*راز دل* _ *پارت1*
*راز دل* _ *پارت1*
بازم مستانه خونه رو گذاشته بود روسرش در اتاق رو باز کردم
- چی شده ...
رفتم طرف مامان که نشسته بودداشت گریه می کرد
- مستانه چی شده باز ؟!
مستانه: از مامان جونت بپرس
- مامان گریه نکن
مامان با صدای لرزونی گفت: الهی بری خبر مرگت رو برام بیارن آبرو برام نزاشتی ....ای خدا من چه بدی کردم گیر این دختر زبون نفهم افتادم
- گریه نکن مامان
مستانه بی توجه کفشاش رو پوشید وگفت : چیکار کردین برامون حالا ناله ونفرین می کنی
خوشی ندیدیم آرزوی داشتن یه لباس نو تو دلمون موند اینو ببین کور شد از بس خیاطی کرده برای این واون چون بدبختیم نصف پول دستمزدش رو می دن من رفتم این ابرو رو نخواستم
مستانه رفت وشدت گریه مامان بیشتر شد براش یه مسکن آوردم خوردورفت کنار بخاری دراز کشید
نمی دونم شاید مستانه حق داشته دلم برای مامان می سوخت چه فکرمی کرد زندگیش وآینده بچه هاش بشه این
یه خونه کوچیک یه حال کوچلو با یه اتاق کوچیکتراز حال یه اتاقک که اسمشو گذاشتیم آشپزخونه من هیچ وقت حرفی نزدم ولی مستانه چون بزرگتر بود ودوستای بیشتری داشت ناراضی بود دوست داشت مثله دوستاش بهترین ها رو بپوشه وبهترین خوراکی ها روبخوره عاشق رانندگی بود ودوستش بهش یاد داده بود یه جا انداختم برای مامان وصداش کردم تا رفت رو جاش وخوابید پتو انداختم روش ورفتم اتاقی که اونجا خیاطی می کردم شاید اگه خونمون انقدر پایین شهر نبود وضعیتمون این نبود
بازم مستانه خونه رو گذاشته بود روسرش در اتاق رو باز کردم
- چی شده ...
رفتم طرف مامان که نشسته بودداشت گریه می کرد
- مستانه چی شده باز ؟!
مستانه: از مامان جونت بپرس
- مامان گریه نکن
مامان با صدای لرزونی گفت: الهی بری خبر مرگت رو برام بیارن آبرو برام نزاشتی ....ای خدا من چه بدی کردم گیر این دختر زبون نفهم افتادم
- گریه نکن مامان
مستانه بی توجه کفشاش رو پوشید وگفت : چیکار کردین برامون حالا ناله ونفرین می کنی
خوشی ندیدیم آرزوی داشتن یه لباس نو تو دلمون موند اینو ببین کور شد از بس خیاطی کرده برای این واون چون بدبختیم نصف پول دستمزدش رو می دن من رفتم این ابرو رو نخواستم
مستانه رفت وشدت گریه مامان بیشتر شد براش یه مسکن آوردم خوردورفت کنار بخاری دراز کشید
نمی دونم شاید مستانه حق داشته دلم برای مامان می سوخت چه فکرمی کرد زندگیش وآینده بچه هاش بشه این
یه خونه کوچیک یه حال کوچلو با یه اتاق کوچیکتراز حال یه اتاقک که اسمشو گذاشتیم آشپزخونه من هیچ وقت حرفی نزدم ولی مستانه چون بزرگتر بود ودوستای بیشتری داشت ناراضی بود دوست داشت مثله دوستاش بهترین ها رو بپوشه وبهترین خوراکی ها روبخوره عاشق رانندگی بود ودوستش بهش یاد داده بود یه جا انداختم برای مامان وصداش کردم تا رفت رو جاش وخوابید پتو انداختم روش ورفتم اتاقی که اونجا خیاطی می کردم شاید اگه خونمون انقدر پایین شهر نبود وضعیتمون این نبود
- ۸.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط