ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۵۶
الا : لغوش نمیکنم چون بکنم مادرم برمیگرده تو اون خراب شده. اصلا چرا باید بیوفتم تو این راه و بعد لغوش کنم؟ عمیق نگام کرد و گفت
جیمین :میخوام باور کنم..
الا : پس باور کن..
جیمین : پس کمکم کن باور کنم..
زل زدم تو چشماش.
جیمین : من و تو قراره حدود ۱سال و نیم با هم سر کنیم. با غیض گفتم
الا : ۱سال و ۲ ماه..
جیمین : خیله خوب.. ۱ سال و ۲ ماه..باید با هم کنار بيايم.. ميفهمي؟نمیخوام جنگ اعصاب راه بندازم..نه براي خودم و نه تو و نه. دلم نمیخواد بچه ام تو جنگ متولد بشه..
از شرم لرزون آب دهنم رو قورت دادم. خیرہ تو چشمام گفت
جیمین : سازگار شدن با من رو یاد بگير..وقتي انقدر مصمم و جدی میگم نه
جیمین : تمومه؟
دندونامو به هم فشردم يعني نه.. با حرص و عصبي و اخماي تو هم گفت
جیمین :عین یه فراري احمق از بالکن آویزون شدي که چي؟
با انگشت زد تو سرم
جیمین : این تو مغز نداري؟
با خشم دستشو پس زدم و گفتم
الا :تو داري بسه.. چشماشو بست و با تاکید گفت
جیمین : تا نزدم تو سرت بشین..
و هولم داد کنار و در ماشین رو باز کرد. عصبي گفتم
الا : جرئت داري بزني؟
با خشم نگام کرد و ... جیمین : امتحان کنیم؟
با حرص گفتم...... الا : لعنت بهت
بازوم رو خيلي محکم گرفت و کشید سمت در که با خشم پسش زدم اما دست لعنتیش بازوم ول نکرد. با نفرت چرخیدم سمتش و تو فاصله خيلي نزديکي با هم رخ تو رخ شدیم. انگشتاش دور بازوم سفت شدن و ضربان قلبمو بالا برد. خيلي نزدیکم بود.. اونقدر که نفس هاي پر از خشم و سریعش توي صورتم میخورد. به زحمت محکم بازومو عقب کشیدم و تند ازش فاصله گرفتم. انگار تازه نفسم داشت برمیگشت.
چشمامو بستم و با غیض نشستم تو ماشین نکبتش.. در رو محکم کوبید.
هوووي..شکست حیوان.. کنارم نشست. خيلي عصبي و با اخماي تو هم با سرعت خيلي زيادي رانندگي ميکرد. لرزون نگاش کردم. خيلي خشن بود.
با ترس از سرعت خيلي زيادش به دسته در چنگ زدم. جلوي در خونه اونقدر يهويي خيلي شديد ترمز گرفت که نزديك بود با کله بخورم تو شیشه.. گفتم
پارت ۵۶
الا : لغوش نمیکنم چون بکنم مادرم برمیگرده تو اون خراب شده. اصلا چرا باید بیوفتم تو این راه و بعد لغوش کنم؟ عمیق نگام کرد و گفت
جیمین :میخوام باور کنم..
الا : پس باور کن..
جیمین : پس کمکم کن باور کنم..
زل زدم تو چشماش.
جیمین : من و تو قراره حدود ۱سال و نیم با هم سر کنیم. با غیض گفتم
الا : ۱سال و ۲ ماه..
جیمین : خیله خوب.. ۱ سال و ۲ ماه..باید با هم کنار بيايم.. ميفهمي؟نمیخوام جنگ اعصاب راه بندازم..نه براي خودم و نه تو و نه. دلم نمیخواد بچه ام تو جنگ متولد بشه..
از شرم لرزون آب دهنم رو قورت دادم. خیرہ تو چشمام گفت
جیمین : سازگار شدن با من رو یاد بگير..وقتي انقدر مصمم و جدی میگم نه
جیمین : تمومه؟
دندونامو به هم فشردم يعني نه.. با حرص و عصبي و اخماي تو هم گفت
جیمین :عین یه فراري احمق از بالکن آویزون شدي که چي؟
با انگشت زد تو سرم
جیمین : این تو مغز نداري؟
با خشم دستشو پس زدم و گفتم
الا :تو داري بسه.. چشماشو بست و با تاکید گفت
جیمین : تا نزدم تو سرت بشین..
و هولم داد کنار و در ماشین رو باز کرد. عصبي گفتم
الا : جرئت داري بزني؟
با خشم نگام کرد و ... جیمین : امتحان کنیم؟
با حرص گفتم...... الا : لعنت بهت
بازوم رو خيلي محکم گرفت و کشید سمت در که با خشم پسش زدم اما دست لعنتیش بازوم ول نکرد. با نفرت چرخیدم سمتش و تو فاصله خيلي نزديکي با هم رخ تو رخ شدیم. انگشتاش دور بازوم سفت شدن و ضربان قلبمو بالا برد. خيلي نزدیکم بود.. اونقدر که نفس هاي پر از خشم و سریعش توي صورتم میخورد. به زحمت محکم بازومو عقب کشیدم و تند ازش فاصله گرفتم. انگار تازه نفسم داشت برمیگشت.
چشمامو بستم و با غیض نشستم تو ماشین نکبتش.. در رو محکم کوبید.
هوووي..شکست حیوان.. کنارم نشست. خيلي عصبي و با اخماي تو هم با سرعت خيلي زيادي رانندگي ميکرد. لرزون نگاش کردم. خيلي خشن بود.
با ترس از سرعت خيلي زيادش به دسته در چنگ زدم. جلوي در خونه اونقدر يهويي خيلي شديد ترمز گرفت که نزديك بود با کله بخورم تو شیشه.. گفتم
- ۱۶.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط