{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Part25)

(Part25)
15 سال دروغ
{اشتباهات رو دوباره تکرار نکن لتیشیا! تو بزرگترین اشتباه منی!}
13 اکتبر 2029
ساعت :8:40
جئون جونگکوک:
در حالی که دستشو گرفته بودم بهش نگاه میکردم به چی فکر میکنه هیچ وقت جز یه دفعه به خودم اجازه ندادم ذهنشو بخونم قطرات بارون روی صورتش میچکید موهای قهموای اش خیس اب شده بود و دهنشو باز کرد تا حرف بزنه که متوجه شدم داره چیکار میکنه اون داره جادو میکنه جادوی زمان!! میخواد بره؟ وجادو بنفشش دورش را احاطه کرد وکم کم ناپدیدش میکرد"من.. من.. نمی تونم کنارت باشم نه اینجوری من نباید تو چشمات نگاه کنم.. من لیاقت تو رو ندارم....جونگکوک" و آخرین چیزی که گفت اسمم بود اون میخواد چی کار کنه؟
6 آوریل2010
ساعت:10:11(بوسان مدرسه راهنمایی)
هیما آمانه(لتیشیا):
من الان تو بوسان زادگاه جونگکوک هستم راستش من ازش فرار کردم از احساسات از همه چی من همیشه این جوری بودم وقتی چهار سالم بود تو قصر زمردی که بودم پدرم مدام این کلمه رو بهم میگفت{اشتباهات رو دوباره تکرار نکن لتیشیا! تو بزرگترین اشتباه منی!} درحالی که لباس سفید بلندم را روی زمین میکشیدم تا فرار کنم با جثه ای کوچیک موهای قهوه ای درازم که تا کنار پاهایم بود روی زمین کشیده میشد نمیخوام دوباره تنبیه شم در قصر بزرگ وتاریک در حال را رفتن بودم بی پایان!تنها کلمه ای که میتونم توصیفش کنم در حالی که میدویم یه صدا اومد "تق" و زمان منو مانند یه سیاه چاله داخل خودش کشید و دوباره از اتاق پدرم سر در آوردم جادوی عضیم ش کل اتاق رو در بر گرفته بود بدنم به لرزه افتاد وبه گریه افتادم بدن کوچیکم رو جمع کردم گریه گریه اتاق تاریکه اون با قامت بلند جلو یم ایستاده چشمانم تار میبیند تنها دردی که حس میکنم درد شکستن پای چپم است کار اوست فریاد میزند با صدایی که کل اتاق را به لرزه در می آورد" اشتباهات رو دوباره تکرار نکن لتیشیا! احساساتت رو بروز نده! حالا تکرار کن زود باش میخوام بشنوم"بیشتر گریه میکنم با صدایی که فقط او میشنود وبا نق نق میگویم"رویا هام احساسات همش الکی وبی خاصیته" دوباره با حالتی ععصبی می گوید"تکرار کن" صدایم میلرزد" احساسات... رویا همشون الکیه."
_تکرار کن
_رویا های من فقط رویا واحساسات همشون پوچ هستن
_ اشتباهات رو دوباره تکرار نکن لتیشیا! تو بزرگترین اشتباه منی!...
با یاد اوری اون خاطره لرزه ی به تنم می افتد من الان دارم نقشه ای که الیزا گفته رو عملی میکنم معلم جلو می آید"یه دانش آموز جدید داریم خودتو معرفی کن" لبخندی چشم گیر میزنم "هیما آمانه هستم از روسیه اومدم یه دورگه روسی کره ای هستم" چشمای بعضی از دانش اموزان برق میزند برخی از دخترا خوشحال و بعضی چشم گیر میشوند ولی مهم نیست اون مهمه کنار پنجره نشسته تنها به پنجره نگاه میکنه هیچکی کنارش ننشسته خیلی جالبه از کسی که هیچکس کنارش نمی شینه تبدیل شد به پسری که همه رویا شونه برای یک ثانیه ببیننش صدای معلم منو به خودم میاره"هیما برو یه جا بشین" همه یه مکان برام پیدا میکنن ولی من کنار جونگکوک میشینم لبخندی میزنم"سلام من هیما هستم اسم تو چیه؟" نگاهی بهم می اندازد معلوم است برایش عجیبه"جونگکوک" لبخندی زدم "خوشبختم جونگکوک امیدوارم دوست خوبی بشیم"
***
زنگ تفریح همه دورم جمع شدن و جونگکوک به سمت بیرون رفت همه پسرا ودخترا سمتم بودن کار منم همینه این مدرسه رو دور انگشتانم بچرخونم و بعد بلند شدم رفتم به بهونه ای دستشوی وجونگکوک وچند تا پسر رو دیدم که دورش رو گرفته بودن یکی که از همه قدش بلند تر بود گفت"جونگکوک مگه بهت نگفتم قراره یه دختر خوشگل بیاد نباید زر هم میزدی همین الان جاتو با من عوض میکنی" ای عوضی ها خون در رگانم از عصبانیت میجوشید
_نه جاتو با من عوض شد
_اگه اون نخواد؟....
ادامه دارد...
(بلاخره برگشتم وامیدوارم لایک های این کتاب تا 50 بره:)

#بی_تی_اس
#آرمی
#اتحاد_آرمی_های_ایران
#بنگتن_بویز
#کیپاپ
#نامجون
#جین
#شوگا
#یونگی
#جیهوپ
#هوسوک
#جیمین
#وی
#تهیونگ
#جونگکوک
#جانگکوک
#بنفش

#استی
#هیونجین
#فلیکس
#چان
#بنگ چان
#استار
#سونگمین
#لینو
# انیمه
# بی تی اس
#گوجو ساتورو
#جوجوتسو کایست
#کره
#کیدراما
#کیدرامر
#بک
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۶روز بعد_خونه ی نامجون_ساعت ۵ و ۲۲ دقیقه عصر_نامجون:از ...

درخواستی وقتی بیماری قلبی داری اون ...Part: ¹+ات؟ _جانم؟ +به...

Destiny part 9

# My _man # مرد _ من # رمان _ مافیایی # رمان _ رمانتیک # فیک _ BTS # ویسگون

پارت ۸ "اخر"ساعت ۷ و ۲۴ دقیقه عصر_نویسنده "کارن":تهیونگ با ا...

برده عمارت جئون

پارت ۱سال ۲۰۱۴_ساعت ۷ و ۴۳ دقیقه صبح_تهیونگ:بالاخره تصمیم رو...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط