پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۲۹ (پایانی)
یک سال از تمام اتفاقات گذشته بود.
عمارت جئون دیگر شبیه گذشته نبود. دیگر خبری از شبهای پراضطراب، صدای آژیر یا جلسات امنیتی نبود. سکوتی که زمانی ترسناک به نظر میرسید، حالا به آرامشی شیرین تبدیل شده بود.
نااون با همان تلاش همیشگی، از دانشگاه با بالاترین معدل فارغالتحصیل شد. روز مراسم فارغالتحصیلی، وقتی اسمش به عنوان دانشجوی ممتاز خوانده شد، اولین کسی که با افتخار برایش دست زد، جونگ کوک بود.
بعد از مراسم، نااون با لبخند گفت:
«اگه اون روز به دانشگاه نمیاومدی و ازم نمیخواستی بیام پیشت زندگی کنم... شاید هیچوقت زندگیم اینطوری نمیشد.»
جونگ کوک لبخند زد.
«نه... اون روز فقط سرنوشت، ما رو زودتر به هم رسوند.»
چند هفته بعد، بنیاد خیریهای که آنها با هم راهاندازی کرده بودند، به طور رسمی افتتاح شد؛ جایی برای حمایت از نوجوانان و دانشجویان بیسرپرست تا هیچکس به خاطر مشکلات مالی مجبور نشود از آرزوهایش دست بکشد.
نااون در مراسم افتتاحیه با دیدن دانشجوهایی که با امید ثبتنام میکردند، بیاختیار اشک شوق ریخت.
جونگ کوک آرام دستمالی به او داد و با لبخند گفت:
«تو همیشه زود احساساتی میشی.»
نااون خندید.
«تقصیر توئه... قبلاً اینطوری نبودم.»
هر دو با خنده به راهشان ادامه دادند.
غروب همان روز، دوباره کنار همان پنجرهای ایستادند که سالها قبل، جونگ کوک از آن، دختری را دیده بود که هر روز با خستگی از دانشگاه برمیگشت، اما امیدش را از دست نمیداد.
جونگ کوک به همان مسیر قدیمی اشاره کرد و گفت:
«همهچیز از اونجا شروع شد...»
نااون هم به خیابان نگاه کرد و آرام گفت:
«و من هیچوقت فکر نمیکردم کسی که از دور مراقبم بود... یه روز تبدیل به مهمترین آدم زندگیم بشه.»
باد ملایمی پردهها را تکان داد و هر دو در سکوت به منظره روبهرو خیره شدند.
گاهی زندگی با یک اتفاق کوچک تغییر میکند...
گاهی یک نگاه، آغاز یک داستان میشود...
و گاهی کسی که فقط میخواست از تو محافظت کند، تبدیل به امنترین پناه زندگیات میشود.
نااون لبخندی زد که این بار هیچ غمی پشت آن نبود.
جونگ کوک هم با آرامش به آیندهای فکر میکرد که دیگر لازم نبود برای حفظش بجنگد.
داستان آنها با جنگ شروع شد...
اما با آرامش ادامه پیدا کرد.
و این بار، پایان داستان...
فقط آغاز یک زندگی تازه بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
پایان 🤍
"بعضی آدمها با خون به هم وصل نمیشوند؛ با اعتمادی که در سختترین روزها کنار هم میسازند، خانواده میشوند."
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حال کردین چی نوشتم؟
خدایی من این فیک رو خیلی دوست دارم خیلی ناز بود.
حیححیحی
حال کنین
خب خیلی دوستون دارم 🫂
خوب حمایت کنید نویسنده انرژی بگیره.
یک اسمات پر ملاتم نوشتم دیگه باید رو هوا باشین
پارت : ۲۹ (پایانی)
یک سال از تمام اتفاقات گذشته بود.
عمارت جئون دیگر شبیه گذشته نبود. دیگر خبری از شبهای پراضطراب، صدای آژیر یا جلسات امنیتی نبود. سکوتی که زمانی ترسناک به نظر میرسید، حالا به آرامشی شیرین تبدیل شده بود.
نااون با همان تلاش همیشگی، از دانشگاه با بالاترین معدل فارغالتحصیل شد. روز مراسم فارغالتحصیلی، وقتی اسمش به عنوان دانشجوی ممتاز خوانده شد، اولین کسی که با افتخار برایش دست زد، جونگ کوک بود.
بعد از مراسم، نااون با لبخند گفت:
«اگه اون روز به دانشگاه نمیاومدی و ازم نمیخواستی بیام پیشت زندگی کنم... شاید هیچوقت زندگیم اینطوری نمیشد.»
جونگ کوک لبخند زد.
«نه... اون روز فقط سرنوشت، ما رو زودتر به هم رسوند.»
چند هفته بعد، بنیاد خیریهای که آنها با هم راهاندازی کرده بودند، به طور رسمی افتتاح شد؛ جایی برای حمایت از نوجوانان و دانشجویان بیسرپرست تا هیچکس به خاطر مشکلات مالی مجبور نشود از آرزوهایش دست بکشد.
نااون در مراسم افتتاحیه با دیدن دانشجوهایی که با امید ثبتنام میکردند، بیاختیار اشک شوق ریخت.
جونگ کوک آرام دستمالی به او داد و با لبخند گفت:
«تو همیشه زود احساساتی میشی.»
نااون خندید.
«تقصیر توئه... قبلاً اینطوری نبودم.»
هر دو با خنده به راهشان ادامه دادند.
غروب همان روز، دوباره کنار همان پنجرهای ایستادند که سالها قبل، جونگ کوک از آن، دختری را دیده بود که هر روز با خستگی از دانشگاه برمیگشت، اما امیدش را از دست نمیداد.
جونگ کوک به همان مسیر قدیمی اشاره کرد و گفت:
«همهچیز از اونجا شروع شد...»
نااون هم به خیابان نگاه کرد و آرام گفت:
«و من هیچوقت فکر نمیکردم کسی که از دور مراقبم بود... یه روز تبدیل به مهمترین آدم زندگیم بشه.»
باد ملایمی پردهها را تکان داد و هر دو در سکوت به منظره روبهرو خیره شدند.
گاهی زندگی با یک اتفاق کوچک تغییر میکند...
گاهی یک نگاه، آغاز یک داستان میشود...
و گاهی کسی که فقط میخواست از تو محافظت کند، تبدیل به امنترین پناه زندگیات میشود.
نااون لبخندی زد که این بار هیچ غمی پشت آن نبود.
جونگ کوک هم با آرامش به آیندهای فکر میکرد که دیگر لازم نبود برای حفظش بجنگد.
داستان آنها با جنگ شروع شد...
اما با آرامش ادامه پیدا کرد.
و این بار، پایان داستان...
فقط آغاز یک زندگی تازه بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
پایان 🤍
"بعضی آدمها با خون به هم وصل نمیشوند؛ با اعتمادی که در سختترین روزها کنار هم میسازند، خانواده میشوند."
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حال کردین چی نوشتم؟
خدایی من این فیک رو خیلی دوست دارم خیلی ناز بود.
حیححیحی
حال کنین
خب خیلی دوستون دارم 🫂
خوب حمایت کنید نویسنده انرژی بگیره.
یک اسمات پر ملاتم نوشتم دیگه باید رو هوا باشین
- ۱.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط