{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با یه دختر خوب نامزد بودم، همه چی عالی بود و خداییش دختر

با یه دختر خوب نامزد بودم، همه چی عالی بود و خداییش دختر محشری بود، خانواده خوبی داشت و قرار بود با این دختر مهربون ازدواج کنم فقط یه چیز منو خیلی آزار میداد و اونم خواهر کوچیکترش بود که خیلی با من راحت بود و زیاد باهام شوخی میکرد و انصافأ هم خوشگل بود. چند وقتی مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و گفت:که مادرش خواسته برم اونجا تا یه کم راجع به مسایل عروسی حرف بزنه، منم قبول کردم و راه افتادم. وقتی رسیدم اونجا و رفتم تو دیدم کسی نیست به جز خواهرنامزدم!!!!! بعد چند ثانیه بهم گفت: اگه پنجاه هزارتومن بهم بدی میذارم که ترتیب منو بدی و بعدش رفت تو اتاق خواب!!!! چند دقیقه با خودم فک کردم و بعد به سمت درب خروجی رفتم،چندتا پله پایین نرفته بودم که یهو نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم!!! باباش بهم گفت: به خانواده ما خوش اومدی، تو امتحان قبول شدی!!!! از اون روز خیلی میگذره ولی هنوز کسی نمیدونه داشتم می رفتم کیف پولم رو از تو ماشین بردارم!!!!
دیدگاه ها (۱۶)

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

رمان عشق ممنوع

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼Season:¹part:².....

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

وقتی درسش بد بودو ..

« مسابقه دهنده » ²وقتی وارد آشپزخانه شدم یه سگ خیلی بزرگ و ت...

رومان عشق پنهانی (پارت1)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط