همخونه اخموی من

•••••همخونه اخموی من💚🐸••••
#𝙋𝙖𝙧𝙩_50
#همخونه_اخموی_من

میدونست خوب میدونست از شهرت بدم میاد با همون حالت که نشسته بودم

بدون اینکه برگردم نگاهش کنم با لحن سردی گفتم

_چرا من؟

سرفه مصلحتی کرد و گفت

_راستش دومدل میخایم یکی پسرخودمه مثل همیشه و اون یکی گفتم کی بهتر از برادرزاده خودم

_ولی عمو....
_حرف نزن بهش فکر کن میتونی از این موقعیت به موفقیت برسی

_وقتی قبول کردی مابقی صحبت ها رو انجام میدیم

الانم بزن بریم خونمون که زن عموت کلی دلتنگته

به اجبار لبخندی روی لبام نشست چند وقت میشه که ندیدمش؟

زن عمویی که مثل مادر بود واسم و حتی مادرتر

بعد از حساب کردن باهم از کافه بیرون زدیم و مسیر خونه رو رفت فقط صدای موزیک بیکلام بود

که پخش میشد نیم نگاهی به عمو کردم با همون ژست خاصش و عینک دودی روی چشماش درحال رانندگی بود
دیدگاه ها (۶)

•••••همخونه اخموی من💚🐸•••••#𝙋𝙖𝙧𝙩_51#همخونه_اخموی_مناخم ریزی ...

•••••همخونه اخموی من💚🐸••••#𝙋𝙖𝙧𝙩_52#همخونه_اخموی_من_واااای خد...

•••••همخونه اخموی من💚🐸••••#𝙋𝙖𝙧𝙩_49#همخونه_اخموی_منشرط ازدواج...

•••••همخونه اخموی من💚🐸••••#𝙋𝙖𝙧𝙩_48#همخونه_اخموی_منو روی میز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط