part57
ویو جونگکوک
لیوان خالی رو روی میز کوبیدم و نفسم رو سنگین بیرون دادم. باید خودم رو جمع و جور میکردم. این فقط یه نقشه بود، یه بازی که برای بردن طراحی شده بود. اما چرا هر بار که نگاهش میکردم، حس میکردم دارم کنترلش رو از دست میدم؟
_ داری زیادی بهش نگاه میکنی.
صدای جیمین از کنارم اومد. نگاهم رو از ا/ت گرفتم و بهش خیره شدم. اخمی کرد و آروم ادامه داد:
_ هرچی زودتر تمومش کنی، بهتره. میدونی که این بازی برای احساسی شدن نیست.
پوزخندی زدم. احساس؟ من؟ یه قلپ دیگه از مشروبم خوردم و زیر لب گفتم:
_ نگران نباش، هنوز همهچیز تحت کنترله.
اما آیا واقعاً تحت کنترل بود؟
ویو ا/ت
نگاه جونگکوک دیگه روم نبود، ولی هنوز گرمای سنگینش رو حس میکردم. انگار حتی وقتی بهم نگاه نمیکرد، حضورش دورم حلقه میزد.
صدای خندههای لیا باعث شد نگاهم رو ازش بگیرم. داشت با یه لبخند مصنوعی کنار جونگکوک مینشست. انگشتاش رو روی دستش کشید و آروم چیزی گفت که باعث شد لبخند روی لبای جونگکوک پررنگتر بشه.
یه حس عجیب توی دلم پیچید. حس کردم که مشتام رو محکمتر از قبل فشار دادم.
مهم نیست، ا/ت. این فقط یه بازیه…
اما وقتی دیدم که جونگکوک آروم کنار گوش لیا چیزی زمزمه کرد و باعث شد اون با ناز بخنده، یه چیزی توی دلم فرو ریخت.
___________________________ صبح روز بعد
ویو ا/ت
موسیقی بلند، نورهای رنگارنگ و خندههای مصنوعی… همهچیز تو این مهمونی تقلبی بود، درست مثل احساسی که سعی میکردم پنهان کنم. جونگکوک برای نشون دادن قدرتش این مهمونی رو گرفته بود، ولی من… من یه نقشهی دیگه داشتم.
نگاهم توی سالن چرخید. تهیونگ کنار بار ایستاده بود و با یه دختر بلوند حرف میزد، جیمین وسط پیست بود و با لبخند موزیانهش با چند نفر میرقصید، و جونگکوک؟ اون کنار مادرش نشسته بود، در حال گوش دادن به حرفای لیا.
نفسم رو سنگین بیرون دادم. این بهترین فرصت بود.
بیصدا به سمت در پشتی رفتم. دلم دیوونهوار میکوبید. اگه گیر میافتادم، این بار جونگکوک دیگه اجازه نمیداد حتی نفس بکشم.
دستم روی دستگیره نشست و بدون لحظهای تردید، در رو باز کردم. هوای خنک شب صورتم رو نوازش کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم میتونم آزاد بشم.
وقت رفتن بود.
ویو جونگکوک
لیوان مشروبی که توی دستم بود، مزهی همیشگی رو نداشت. احساس عجیبی ته دلم پیچیده بود، انگار یه چیزی سر جاش نبود.
یه چیزی… یا یه نفر.
نگاهم توی سالن چرخید. ا/ت؟ کجا بود؟ چرا ندیده بودمش؟
با اخم از جام بلند شدم. تهیونگ رو دیدم که کنار بار ایستاده بود. مستقیم به سمتش رفتم.
_ ا/ت کجاست؟
تهیونگ لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش سمت در پشتی چرخید. قلبم فرو ریخت.
نه…
لیوان خالی رو روی میز کوبیدم و نفسم رو سنگین بیرون دادم. باید خودم رو جمع و جور میکردم. این فقط یه نقشه بود، یه بازی که برای بردن طراحی شده بود. اما چرا هر بار که نگاهش میکردم، حس میکردم دارم کنترلش رو از دست میدم؟
_ داری زیادی بهش نگاه میکنی.
صدای جیمین از کنارم اومد. نگاهم رو از ا/ت گرفتم و بهش خیره شدم. اخمی کرد و آروم ادامه داد:
_ هرچی زودتر تمومش کنی، بهتره. میدونی که این بازی برای احساسی شدن نیست.
پوزخندی زدم. احساس؟ من؟ یه قلپ دیگه از مشروبم خوردم و زیر لب گفتم:
_ نگران نباش، هنوز همهچیز تحت کنترله.
اما آیا واقعاً تحت کنترل بود؟
ویو ا/ت
نگاه جونگکوک دیگه روم نبود، ولی هنوز گرمای سنگینش رو حس میکردم. انگار حتی وقتی بهم نگاه نمیکرد، حضورش دورم حلقه میزد.
صدای خندههای لیا باعث شد نگاهم رو ازش بگیرم. داشت با یه لبخند مصنوعی کنار جونگکوک مینشست. انگشتاش رو روی دستش کشید و آروم چیزی گفت که باعث شد لبخند روی لبای جونگکوک پررنگتر بشه.
یه حس عجیب توی دلم پیچید. حس کردم که مشتام رو محکمتر از قبل فشار دادم.
مهم نیست، ا/ت. این فقط یه بازیه…
اما وقتی دیدم که جونگکوک آروم کنار گوش لیا چیزی زمزمه کرد و باعث شد اون با ناز بخنده، یه چیزی توی دلم فرو ریخت.
___________________________ صبح روز بعد
ویو ا/ت
موسیقی بلند، نورهای رنگارنگ و خندههای مصنوعی… همهچیز تو این مهمونی تقلبی بود، درست مثل احساسی که سعی میکردم پنهان کنم. جونگکوک برای نشون دادن قدرتش این مهمونی رو گرفته بود، ولی من… من یه نقشهی دیگه داشتم.
نگاهم توی سالن چرخید. تهیونگ کنار بار ایستاده بود و با یه دختر بلوند حرف میزد، جیمین وسط پیست بود و با لبخند موزیانهش با چند نفر میرقصید، و جونگکوک؟ اون کنار مادرش نشسته بود، در حال گوش دادن به حرفای لیا.
نفسم رو سنگین بیرون دادم. این بهترین فرصت بود.
بیصدا به سمت در پشتی رفتم. دلم دیوونهوار میکوبید. اگه گیر میافتادم، این بار جونگکوک دیگه اجازه نمیداد حتی نفس بکشم.
دستم روی دستگیره نشست و بدون لحظهای تردید، در رو باز کردم. هوای خنک شب صورتم رو نوازش کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم میتونم آزاد بشم.
وقت رفتن بود.
ویو جونگکوک
لیوان مشروبی که توی دستم بود، مزهی همیشگی رو نداشت. احساس عجیبی ته دلم پیچیده بود، انگار یه چیزی سر جاش نبود.
یه چیزی… یا یه نفر.
نگاهم توی سالن چرخید. ا/ت؟ کجا بود؟ چرا ندیده بودمش؟
با اخم از جام بلند شدم. تهیونگ رو دیدم که کنار بار ایستاده بود. مستقیم به سمتش رفتم.
_ ا/ت کجاست؟
تهیونگ لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش سمت در پشتی چرخید. قلبم فرو ریخت.
نه…
- ۱۳.۴k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط