یک زخم کوچک... چرا توانست فاصله بین دو قلب را کمی کمتر کند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۱.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط