Childhood love

Childhood love
Part 1

ا/ت

با پاهای برهنه درحال قدم زدن ساحل بودم و از تنهایی در شب ساحلی لذت میبردم که صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت مراقب باش!..وقتی نفر بعدیش نزدیکم شد صدای زامه کشیدن اسلحه اش رو شنیدم..منم آروم چاقو سوئیسی ام رو درآوردم و چاقو رو کشیدم وقتی نزدیکم شد چاقو رو زدم پاش که دادش رفت هوا و افتاد زمین و اسلحش افتاد..تا میخواست بگیرتش و ماشه رو بکشه طرفی که بهم هشدار داده بود اسلحه رو شوت کرد دور تر


ا/ت:*همدیگه رو نگاه کردیم..این جونگ کوکه..* جونگ کوک؟
کوک: تو..تو اصلا تغییری نکردی..ا/ت

*فلش بک*
.دو باند مافیا که در همسایگی هم زندگی می‌کردند ارتباط خوبی داشتند..و بچه هاشون در یک سال بدنیا اومدن و بچها از بچگی باهم دوست بودند و به عمارت های خانواده همدیگه می‌رفتند تا اینکه یک روز که عمارت جئون مهمانی برگزار کرده بودند یک مسئله کوچیک به یک مشکل بزرگ تبدیل شد و خانواده ها به دشمن هم تبدیل شدند ولی بچه های چهار ساله با همدیگه دوست بودند و ناراحت بودند که نمیتونن همو ببینن..خانواده ها برای بچه ها محدودیت گذاشتند..آکادمی هاشونو متفاوت کردند و تا جایی که میتونستن سعی کردن این دو دوست رو از هم جدا کنن ولی نتونستن حتی بچها برای خودشون یک مخفیگاه ساختن تا اونجا همو ملاقاتکنند..تا اینکه خانواده کیم از اون عمارت کیم رفتند تا بچها همو ملاقات نکنن ولی بچها به هم قول دادن که قرار بعدی که همو ملاقات کنن و با هم و بدون مشکل زندگی کنند

*پایان فلش بک*

...
کوک:.. مثل اینکه خیلی حرفا داریم بهم بزنیم..بعد 20 سال دوری!
ا/ت:.. تولدتم مبارک!
کوک: یادت مونده؟!.. تو هم دو ماه زودتر از من بدنیا اومدی..الان 24 سالمونه
ا/ت: دلم برات تنگ شده بود...
کوک: منم همینطور.. همون لحظه‌ که دیدمت شناختمت
ا/ت: تو هم خوشتیپ تر شدی
کوک: ..قولمون..قول انگشتی مون! رو یادته؟
ا/ت: مگه میشه یادم نباشه؟!.. از همون بچگی منتظر..*یک لحظه ایستادم*.. تو؟.. چیزه..بهمش نزدی که
کوک؛ فکر کردی اون لحظه..بعد گریه ات که بابات داشت از من دورت میکرد رو یادم میره؟!.. با اینکه اون موقع فقط چهار سالم بود..عمراا..فقط منتظر تو بودم..الانم میخوای بریم جایی خلوت تر..یا بریم یک چیزی بخوریم؟.. بیشتر حرف بزنین
ا/ت: آره..* دستشو محترمانه رو شونم گذاشت و راه افتادیم*

*کافی شاپ در همان نزدیکی*

ا/ت: باورم نمیشه..از بچگی تو یادمی..تو خوابام..اون موقع خیلی شاد بودم..از اون موقع به بعد بابا دیگه مثل دفعه قبل رفتار نمیکنه
کوک: بابای منم..من رفتم تو کار مواد..تو چی؟
ا/ت: فقط کوکائین..نه چیز دیگه ای..بعضی موقع ها هم ماری‌جوانا!
کوک: اومم خوبع..*یکم از خاطره ها مون و کار هایی که بعد از دوری مون انجام دادیم..دلتنگی هامون..گریه ها مون..اذیت هامون و خیلی چیز های دیگه تعریف کردیم* یک لحظه کوک گفت
کوک: من یک مهمونی گرفتم..دوست داری بیای؟.. دوست دارم به بقیه معرفیت کنم خانومی
دیدگاه ها (۷)

Childhood love Part۲ا/ت: *گونه هام قرمز شد* من؟کوک: آره..مگه...

Childhood love Part ۳ا/توقتی لباشو رو لبام گذاشت خشکم زد..آر...

Our dark romance last Part ا/تایلیان و بابا و جونگمین طبقه ...

Our dark romance Part ۹ا/تاز پارتی لذت میبردیم و خوراکی میخو...

Childhood love Part 1ا/تبا پاهای برهنه درحال قدم زدن ساحل بو...

Childhood love Part ۲ا/ت: *گونه هام قرمز شد* من؟کوک: آره..مگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط