{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام زندگی اش را

تمام زندگی اش را
در چشمان او میدید
نه این که چشمانش خیلی درشت بود
نگاهش وسعتی داشت
به اندازهٔ یک اقیانوس
هر بار در چشمانش خیره می شد
صدها قایق امداد
برای یافتن او اعزام می شدند
و تا سحر بیهوده جستجو می کردند
صبح که می شد
امواج ، تن بی جانش را به ساحل می آوردند

#اسم‌من‌دلقک
دیدگاه ها (۱)

باز طلوع آفتاب و پرت شدن به ورطه بیداریمن اصلا میل به بیدارش...

گرم تر از آفتاب ظهر تابستانیمرا در تبخود میسوزانی،اما نمی دا...

زندگی، قبل از هرچیز زندگی ست. گل می خواهد، موسیقی می خواهد، ...

می گفت : همه چی رو نگو...هر چی بگی ،بیرون میاد میره تو هوا ت...

dark life = 8

نام=)سایه مافیا### پارت دوازدهم: مرهمِ برآمده از تیغسکوتی سن...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏قصر سلطنتی، از همیشه باشکوه‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط