{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spyfamily

spy×family
فصل•۳•پارت•۸•
4 ماه گذشته .

آنیا رفته پیش خانواده‌اش


آنیا: بابا من می‌خوام برگردم خونه مون

لوید: آنیا تو نامزد اونی چند ماه دیگه شاید حتی عروسی کردین

آنیا: گانننننننننننننننننننن! بابا... من بچه ام.....(با قیافه گریان)

لوید: آنیااا دیگه نگو تولد ۱۷ سالیگت نزدیکه

یور: اره عزیزم نیمه پر لیوان رو ببینن

می‌دونم دامیان رو دوست داری

آنیا: گاااااننننننننننننننننن!!!!

لوید: اره عزیزم.

آنیا:حیق حیق .. باشه (دماغشو بالا می‌کشه)

لوید: بگو ببینم اونجا چطوری میگذره ؟
دقیق پنج ساعت بعد

آنیا: اره خودممم حتی نمی‌دونستم باید ...

لوید و یور:😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫

خلاصه

آنیا می‌ره خوابگاه: سلام جنا. سلام یوکی

یوکی جنا: سلام آنیا چطور بود؟

آنیا: عالیی بود


راستی دوست صمیمی آنیا هنوز بکی هست و در ارتباط هستند ولی هم خوابگاهی های آنیا جنا و یوکی هستند که اصلا به آنیا برا نامزدی حسودی نمیکنن تازه خیلی طرفدار شیپ اونا آن )

یوکی: نامزدیت چطوره؟

آنیا: وای یوکی.... فقط اسمش نامزدیه.
ولی نه... اینطور نیست

یوکی: ولی چرا اخه؟

جنا: دوسش نداری؟

آنیا: اینطور نیست
تو ذهنش:(نمیتونم بهشون بگم که حسی ندارم و در واقع برا ماموریته)

یوکی و جنا: پس دوسش داریییی

آنیا: ا...ره خب

یوکی و جنا: میکصحثخلحلحقحث

مسئول خوابگاه: دخترا بگیرین بخوابین دیگه

بچه ها: چشم خانم . بیاین بریم بخوابیم
اره بریم... بریم...

خلاصه فردا میشه آنیا با بکیه

جنا و یوکی: بیا بریم به دامیان یچی بگیم که آنیا رو دوست داشته باشه

دامیان داره با نوچه ها میاد

یوکی: دامیان ساما

دامیان: هوم؟

جنا: یکدقعه بیا لطفا بدونن نوچه ها

دامیان: باشه بابا اومدم

دامیان و دخترا میرن حیاط پشتی

دامیان: بله؟

یوکی: آنیا تورو خیلی دوست داره چرا تو محلش نمیدی؟

دامیان: چی منو دوست داره؟

جنا: اره خودش دیشب گفت

دامیان:🇦🇹🇨🇳🆑🇧🇭🇲🇦🅰️🆎🅾️🅱️⛔🇦🇱♥️❓♦️❗❌❗
جدی؟

یوکی: اره پسر ... باور کن

دامیان: من دزموندم نمیتونی منو اینطوری صدا کنی

یوکی: باشه آقای دزموند باشه...خلاصه حواست بهش باشههه ما رفتیممم
جنا بیا بریم

جنا: باشه بریم

دامیان تو دلش: اون منو دوست داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

«ببخسید این پارت رو دیر گذاشتم گفتم که ویسگونم مشکل دار شده اصن نمیادددددد»
دیدگاه ها (۶)

spy×familyفصل •۳• پارت•۸•دامیان: کله صورتی میگم.آنیا: بیفرما...

spy×familyفصل•۳•پارت•۹•1 سال بعد ساله آخره و همچین مثله قبله...

spy×familyفصل•۳•پارت•۷•دامیان نشسته پشت میز و داره ریاضی میخ...

spy ×fsmilyفصل •۳•پارت•۶•زنگ میخورهآنیا هنوز قیافش ترسناکهآن...

رمان حسم به تو....

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط