{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودم زنگ یه خونه رو که میزدم در نمیرفتم،

وقتی بچه بودم زنگ یه خونه رو که میزدم در نمیرفتم،

وامیستادم تا صاحبخونه در رو باز کنه بعد قدم زنان از جلوش رد میشدم!

اونم محاسبه میکرد با خودش میگفت کسی که زنگ رو زده الان رسیده سر کوچه پس این نیست!!

از همون طفولیت علم فیزیکم خوب بود
دیدگاه ها (۳)

دختره به نامزدش گفت:....سلام عشقمخوفیفلدا تفلدمهبلام چی میخل...

سوار یه تاکسی شدم به مقصد که رسیدم گفتم: آقا ممنون. من کنار ...

صحبت های دو کلاغ قبل از رفتن به ماه عسل:کلاغ نر: غاارکلاغ ما...

ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ ﭼﻮﭘﺎﻧﺸﺎﻥ...........ﭘﺴﺮﻡ ﺻﺪﺍﻯ ﺳﮓ...

پارت ۵حدود ۴ ماه بعد_ساعت ۱۱ و ۲۱ دقیقه شب_جونگکوک:ماه ها گذ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p8رسیدیم مدرسه.با...

رومان عشق بی نھایت پارت 16از زبان ملیسا باھم اوکی شدن خیلی ب...

رومان عشق بی نھایت پارت 16از زبان ملیسا باھم اوکی شدن خیلی ب...

برده عمارت جئون

★彡   Part 7 彡★ نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط