ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.47
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
شمارش رسیده بود به ۲.
ا.ت دستش رو گذاشته بود روی در. میلرزید. رنگش پریده بود و چشماش بین من و پرده و گوشی میچرخید. نگهبانها عقب ایستاده بودن و هیچی نمیگفتن. همه منتظر تصمیم اون بودن.
من آروم، ولی محکم گفتم:
- ا.ت. وقت نداری. یا بازش کن کامل، یا ببند. وسط خطرناکه.
از داخل صدای لرزون ا.ت اومد:
+ ... میترسم یکی از پشت پنجره بیاد تو.
من نگاش رو دوختم به چشماش.
- اگه در رو کامل باز کنی و بیای این طرف، من جلوت میایستم. کسی از این در رد نمیشه. قول میدم.
ا.ت چند لحظه هیچی نگفت. فقط نفسهاش تند بود. بعد گوشیش دوباره ویبره رفت. همه دیدن. اون نگاه کرد و رنگش حتی بیشتر پرید.
من پرسیدم:
- چی نوشته؟
ا.ت با صدای گرفته جواب داد:
+ ۱...
دیگه آخرین عدد بود. چند ثانیه بیشتر وقت نداشتیم. من دستم رو کمی جلوتر بردم، ولی از در رد نکردم. فقط گفتم:
- ا.ت. الان. تصمیم بگیر.
ا.ت به من نگاه کرد. بعد به پرده. بعد دوباره به من. دستش روی در محکمتر شد. انگار بالاخره داشت یکی از دو راه رو انتخاب میکرد.
از پایین هنوز خبر تازهای نرسیده بود. نگهبانی که رفته بود بیرون، برنگشته بود. این خودش بد بود.
من دوباره، آرومتر گفتم:
- من اینجام. فقط یک حرکت. یا باز، یا بسته.
ا.ت نفس عمیقی کشید. دستش حرکت کرد. در یا داشت بیشتر باز میشد، یا داشت بسته میشد. هنوز مشخص نبود.
و من فقط نگاه میکردم و منتظر میموندم ببینم کدوم طرف رو انتخاب میکنه... چون بعد از این انتخاب، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیموند...............
ادامه دارد...............
Forbidden Weakness
p.47
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
شمارش رسیده بود به ۲.
ا.ت دستش رو گذاشته بود روی در. میلرزید. رنگش پریده بود و چشماش بین من و پرده و گوشی میچرخید. نگهبانها عقب ایستاده بودن و هیچی نمیگفتن. همه منتظر تصمیم اون بودن.
من آروم، ولی محکم گفتم:
- ا.ت. وقت نداری. یا بازش کن کامل، یا ببند. وسط خطرناکه.
از داخل صدای لرزون ا.ت اومد:
+ ... میترسم یکی از پشت پنجره بیاد تو.
من نگاش رو دوختم به چشماش.
- اگه در رو کامل باز کنی و بیای این طرف، من جلوت میایستم. کسی از این در رد نمیشه. قول میدم.
ا.ت چند لحظه هیچی نگفت. فقط نفسهاش تند بود. بعد گوشیش دوباره ویبره رفت. همه دیدن. اون نگاه کرد و رنگش حتی بیشتر پرید.
من پرسیدم:
- چی نوشته؟
ا.ت با صدای گرفته جواب داد:
+ ۱...
دیگه آخرین عدد بود. چند ثانیه بیشتر وقت نداشتیم. من دستم رو کمی جلوتر بردم، ولی از در رد نکردم. فقط گفتم:
- ا.ت. الان. تصمیم بگیر.
ا.ت به من نگاه کرد. بعد به پرده. بعد دوباره به من. دستش روی در محکمتر شد. انگار بالاخره داشت یکی از دو راه رو انتخاب میکرد.
از پایین هنوز خبر تازهای نرسیده بود. نگهبانی که رفته بود بیرون، برنگشته بود. این خودش بد بود.
من دوباره، آرومتر گفتم:
- من اینجام. فقط یک حرکت. یا باز، یا بسته.
ا.ت نفس عمیقی کشید. دستش حرکت کرد. در یا داشت بیشتر باز میشد، یا داشت بسته میشد. هنوز مشخص نبود.
و من فقط نگاه میکردم و منتظر میموندم ببینم کدوم طرف رو انتخاب میکنه... چون بعد از این انتخاب، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیموند...............
ادامه دارد...............
- ۸۶۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط