ز عارض تو به نظارهای شدم قانع


ز عارضِ تو به نَظّاره‌ای شدم قانع
اگرچه وقت نظر، می‌شود حیا مانع!
نکرد مهرِ رُخت در سوادِ دیده طلوع
ستاره‌سوخته‌ای را کجاست این طالع؟
درون سینه، ز مهرت پُر و ز وصل تهی‌ست
چو روز شنبه و آدینه، مسجد جامع!
نداشتم طمعِ کامِ دل ز قندِ لبت
به خنده‌ی شِکرین ساختی مرا طامع!
ز بهرِ صحّتِ من -ای طبیب!- رنج مبر
بلاست دردِ بُتان، رنج خود مکن ضایع
زمانِ خوبی شیرین و حُسن لیلی شد-
لطیفه‌های عجب، اهل عشق را واقع
چو نقش‌خانه‌ی صُنع است کائنات، همه
مگیر نکته، که نیست اعتراض بر صانع
زمان‌زمان ز رُخت پرده برگرفته نسیم
جهان‌جهان شده برقِ هدایتی لامع
خطی که یار تراشید، نون برون آمد
شد پی قطع تو، حجّتی قاطع...
دیدگاه ها (۳)

گل ها را می چینمدامنی ساده می رقصد در سکوت نگاه منمترسک می د...

هر برگ که میریزد خاطره ای زنده می شودخاطره هر برگی در فصلیست...

عشق نهانم مرا ببخشچشمان عاشقی که میپرستیدی بارانیست درد نهان...

پاسی از شب گذشته ومن کوچه های دم کشیده از حزن وغم را قدم میز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط