سناریو درخواستی
سناریو درخواستی :
وقتی توی دفترت شعر های عاشقانه می نویسی
جانگ هوسوک: هر موقع که ناراحت بودی توی اون دفتر شعر می نوشتی . اون روز هم بخاطر اینکه با دوستت دعوا کردی خیلی ناراحت بودی. اشکات روی صفحه های دفتر میریخت ولی همچنان مینوشتی تا خالی بشی. دستای گرمی تو رو در اغوش گرفت. میتونستی از عطر شیرینش تشخیص بدی که اونه. با صدای گرفته ای گفتی : من خوبم هوسوکا. با دستاش صورتت رو قاب گرفت و اشکات رو پاک کرد و بوسیدت. اروم شدی و لبخند محوی زدی که با مهربونی گفت : هیچوقت این مروارید ها رو حیف نکن باشه؟ سرت رو به نشونه تایید تکون دادی. نگاهش به دفتر توی دستت افتاد. اون رو ازت گرفت و شروع به خوندن کرد. وقتی اخرین شعر رو تموم کرد با لبخند نگاهت کرد : چه راه قشنگی برای اروم کردن خودت داری، چطوره از این به بعد هر وقت که ناراحت بودیم با هم بنویسیم؟ بعد که حالمون خوب شد میتونیم ازش یه اثر رویایی بسازیم زیبای من!
پارک جیمین : تصمیم داشتی که شب تولدش به عنوان کادو یکی از شعرات رو با گیتار براش بخونی. اون شب فرا رسید و تو اون رو سوپرایز کردی و اون در حالی که فکر میکرد امشب بهتر از این نمیشه،کادوت رو بهش دادی. وقتی چشمات رو باز کردی و بهش خیره شدی، در حالی که لبخند پهنی زده بود با چشمای کیوت و براقش نگاهت میکرد. خجالت کشیدی و گفتی : جیمینا اینطوری نگاهم نکن! تک خنده ای کرد و به طرفت اومد . با لحن استرسی گفتی : کادوی من خوب بود؟ با چشماش خندید:) گونه ات رو بوسید و گفت : با صدای بهشتیت حس کردم امشب روی ابر هام. میشه از این به بعد هر شب بهم این کادو رو بدی؟ هوم؟
کیم تهیونگ : سال اخر دانشگاه بودی واسه همین هر وقت که می نوشتی فکرمیکرد ، داری درس میخونی. اون روز به دانشگاه رفته بودی. موقع ناهار شد. کیفت رو باز کرد و خواستی دفتر رو بیرون بیاری تا افکارت رو روی کاغذ بیاری اما پیداش نکردی که یادت اومد دیشب بدون اینکه ببندیش روی میز تحریر اتاقت جاش گذاشتی . مضطرب شدی و امیدوار بودی که ته نوشته هات رو نخونده باشه چون خیلی خجالت می کشیدی. به خونه برگشتی و مستقیم راه اتاقت رو در پیش گرفتی. در رو باز کردی و متاسفانه با ته در حالی که دفتر دستش بود مواجه شدی. با سرعت به طرفش رفتی. دفتر رو کشیدی. نگاهت کرد با گونه های قرمزت چشمات رو ازش دزدیدی. با دستش چونه ات رو گرفت و سرت رو بالا اورد، صداش توی گوشت پیچید: اینا رو خودت نوشتی دختر من؟ نوشته هایی که نمیتونم زیبایی شون رو با کلمات توصیف کنم. درست مثل خودت:)
وقتی توی دفترت شعر های عاشقانه می نویسی
جانگ هوسوک: هر موقع که ناراحت بودی توی اون دفتر شعر می نوشتی . اون روز هم بخاطر اینکه با دوستت دعوا کردی خیلی ناراحت بودی. اشکات روی صفحه های دفتر میریخت ولی همچنان مینوشتی تا خالی بشی. دستای گرمی تو رو در اغوش گرفت. میتونستی از عطر شیرینش تشخیص بدی که اونه. با صدای گرفته ای گفتی : من خوبم هوسوکا. با دستاش صورتت رو قاب گرفت و اشکات رو پاک کرد و بوسیدت. اروم شدی و لبخند محوی زدی که با مهربونی گفت : هیچوقت این مروارید ها رو حیف نکن باشه؟ سرت رو به نشونه تایید تکون دادی. نگاهش به دفتر توی دستت افتاد. اون رو ازت گرفت و شروع به خوندن کرد. وقتی اخرین شعر رو تموم کرد با لبخند نگاهت کرد : چه راه قشنگی برای اروم کردن خودت داری، چطوره از این به بعد هر وقت که ناراحت بودیم با هم بنویسیم؟ بعد که حالمون خوب شد میتونیم ازش یه اثر رویایی بسازیم زیبای من!
پارک جیمین : تصمیم داشتی که شب تولدش به عنوان کادو یکی از شعرات رو با گیتار براش بخونی. اون شب فرا رسید و تو اون رو سوپرایز کردی و اون در حالی که فکر میکرد امشب بهتر از این نمیشه،کادوت رو بهش دادی. وقتی چشمات رو باز کردی و بهش خیره شدی، در حالی که لبخند پهنی زده بود با چشمای کیوت و براقش نگاهت میکرد. خجالت کشیدی و گفتی : جیمینا اینطوری نگاهم نکن! تک خنده ای کرد و به طرفت اومد . با لحن استرسی گفتی : کادوی من خوب بود؟ با چشماش خندید:) گونه ات رو بوسید و گفت : با صدای بهشتیت حس کردم امشب روی ابر هام. میشه از این به بعد هر شب بهم این کادو رو بدی؟ هوم؟
کیم تهیونگ : سال اخر دانشگاه بودی واسه همین هر وقت که می نوشتی فکرمیکرد ، داری درس میخونی. اون روز به دانشگاه رفته بودی. موقع ناهار شد. کیفت رو باز کرد و خواستی دفتر رو بیرون بیاری تا افکارت رو روی کاغذ بیاری اما پیداش نکردی که یادت اومد دیشب بدون اینکه ببندیش روی میز تحریر اتاقت جاش گذاشتی . مضطرب شدی و امیدوار بودی که ته نوشته هات رو نخونده باشه چون خیلی خجالت می کشیدی. به خونه برگشتی و مستقیم راه اتاقت رو در پیش گرفتی. در رو باز کردی و متاسفانه با ته در حالی که دفتر دستش بود مواجه شدی. با سرعت به طرفش رفتی. دفتر رو کشیدی. نگاهت کرد با گونه های قرمزت چشمات رو ازش دزدیدی. با دستش چونه ات رو گرفت و سرت رو بالا اورد، صداش توی گوشت پیچید: اینا رو خودت نوشتی دختر من؟ نوشته هایی که نمیتونم زیبایی شون رو با کلمات توصیف کنم. درست مثل خودت:)
- ۱۸.۶k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط