{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۸

سه ماه از پایان ماجرای بلک‌دراگون گذشته بود. عمارتی که روزی پر از صدای بی‌سیم، محافظ‌ها و جلسات اضطراری بود، حالا آرامشی داشت که نااون همیشه آرزویش را می‌کرد. هر صبح با خیال راحت پرده اتاقش را کنار می‌زد و دیگر نگران نبود که اتفاقی در کمینشان باشد.

نااون همچنان با جدیت درس می‌خواند و مثل همیشه شاگرد اول دانشگاه بود. او حالا علاوه بر درس، به بنیاد خیریه‌ای که جونگ کوک برای حمایت از دانشجویان بی‌سرپرست راه‌اندازی کرده بود هم کمک می‌کرد. هر بار که یکی از دانشجوها با لبخند از آنجا بیرون می‌آمد، نااون احساس می‌کرد گذشته سختش بیهوده نبوده است.

جونگ کوک هم تصمیم بزرگی گرفته بود. او مدیریت شرکت «هان گروپ» را ادامه داد، اما بیشتر فعالیت‌های غیرقانونی گذشته را برای همیشه کنار گذاشت و تلاش کرد زندگی‌اش را در مسیر تازه‌ای پیش ببرد. این تصمیم آسان نبود، اما برای آینده‌ای که در ذهنش ساخته بود، ارزشش را داشت.

یک عصر جمعه، هر دو در باغ عمارت مشغول نوشیدن چای بودند. نسیم ملایمی شاخه‌های درختان را تکان می‌داد و سکوت دلنشینی بینشان جریان داشت. دیگر لازم نبود برای آرامش، با دشمنی بجنگند؛ فقط کنار هم بودن کافی بود.

نااون با لبخند گفت:
«یادت هست اولین باری که اینجا اومدم، ازت می‌ترسیدم؟»

جونگ کوک خندید.

«خیلی هم معلوم بود.»

نااون با خنده ادامه داد:
«فکر می‌کردم سردترین آدم دنیایی.»

جونگ کوک با شوخی گفت:
«هنوزم بعضیا همین فکر رو می‌کنن.»

هر دو با صدای بلند خندیدند و برای چند لحظه فقط به صدای خنده یکدیگر گوش دادند.

غروب همان روز، جونگ کوک نااون را به همان نیمکتی برد که اولین بار احساسش را به او گفته بود. هر دو کنار هم نشستند و به آسمان نارنجی‌رنگ خیره شدند.

جونگ کوک آرام گفت:
«ممنونم...»

نااون با تعجب پرسید:
«برای چی؟»

«برای اینکه وقتی می‌تونستی بری، موندی.»

نااون لبخند گرمی زد.

«چون خونه واقعی آدم... جاییه که قلبش آروم باشه.»

جونگ کوک چیزی نگفت، فقط لبخند زد. همان جمله برایش از هر پاسخ دیگری باارزش‌تر بود.

شب، وقتی چراغ‌های عمارت روشن شدند، هر دو از پنجره به باغ نگاه می‌کردند. دیگر هیچ ترسی از گذشته باقی نمانده بود؛ فقط خاطراتی که باعث شده بودند قدر امروز را بیشتر بدانند.

آن شب، نااون دفتر خاطراتش را باز کرد و در آخرین صفحه نوشت:

«گاهی یک خانه، فقط چهار دیوار نیست... گاهی یک آدم، تمام معنای خانه می‌شود.»

━━━━━━━━━━━━━━━

فقط یک پارت دیگر باقی مانده است؛ پارت پایانی، جایی که سرنوشت جونگ کوک و نااون برای همیشه کامل می‌شود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۹)

پدرخوانده پارت : ۲۹ (پایانی) یک سال از تمام اتفاقات گذشته بو...

همون نی نی... الان خودش یک پا نینی ساز شده 😈💦#تهیونگ#بنگتن #...

پدرخوانده پارت : ۲۷ شب، سئول زیر باران آرامی فرو رفته بود. ک...

پدرخوانده پارت : ۲۶ شب گذشته تا صبح، چراغ اتاق کار جونگ کوک ...

پدرخوانده پارت : ۱۸ صبح دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهن ...

پدرخوانده پارت : ۱۷ صبح روز بعد، نااون با صدای زنگ ساعت از خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط