«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۱۷
چند هفته از شروع همکاری هایون با تیم گذشته بود.
او دیگر فقط میکاپ آرتیست جدید کمپانی نبود.
تقریباً همه کارکنان، اخلاق خوب و دقت فوقالعادهاش را تحسین میکردند.
حتی بعضی از آرتیستهای دیگر هم برای مشورت پیش او میآمدند.
آن روز قرار بود اعضا برای ضبط یک برنامه تلویزیونی آماده شوند.
هایون مثل همیشه زودتر از همه وسایلش را آماده کرد.
جونگکوک روی صندلی نشست و مشغول نگاه کردن به گوشیاش شد.
فضای اتاق آرام و دلنشین بود.
هایون هنگام مرتب کردن یقه لباس جونگکوک گفت:
«امروز برنامهتون خیلی طولانیه؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، جواب داد:
«تقریباً تا شب... احتمالاً دیر برگردیم.»
هایون سرش را تکان داد.
«پس حتماً بین برنامه غذا بخورید. دفعه قبل هم چیزی نخورده بودید.»
جونگکوک این بار سرش را بلند کرد.
لبخند کوچکی زد و گفت:
«چشم... خانم جانگ.»
همان موقع جین وارد اتاق شد.
با دیدن آن دو، خندید و گفت:
«جونگکوک! از کی تا حالا اینقدر حرفگوشکن شدی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«وقتی یکی مدام غر میزنه، مجبور میشی گوش بدی.»
هایون با اخم مصنوعی گفت:
«من غر نمیزنم! فقط نگران سلامتیتونم.»
جین با خنده گفت:
«همین نگرانیهاست که خطرناکه!»
همه خندیدند.
---
بعد از پایان ضبط، اعضا خسته به کمپانی برگشتند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، مستقیم به اتاق تمرین رفت.
هایون که مشغول جمع کردن وسایل بود، متوجه شد گوشی جونگکوک روی میز جا مانده است.
آن را برداشت و با عجله به سمت سالن تمرین رفت.
وقتی در را باز کرد...
صدای موسیقی بلند تمام سالن را پر کرده بود.
جونگکوک کاملاً غرق تمرین بود.
قطرههای عرق از کنار صورتش پایین میآمدند، اما همچنان بدون توقف میرقصید.
هایون چند لحظه همانجا ایستاد.
اولین بار بود که تمرین او را از این فاصله میدید.
نامجون که از کنار او رد میشد، آرام گفت:
«وقتی تمرین میکنه، هیچچیز اطرافش رو نمیبینه.»
هایون لبخند زد.
«الان میفهمم چرا همیشه انقدر خستهست...»
چند دقیقه بعد، موسیقی قطع شد.
جونگکوک نفسنفسزنان به سمت بطری آبش رفت.
همان لحظه چشمش به هایون افتاد.
«هایون؟»
هایون گوشی را بالا گرفت.
«گوشیتون جا مونده بود.»
جونگکوک با خنده به سمتش آمد.
«بازم ممنون... فکر کنم این دومین باره که یه چیز مهم رو نجات میدی.»
هایون خندید.
«دفعه اول پاسپورت نبود... فقط کارت ورودتون بود.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«پس هنوز یادت مونده؟»
هایون نگاهش را پایین انداخت.
«بعضی اتفاقها سخت فراموش میشن...»
چند ثانیه، هر دو فقط به هم نگاه کردند.
اما درست همان لحظه...
فلش دوربین یک خبرنگار از پشت پنجره سالن روشن شد.
هیچکدام متوجه نشدند...
اما همان یک عکس...
قرار بود چند روز بعد، همهچیز را تغییر دهد.
ادامه دارد...
گاهی فقط یک عکس... برای بههم ریختن زندگی دو نفر کافی است.
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۱۷
چند هفته از شروع همکاری هایون با تیم گذشته بود.
او دیگر فقط میکاپ آرتیست جدید کمپانی نبود.
تقریباً همه کارکنان، اخلاق خوب و دقت فوقالعادهاش را تحسین میکردند.
حتی بعضی از آرتیستهای دیگر هم برای مشورت پیش او میآمدند.
آن روز قرار بود اعضا برای ضبط یک برنامه تلویزیونی آماده شوند.
هایون مثل همیشه زودتر از همه وسایلش را آماده کرد.
جونگکوک روی صندلی نشست و مشغول نگاه کردن به گوشیاش شد.
فضای اتاق آرام و دلنشین بود.
هایون هنگام مرتب کردن یقه لباس جونگکوک گفت:
«امروز برنامهتون خیلی طولانیه؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، جواب داد:
«تقریباً تا شب... احتمالاً دیر برگردیم.»
هایون سرش را تکان داد.
«پس حتماً بین برنامه غذا بخورید. دفعه قبل هم چیزی نخورده بودید.»
جونگکوک این بار سرش را بلند کرد.
لبخند کوچکی زد و گفت:
«چشم... خانم جانگ.»
همان موقع جین وارد اتاق شد.
با دیدن آن دو، خندید و گفت:
«جونگکوک! از کی تا حالا اینقدر حرفگوشکن شدی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«وقتی یکی مدام غر میزنه، مجبور میشی گوش بدی.»
هایون با اخم مصنوعی گفت:
«من غر نمیزنم! فقط نگران سلامتیتونم.»
جین با خنده گفت:
«همین نگرانیهاست که خطرناکه!»
همه خندیدند.
---
بعد از پایان ضبط، اعضا خسته به کمپانی برگشتند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، مستقیم به اتاق تمرین رفت.
هایون که مشغول جمع کردن وسایل بود، متوجه شد گوشی جونگکوک روی میز جا مانده است.
آن را برداشت و با عجله به سمت سالن تمرین رفت.
وقتی در را باز کرد...
صدای موسیقی بلند تمام سالن را پر کرده بود.
جونگکوک کاملاً غرق تمرین بود.
قطرههای عرق از کنار صورتش پایین میآمدند، اما همچنان بدون توقف میرقصید.
هایون چند لحظه همانجا ایستاد.
اولین بار بود که تمرین او را از این فاصله میدید.
نامجون که از کنار او رد میشد، آرام گفت:
«وقتی تمرین میکنه، هیچچیز اطرافش رو نمیبینه.»
هایون لبخند زد.
«الان میفهمم چرا همیشه انقدر خستهست...»
چند دقیقه بعد، موسیقی قطع شد.
جونگکوک نفسنفسزنان به سمت بطری آبش رفت.
همان لحظه چشمش به هایون افتاد.
«هایون؟»
هایون گوشی را بالا گرفت.
«گوشیتون جا مونده بود.»
جونگکوک با خنده به سمتش آمد.
«بازم ممنون... فکر کنم این دومین باره که یه چیز مهم رو نجات میدی.»
هایون خندید.
«دفعه اول پاسپورت نبود... فقط کارت ورودتون بود.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«پس هنوز یادت مونده؟»
هایون نگاهش را پایین انداخت.
«بعضی اتفاقها سخت فراموش میشن...»
چند ثانیه، هر دو فقط به هم نگاه کردند.
اما درست همان لحظه...
فلش دوربین یک خبرنگار از پشت پنجره سالن روشن شد.
هیچکدام متوجه نشدند...
اما همان یک عکس...
قرار بود چند روز بعد، همهچیز را تغییر دهد.
ادامه دارد...
گاهی فقط یک عکس... برای بههم ریختن زندگی دو نفر کافی است.
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۶۹۵
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط