{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت۱۴
داستان اولین روزی که باهاش آشنا شدم.

از اینجا موندیم:[مدیر خندید،ای خدا دارم راستشو میگم چرا اینا میخندن.خوشحالم امروز آخرین روزه.دیگه از آقای تهیونگ خجالت میکشم.🙃]

«روز آخر فیلم»
خب من همه ی کاهایی که مدیر گفته بود رو انجام دادم خب آره مجبور بودم آقای تهیونگ رو ببوسم و راستش من تا حالا هیچ دوست پسری نداشتم و این اولین بوسه بود که به یه پسر دادم😅.

بعد از تموم شدن فیلم رفتم بیرون تا به هوایی بخورم و امروز مدیر همه رو میبرد پارک ملی بوکان سان راستش تا حالا به اونجا نرفتم یکم هیجان داشتم😁.

تهیونگ:چیکار میکنی؟
ا/ت:هیچی هوا خوری. تهیونگ:مگه تو هم هوا می خوری؟😂.
ا/ت:منظورت چیه؟🤨
تهیونگ:هیچی شوخی کردم.خب یه سوال دارم؟می تونم بپرسم؟😅
ا/ت:بله.
تهیونگ:تا حالا دوست پسر داشتی؟😁
ا/ت:راستش نه نداشتم.
تهیونگ:واقعا!!!!!!😁
ا/ت:آره
تهیونگ:راستش میدونی کیو یکم پیش بوسیدی؟😂
ا/ت:آره شما رو واقعا ببخشید من مجبور بودم.
تهیونگ:خب راستش شما فقط آقای تهیونگ رو بوسیدین شما...............
ا/ت:نفهمیدم🤨
تهیونگ:شما معروف ترین مرد جهان رو بوسیدین خب اگه گروه BTS رو بشناسی میفهمی من چی میگم.😂😁
دیدگاه ها (۱۶)

my papy😎🫂💗✨

۱۰۰۰ تاییمون مبارک😎🤟✨🫂🦋=)

پارت۱۳داستان:اولین روزی که باهاش آشنا شدم.از اینجا موندیم:[ک...

my beby🥺🫂💗✨

love Between the Tides⁴⁰تهیونگ زنگ زدم به دوهی دوهی: الو دای...

هرزه ی حکومتی پارت ۷ بردمش تو اتاق خودم...دستش و محکم ول کرد...

love Between the Tides⁴²دستم گذاشتم رو ی صورتم و گریه میکردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط