خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت ، از فکر اینکه پر نکشید
خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت ، از فکر اینکه پر نکشیده ام دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی ، بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ، حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آیینه ام برف نشست، دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و دلم گرفت ، من هیچ خانه ایی نکشیدم ،دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من ، خود را ، شبی در آیینه ایی دیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی ، بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ، حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آیینه ام برف نشست، دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و دلم گرفت ، من هیچ خانه ایی نکشیدم ،دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من ، خود را ، شبی در آیینه ایی دیدم ، دلم گرفت
- ۶۲۸
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط