ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.48
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
دست ا.ت روی در حرکت کرد.
چند لحظه مشخص نبود داره بازش میکنه یا میبنده. من فقط نگاه میکردم. نگهبانها هم همینطور. هیچکس نفس نمیکشید.
بعد در آروم، خیلی آروم، بیشتر باز شد.
نه کامل. ولی بیشتر از قبل. به اندازهای که ا.ت بتونه از بینش رد بشه اگه بخواد.
ا.ت همونجا ایستاده بود. رنگش هنوز پریده بود. گوشی رو محکم تو دستش گرفته بود. به من نگاه کرد و با صدای لرزون گفت:
+ ... بازش کردم. فقط همینقدر.
من سرم رو تکون دادم. دستم رو از روی قاب در برنداشتم.
- کافیه. حالا بیا این طرف. آروم.
ا.ت یه قدم به سمت در برداشت. بعد یه قدم دیگه. داشت میاومد که گوشیش دوباره ویبره رفت. این بار همه دیدن. اون ایستاد و نگاه کرد. رنگش یکباره بدتر شد.
من سریع پرسیدم:
- چی نوشته؟
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت. فقط به صفحه خیره موند. بعد با صدای گرفته جواب داد:
+ گفته... "اشتباه کردی"
قلبم یه لحظه تند زد. همزمان از سمت پنجره یه صدای بلندتر اومد. این بار شبیه ضربهی کوتاه به شیشه بود. نگهبانها سریع حرکت کردن. یکیشون دوید سمت پلهها که بره پایین. نگهبان دوم اومد نزدیکتر به من.
من به ا.ت نگاه کردم. هنوز بین در گیر کرده بود. نه کامل اومده بود بیرون، نه برگشته بود داخل.
- ا.ت. الان بیا. کامل بیا این طرف.
ا.ت سرش رو بلند کرد. چشماش پر از ترس بود. با صدای خیلی آروم گفت:
+ اگه بیام... ممکنه برای تو بد بشه.
من مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
- بذار به من مربوط باشه. فقط بیا.
ا.ت یه لحظه دیگه مردد موند. بعد بالاخره پاش رو از آستانهی در گذاشت بیرون. داشت کامل میاومد سمت من که از پایین صدای داد یکی از نگهبانها اومد. نامفهوم. ولی اضطراری.
همه سرمون رو برگردوندیم سمت پلهها.
و من هنوز دستم رو دراز کرده بودم سمت ا.ت... منتظر که کامل بیاد این طرف..............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.48
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
دست ا.ت روی در حرکت کرد.
چند لحظه مشخص نبود داره بازش میکنه یا میبنده. من فقط نگاه میکردم. نگهبانها هم همینطور. هیچکس نفس نمیکشید.
بعد در آروم، خیلی آروم، بیشتر باز شد.
نه کامل. ولی بیشتر از قبل. به اندازهای که ا.ت بتونه از بینش رد بشه اگه بخواد.
ا.ت همونجا ایستاده بود. رنگش هنوز پریده بود. گوشی رو محکم تو دستش گرفته بود. به من نگاه کرد و با صدای لرزون گفت:
+ ... بازش کردم. فقط همینقدر.
من سرم رو تکون دادم. دستم رو از روی قاب در برنداشتم.
- کافیه. حالا بیا این طرف. آروم.
ا.ت یه قدم به سمت در برداشت. بعد یه قدم دیگه. داشت میاومد که گوشیش دوباره ویبره رفت. این بار همه دیدن. اون ایستاد و نگاه کرد. رنگش یکباره بدتر شد.
من سریع پرسیدم:
- چی نوشته؟
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت. فقط به صفحه خیره موند. بعد با صدای گرفته جواب داد:
+ گفته... "اشتباه کردی"
قلبم یه لحظه تند زد. همزمان از سمت پنجره یه صدای بلندتر اومد. این بار شبیه ضربهی کوتاه به شیشه بود. نگهبانها سریع حرکت کردن. یکیشون دوید سمت پلهها که بره پایین. نگهبان دوم اومد نزدیکتر به من.
من به ا.ت نگاه کردم. هنوز بین در گیر کرده بود. نه کامل اومده بود بیرون، نه برگشته بود داخل.
- ا.ت. الان بیا. کامل بیا این طرف.
ا.ت سرش رو بلند کرد. چشماش پر از ترس بود. با صدای خیلی آروم گفت:
+ اگه بیام... ممکنه برای تو بد بشه.
من مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
- بذار به من مربوط باشه. فقط بیا.
ا.ت یه لحظه دیگه مردد موند. بعد بالاخره پاش رو از آستانهی در گذاشت بیرون. داشت کامل میاومد سمت من که از پایین صدای داد یکی از نگهبانها اومد. نامفهوم. ولی اضطراری.
همه سرمون رو برگردوندیم سمت پلهها.
و من هنوز دستم رو دراز کرده بودم سمت ا.ت... منتظر که کامل بیاد این طرف..............
ادامه دارد.............
- ۲۱۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط