《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 79 (๑˙❥˙๑)
اما نشنیدن جوابی ازش باعث شد نگران تر بشه انگار افکارش بیشتر از اینا آشفته بود که حتا صداش رو هم نشنید دستش روی دست جونگکوک که روی میز بود گذاشت و با صدای نرمی گفت : جونگکوک حالت خوبه ؟
جونگکوک نگاهش رو بهش دوخت و لحظه ای اخم غلیظ تر شد اما خیلی زود اخمش محو شد و گفت : خوبم چیزی نیست
دختر دستش رو محکم تر گرفت و با نگرانی گفت : خسته و آشفته به نظر میایی چیزی شده ؟
جونگکوک دوباره اخم کرد و دستش رو از زیر دست دختر بیرون کشید و مشغول خوردن غذا اش شد و با لحنی جدی گفت : گفتم که چیزی نیست مشکل کاریه مربوط به شرکته...
دختر دستش رو با آروم پس کشید و با چهره ناراحت مشغول بازی با غذا اش شد ..یعنی مشکل شرکت انقدر...بزرگه که اینطوری آشفتهش کرده؟ ...
لحظه ای دوباره سکوت برقرار شد که با صدای بلند زنگ در سکوت شکست
نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت و اونم متقابلا نگاهش کرد
منتظر کسی نبود و زنگ در نشون از اومده مهمونی ناخونده ای بود
دختر نگاهش رو به راه روی که در انتهاش در خونه قرار داشت خیره شد و لحظه ای بعد قامت مرد جوانی رو دید که با قدم های محکم و لبخند ریزی به سمتش اومد دختر با جیغ ذوق زده ای از روی صندلی اش بلند شد و با لبخند گفت : یونگهو اوپا...
یونگهو توی چند قومی اش ایستاده و لبه های کتش رو به پشت هدایت کرد و دست توی جیب شلوار مشکی از برد با لبخند
غلیظ تری گفت : چطوری وروجک
ویوا لبخندش پر رنگ تر شد و با لبخند گفت : خوبم
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد که با اخم غلیظی به پسر عموش خیره شده بود نه تنها اخم که خشم نهفتهای توی چشماش موج میزد
لحظه ای با دیدن چهره جونگکوک لبخندش محو شد... برگشت و به یونگهو نگاه کرد اونم با اخم ریزی به جونگکوک نگاه میکرد انگار با چشم هاشون برای هم خط نشون میکشید اما یونگهو خیلی زود دوباره لبخند زد و مردمک چشماش رو سمته ویوا چرخوند
ویوا متقابلا لبخند لرزونی زد ... یونگهو مقابل دختر ایستاد و موهای بهم ریخته و با لبخند گفت : دلم برات تنگ شده بود وروجک
دختر با ذوقی سرشار گفت : کی اومدی چرا بهمون خبر ندادی ؟
یونگهو : خیلی وقت نمیشه..
جونگکوک دستش رو پشت کمر همسرش برد و با خشم نهفته وسط حرفش پرید گفت : عشقم میشه به خانم هان بگی دوتا قهوه برای منو یونگهو بیاره اتاق کارم
دختر با شنیدن واژه( عشقم ) از زبون جونگکوک لبخند سرشار از ذوق زد
و گفت : باش الان
بدون توجه به نگاه های خشمگین جونگکوک به پسر عموش به سمته آشپزخونه رفت هرچی هم بود نباید به روی خودش میآورد شاید فقد به موضوع کاری اینطور آشفته اش کرده بود و همه افکارش مشوشش فقد زاییده ذهن خودش بود
(๑˙❥˙๑) پارت 79 (๑˙❥˙๑)
اما نشنیدن جوابی ازش باعث شد نگران تر بشه انگار افکارش بیشتر از اینا آشفته بود که حتا صداش رو هم نشنید دستش روی دست جونگکوک که روی میز بود گذاشت و با صدای نرمی گفت : جونگکوک حالت خوبه ؟
جونگکوک نگاهش رو بهش دوخت و لحظه ای اخم غلیظ تر شد اما خیلی زود اخمش محو شد و گفت : خوبم چیزی نیست
دختر دستش رو محکم تر گرفت و با نگرانی گفت : خسته و آشفته به نظر میایی چیزی شده ؟
جونگکوک دوباره اخم کرد و دستش رو از زیر دست دختر بیرون کشید و مشغول خوردن غذا اش شد و با لحنی جدی گفت : گفتم که چیزی نیست مشکل کاریه مربوط به شرکته...
دختر دستش رو با آروم پس کشید و با چهره ناراحت مشغول بازی با غذا اش شد ..یعنی مشکل شرکت انقدر...بزرگه که اینطوری آشفتهش کرده؟ ...
لحظه ای دوباره سکوت برقرار شد که با صدای بلند زنگ در سکوت شکست
نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت و اونم متقابلا نگاهش کرد
منتظر کسی نبود و زنگ در نشون از اومده مهمونی ناخونده ای بود
دختر نگاهش رو به راه روی که در انتهاش در خونه قرار داشت خیره شد و لحظه ای بعد قامت مرد جوانی رو دید که با قدم های محکم و لبخند ریزی به سمتش اومد دختر با جیغ ذوق زده ای از روی صندلی اش بلند شد و با لبخند گفت : یونگهو اوپا...
یونگهو توی چند قومی اش ایستاده و لبه های کتش رو به پشت هدایت کرد و دست توی جیب شلوار مشکی از برد با لبخند
غلیظ تری گفت : چطوری وروجک
ویوا لبخندش پر رنگ تر شد و با لبخند گفت : خوبم
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد که با اخم غلیظی به پسر عموش خیره شده بود نه تنها اخم که خشم نهفتهای توی چشماش موج میزد
لحظه ای با دیدن چهره جونگکوک لبخندش محو شد... برگشت و به یونگهو نگاه کرد اونم با اخم ریزی به جونگکوک نگاه میکرد انگار با چشم هاشون برای هم خط نشون میکشید اما یونگهو خیلی زود دوباره لبخند زد و مردمک چشماش رو سمته ویوا چرخوند
ویوا متقابلا لبخند لرزونی زد ... یونگهو مقابل دختر ایستاد و موهای بهم ریخته و با لبخند گفت : دلم برات تنگ شده بود وروجک
دختر با ذوقی سرشار گفت : کی اومدی چرا بهمون خبر ندادی ؟
یونگهو : خیلی وقت نمیشه..
جونگکوک دستش رو پشت کمر همسرش برد و با خشم نهفته وسط حرفش پرید گفت : عشقم میشه به خانم هان بگی دوتا قهوه برای منو یونگهو بیاره اتاق کارم
دختر با شنیدن واژه( عشقم ) از زبون جونگکوک لبخند سرشار از ذوق زد
و گفت : باش الان
بدون توجه به نگاه های خشمگین جونگکوک به پسر عموش به سمته آشپزخونه رفت هرچی هم بود نباید به روی خودش میآورد شاید فقد به موضوع کاری اینطور آشفته اش کرده بود و همه افکارش مشوشش فقد زاییده ذهن خودش بود
- ۲۷.۱k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط