فردای آن روز لوسیا مثل همیشه نفس زنان وارد محوطه مدرسه شد کمی ایستاد ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فردای آن روز، لوسیا مثل همیشه نفس زنان وارد محوطه مدرسه شد، کمی ایستاد، نفسش رو که تازه کرد، اروم قدم برداشت و سمت ساختمان رفت. اما همین که وارد شد، کسی با شدتِ بسیاری جلوی پاش زمین گیر شد، چهرهاش رنگ تعجب بر خود گرفت، پسری با قیافهی داغون از کتک خوردن، چشم ها خسته، انگار که کل شب رو نخوابیده بود، و یونیفرم مدرسه اش که لک های کوچیکِ سیاه و خاکی که روش نشسته بود!
لوسیا خواست چیزی بگه، اما با صدایی که از کنارش بلند شد، وایساد و نگاهش رو بهش چرخاند.
با دیدنِ همون دختری که اون شب، توی مدرسه اذیتش کرده بود، اخماش تو هم رفت. کنارش هم سه تا پسر با نگاهِ عجیبی بهش خیره بودن.
دختره دستاش رو در سینه قلاب کرد و قدمی جلو اومد و با طعنه رو به لوسیا گفت:
_ اوو، ببین کی اینجاست!....از پدرت چه خبر عزیزم؟!
خشمی به وضوح کم کم از سرِ لوسیا بالا دوید، دستاش رو آهسته مشت کرد و سعی کرد آروم باشه، بعد لبخندِ مصنوعی تحویلش داد و گفت:
_ اون خوبه....موهای خوشگل تو چطوره؟..!
جمله اش مثل تیغ در سرِ دختر خورد.
میران با خشم دندان هاش رو بهم چفت کرد و با عصبانیت غرید:
_ دخترهی گستاخ، چطور میتونی با پرویی همچین چیزی بهم بگی؟....نکنه چون هشدار قرمزت لغو شده پرو شدی؟!
لوسیا بی توجه نگاه چپی بهش کرد و بعد. آهسته دستاش رو سمت پسری که جلوش نشسته بود دراز کرد و گفت:
_ دستمو بگیر..
میران سریع جلو اومد و گفت:
_ معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
لوسیا باز بی تفاوت به حرفاش به دستِ دراز شده اش نگاه کرد، که پسر بالاخره دستش رو گرفت، و آروم بلند شد.
لوسیا نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت:
_ خوبی؟
پسر نگاهی دقیق به لوسیا انداخت و بعد با یه لبخند لرزان گفت:
_ خوبم...ممنون!
ادامه دارد....
حمایت خانومی؟
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فردای آن روز، لوسیا مثل همیشه نفس زنان وارد محوطه مدرسه شد، کمی ایستاد، نفسش رو که تازه کرد، اروم قدم برداشت و سمت ساختمان رفت. اما همین که وارد شد، کسی با شدتِ بسیاری جلوی پاش زمین گیر شد، چهرهاش رنگ تعجب بر خود گرفت، پسری با قیافهی داغون از کتک خوردن، چشم ها خسته، انگار که کل شب رو نخوابیده بود، و یونیفرم مدرسه اش که لک های کوچیکِ سیاه و خاکی که روش نشسته بود!
لوسیا خواست چیزی بگه، اما با صدایی که از کنارش بلند شد، وایساد و نگاهش رو بهش چرخاند.
با دیدنِ همون دختری که اون شب، توی مدرسه اذیتش کرده بود، اخماش تو هم رفت. کنارش هم سه تا پسر با نگاهِ عجیبی بهش خیره بودن.
دختره دستاش رو در سینه قلاب کرد و قدمی جلو اومد و با طعنه رو به لوسیا گفت:
_ اوو، ببین کی اینجاست!....از پدرت چه خبر عزیزم؟!
خشمی به وضوح کم کم از سرِ لوسیا بالا دوید، دستاش رو آهسته مشت کرد و سعی کرد آروم باشه، بعد لبخندِ مصنوعی تحویلش داد و گفت:
_ اون خوبه....موهای خوشگل تو چطوره؟..!
جمله اش مثل تیغ در سرِ دختر خورد.
میران با خشم دندان هاش رو بهم چفت کرد و با عصبانیت غرید:
_ دخترهی گستاخ، چطور میتونی با پرویی همچین چیزی بهم بگی؟....نکنه چون هشدار قرمزت لغو شده پرو شدی؟!
لوسیا بی توجه نگاه چپی بهش کرد و بعد. آهسته دستاش رو سمت پسری که جلوش نشسته بود دراز کرد و گفت:
_ دستمو بگیر..
میران سریع جلو اومد و گفت:
_ معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
لوسیا باز بی تفاوت به حرفاش به دستِ دراز شده اش نگاه کرد، که پسر بالاخره دستش رو گرفت، و آروم بلند شد.
لوسیا نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت:
_ خوبی؟
پسر نگاهی دقیق به لوسیا انداخت و بعد با یه لبخند لرزان گفت:
_ خوبم...ممنون!
ادامه دارد....
حمایت خانومی؟
- ۳۶۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط