{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت ، از فکر اینکه پر نکشید

خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت ، از فکر اینکه پر نکشیده ام دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی ، بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ، حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آیینه ام برف نشست، دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و دلم گرفت ، من هیچ خانه ایی نکشیدم ،دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من ، خود را ، شبی در آیینه ایی دیدم ، دلم گرفت
دیدگاه ها (۳)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

#ارباب‌سنگدل #پارت_26رفتم اشپزخونه نگاهی به اطراف انداختم هی...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟖وقتی رسیدم پایین جونگکوک رو دیدم که ای...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط