{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 امتحان زندگی 》

《 امتحان زندگی 》
فصل 2) p⁶²

درحالی که از پله ها پایین میومد اسم خانم هان رو صدا زد و به سمته مبل توی سالن رفت و روش نشسته و پاش روی اون یکی پاش انداخت و ساعد دستش روی دسته مبل گذاشت که خانم هان‌ به سمتش اومد
خ/هان : چیزی لازم ندارید
تهیونگ : حواست به اون دختر باشه انگار زیاد حالش خوب نیست درضمن یه مدت قراره همين‌جا بمونه وسایل منم توی اتاقم مرتبط بزارید
تهیونگ بعد از تموم شدن حرفش گوشی اش رو برداشت و درحال چک کردن گوشی اش بود خانم هان تعظيم کوتاهی کرد
خ/هان : امره دیگه ندارید
تهیونگ بدون این سرش رو از گوشی بلند کنه گفت
تهیونگ : نه فعلآ میتونی بری
بعد از پیدا کردن شماره مورد نظر اش باهاش تماس گرفت و گوشی رو گوشش گذاشت که‌ بعد از چند تا بوق جواب داد تهیونگ بدون تعقیر توی حالش یا تون صداش با فرد پشت خط شروع به حرف کرد
تهیونگ : سلام پدر
دایون که با شنیدن این کلمه از زبون خیلی خوشحال میشد لبخند پر رنگی زد و در جواب گفت
دایون : سلام پسرم سفر چطوری بود مشکلی که پیش نیومد
تهیونگ :‌ نه هیچ مشکلی نداشتم شما کیه میخواهی از نیویورک برگردی
دایون : فعلا اينجا یکم دیگه کار دارم نهایتن تا چند ماه دیگه برمیگردم
تهیونگ نفس گلافگی کشید
تهیونگ : هنوزم نمیخواهی اجازه بدی شغل قبلیمو ادامه بدم تو که گفتی من دکتر قابل بودم
دایون لبخند روی لبش محو شد و با لحن کمی جدی تر گفت
دایون : تهیونگ قبلا بارها در این مورد حرف زدیم من میخواهم تو رئیس بیمارستان خودت باشی نه یه کارمندش
تهیونگ : باشه ولی من هنوزم سر حرفم هستم
دایون : باشه تا وقتی بر میگردم فقد به کارای بیمارستان رسیدگی کن میدونی که امروز توی بیمارستان جلسه داری
تهیونگ : اره میدونم
تهیونگ بعد از اتمام مکالمه اش نفس کلافه کشید و از روی مبل بلند شد و کتش رو برداشت و از خونه خارج شد
_________________

[ نیویورک ]
دایون همینطور که فنجان قهوه اش رو برداشت و به لباش نزدیک کرد به دستیارش که مرد میان سالی بود اشاره کرد و مقابل اش روی مبلی بشینه
مقداری از قهوه اش رو مزه کرد و فنجان دوباره روی میز گذاشت
و روبه دستیارش کرد
دایون : میدونی که باید از همه جاهای و کسای که قبلا باهاشون آشنا بود دور باشه مخصوص بیمارستان که توش کار‌میکرد و اون دانشگاه
فهميدی
‌...بله قربان دستورات تون قبلآ اجرای شده
دایون : اثر قرص ها چقدر کار سازه میدونی که یه راهی رو شروع کردیم باید تا آخرش پیش بریم
..تا وقتی چیزی مهمی از خاطرات گذشته اش نبینه هیچی یادش نمیاد پس لازم‌ نیست نگران باشید
دایون تکیه اش رو از مبل گرفت و کمی به جلو خم شد و انگشت هاش توی هم گره زد
دایون : نباید هیچ اشتباه بکنی من تازه پسرمو پيدا کردم و اونم منو به چشم پدرش میبینه نباید هیچی خراب بشه
دیدگاه ها (۹)

《 امتحان زندگی 》فصل 2) p⁶³[ سئول کره جنوبی ]از ماشین اش پیاد...

توی فیک چهره تهیونگ تعقیر کرده شما اینجوری تصورش کنید

《 امتحان زندگی 》فصل 2) p⁶¹......من کیم تهیونگم کسی هستم که د...

《 امتحان زندگی 》فصل 2 ) p⁶⁰......دختر نترس این جا عمارت آقای...

⁦✿My lovely idol⁦✿✯part:²⁵جونگکوک فکرش درگیر بود از طرفی یاد...

پیشت اومدم... 1

« قلدر عاشق»« پارت دهم »داخل همین روز ها تهیونگ فهمیده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط