۵۴
ا/ت
ا/ت: خاله من...
کوک: چیو میخوای توضیح بدی بگو نترس
ا/ت: جونگکوک
کوک: مامان منو ا/ت باهم قرار میزاریم
م.ک: میدونم قرار میزارید کور که نیستم ولی چرا؟
کوک: دلیل میخواد قرار گذاشتن؟
م.ک: منظورم اینه چرا با ا/ت؟
کوک: دوسش دارم
م.ک: چرا تو خونته
کوک: از بابا جدا شدیم اوهم اومد خونه من
م.ک: سرتو بالا بگیر
مامان جونگکوک اومد بغلم کرد
م.ک: از همون اول میدونستم عروسیم میشی
کوک: مامان چرا صورتت کبوده
م.ک: نمیدونستم شما اینجایید میخواستم فرار کنم
ا/ت: از بابام
کوک: نکنه بابای ا/ت اینکارو کرده؟
م.ک: خیلی وقته منو میزنه خستم کرده ازش جدا شدم و فرار کردم
کوک: چرا به من چیزی نگفتی؟
م.ک: پیدات بود که بگم
ا/ت: چرا اینکارو کرده
م.ک: فهمیده که من نمیتونم بچه دار بشم
کوک: با این سنش سه تا زن داشته و سه تا بچه هنوزم میخواد؟
م.ک: زشته خجالت بکش
کوک: نکنه تو هنوز دوسش داری
م.ک: نه متنفر هم هستم بخاطر ا/ت میگم چون باباش بوده و هست و خواهد بود
ا/ت: شاید بهتره بگی هیچوقت نبوده خوشحالم دشمن مشترک داریم همونطور که من میخوام بزنمش زمین توهم میخوای
م.ک: چرا میخوای بزنیش زمین
ا/ت: چون زندگیمو ازم گرفته بود از بچگی نتونستم زندگی کنم ولی الان چی چون او نیست و جونگکوک هست احساس میکنم خوشبخت ترینم
م.ک: من خیلی عاشقش بودم فک نمیکردم یه روز عشقم بهش کم بشه ولی متنفر شدم
کوک: ا/ت چرا داری گریه میکنی
ا/ت: یادم به مامانم میفته نمیدونم باهاش چیکار کرده ولی دلم میخواست مامانم پیدا کنم و باهم به زمین بزنیمش خوشحالم باهم میتونیم اینکارو کنیم خاله
م.ک: عزیزم بیا بغلم اشکاتو پاک کن گریه نکن او حتی ارزش گریه های توهم نداره
کوک: من اینجا چیکاره هستم
م.ک: باید کارامون رو انجام بدی و بهمون کمکم کنی
کوک: چشم
م.ک: من از اول میدونستم
کوک: چی؟
م.ک: میدونستم شما دوتا همو دوست دارید
ا/ت: از کجا میدونستی؟
م.ک: خب من وقتی میگم بیاید غذا بخورید یک ساعت بعد میومدید همیشه پشت اتاقتون بودم و میشنیدم چی میگفتید ا/ت عزیزم میدونم بابای جونگکوک اذیتت کرده و ازش فرار کردید چون همیشه میومد خونه دنبالت
ا/ت: 😔
م.ک: میتونم اینجا بمونم یا مزاحمم
ا/ت: این چه حرفیه خاله جون خونه خودتون
کوک: مامان ما میخوایم بریم بیرون
ا/ت: کجا
کوک: هیچی خستم میخوایم بریم بیرون
ا/ت: خب خاله هم بیاد
م.ک: نه من خستم میخوام استراحت کنم شما برید
کوک: باشه
ا/ت: من میرم اماده کنم
نیم ساعت بعد
داشتیم میرفتیم یه زن اشاره کرد
ا/ت: صبر کن ببینم چی میگه
☆: سلام دخترم سلام پسرم
کوک: سلام
☆:کیفمو زدن نه گوشی دارم و نه پولی میتونید منو تا یه جا برسونید
کوک: اره سوار شید
#فیک
#سناریو
ا/ت: خاله من...
کوک: چیو میخوای توضیح بدی بگو نترس
ا/ت: جونگکوک
کوک: مامان منو ا/ت باهم قرار میزاریم
م.ک: میدونم قرار میزارید کور که نیستم ولی چرا؟
کوک: دلیل میخواد قرار گذاشتن؟
م.ک: منظورم اینه چرا با ا/ت؟
کوک: دوسش دارم
م.ک: چرا تو خونته
کوک: از بابا جدا شدیم اوهم اومد خونه من
م.ک: سرتو بالا بگیر
مامان جونگکوک اومد بغلم کرد
م.ک: از همون اول میدونستم عروسیم میشی
کوک: مامان چرا صورتت کبوده
م.ک: نمیدونستم شما اینجایید میخواستم فرار کنم
ا/ت: از بابام
کوک: نکنه بابای ا/ت اینکارو کرده؟
م.ک: خیلی وقته منو میزنه خستم کرده ازش جدا شدم و فرار کردم
کوک: چرا به من چیزی نگفتی؟
م.ک: پیدات بود که بگم
ا/ت: چرا اینکارو کرده
م.ک: فهمیده که من نمیتونم بچه دار بشم
کوک: با این سنش سه تا زن داشته و سه تا بچه هنوزم میخواد؟
م.ک: زشته خجالت بکش
کوک: نکنه تو هنوز دوسش داری
م.ک: نه متنفر هم هستم بخاطر ا/ت میگم چون باباش بوده و هست و خواهد بود
ا/ت: شاید بهتره بگی هیچوقت نبوده خوشحالم دشمن مشترک داریم همونطور که من میخوام بزنمش زمین توهم میخوای
م.ک: چرا میخوای بزنیش زمین
ا/ت: چون زندگیمو ازم گرفته بود از بچگی نتونستم زندگی کنم ولی الان چی چون او نیست و جونگکوک هست احساس میکنم خوشبخت ترینم
م.ک: من خیلی عاشقش بودم فک نمیکردم یه روز عشقم بهش کم بشه ولی متنفر شدم
کوک: ا/ت چرا داری گریه میکنی
ا/ت: یادم به مامانم میفته نمیدونم باهاش چیکار کرده ولی دلم میخواست مامانم پیدا کنم و باهم به زمین بزنیمش خوشحالم باهم میتونیم اینکارو کنیم خاله
م.ک: عزیزم بیا بغلم اشکاتو پاک کن گریه نکن او حتی ارزش گریه های توهم نداره
کوک: من اینجا چیکاره هستم
م.ک: باید کارامون رو انجام بدی و بهمون کمکم کنی
کوک: چشم
م.ک: من از اول میدونستم
کوک: چی؟
م.ک: میدونستم شما دوتا همو دوست دارید
ا/ت: از کجا میدونستی؟
م.ک: خب من وقتی میگم بیاید غذا بخورید یک ساعت بعد میومدید همیشه پشت اتاقتون بودم و میشنیدم چی میگفتید ا/ت عزیزم میدونم بابای جونگکوک اذیتت کرده و ازش فرار کردید چون همیشه میومد خونه دنبالت
ا/ت: 😔
م.ک: میتونم اینجا بمونم یا مزاحمم
ا/ت: این چه حرفیه خاله جون خونه خودتون
کوک: مامان ما میخوایم بریم بیرون
ا/ت: کجا
کوک: هیچی خستم میخوایم بریم بیرون
ا/ت: خب خاله هم بیاد
م.ک: نه من خستم میخوام استراحت کنم شما برید
کوک: باشه
ا/ت: من میرم اماده کنم
نیم ساعت بعد
داشتیم میرفتیم یه زن اشاره کرد
ا/ت: صبر کن ببینم چی میگه
☆: سلام دخترم سلام پسرم
کوک: سلام
☆:کیفمو زدن نه گوشی دارم و نه پولی میتونید منو تا یه جا برسونید
کوک: اره سوار شید
#فیک
#سناریو
- ۶۶.۴k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط