{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p14

p14
روزمو با فیلم و ... گذروندم تا ساعت ۹و نیم که زنگ در زره شد متیو درحالی که بارونی پوشیده بود وارد خونه شد رعد و برق شدیدی می‌زد منم از رعد و برق میترسیدم و هل میشدم رو مبل نشسته بودم فیلم رو استوپ کردم معلوم بود خسته بود کیسه هارو کنار مبل گذاشت بالا رفت لباساشو عوض کرد و اومد نشست و بغلم کرد
متیو : ببخشید عروسک یکم طول کشید برات کیک هم خریدم و خوراکی هایی که دوست داری و اینو
و یه عروسک نرم و گوگولی توت فرنگی بغلی بهم نشون داد
دیانا : ممنون از کجا فهمیدی عروسک دوست دارم مخصوصا از این بغلیا وای چه بوی خوبی میده
متیو : خواهش میکنم کوچولو خب آخه گفته بودی بدون عروسک خوابت نمی‌بره
دیانا : اوهوم
متیو : خب حالا هم کیک توت فرنگی کیک صورتی که مورد علاقه اینم بقیه خوراکی هایی که دوست داری و پد و شکلات یکمشونم تو ماشینه
دیانا : اممم ممنون
متیو : بریم بخوابیم امشب ورزش نمیکنم
دیانا : میشه هیچ وقت نکنی یت اگه میکنی فقط بسکتبال بازی کنی
متیو : هه عروسک چرا
دیانا : باعث می‌شه بترسم
متیو : ناهار خوردی
دیانا : اممم آره امروز خوب خوراکی خودن ولی خوراکی های بسته بندی
به میز بغل دستمون اشاره کردم ظرف نودل ، نوشابه ، چیپس و پفک روده می‌شد
متیو : هوف شام چی
دیانا : نه نخوردم ارباب هم نخوردن ولی آمادس
متیو : اوهوم باشه
براید بغلم کرد و منو به سمت میز برد غذا ها به خاطر اینکه تو سوفله بودن هنوز گرم مونده بودن و مایا هم در حال تکمیل میز شام بود
متیو : چقدر دیگه تموم میشه میشه
مایا : امم حدودا ۵ دقیقه دیگه و شایدم کمتر
متیو : میرم ارباب ولدمورت رو صدا کنم
منو رو صندلی گذاشت و بوسه ای به گردنم زد بعد صندلی رو جلو برد و کاسه منو برداشت
متیو : سوپ قارچ میخوری یا جو
دیانا : امم قارچ
متیو کاسه رو برام سوپ قارچ ریخت و گفت : مشغول شو تا پدرمو صدا کنم شربت زعفرون هم نخور
سرمو تکون دادم ولی اونم تا حدودی جذابه این مثل بقیه اورثینکام نیست واقعا شک دارم که آیا من متیو رو دوست دارم یا نه یا نفرتم داره تبدیل به عشق میشه و مراقبت ها و توجه هاش داره دیونم میکنه توجه هایی که تئو هم داشت ولی اون خاصه شاید واقعا بیشتر از تئو دوسم داره
سری تکون دادم تا افکارمو دور کنم و شروع کردم خوردن سوپ
راوی ویو :
متیو از پله ها بالا رفت و جلوی در اتاق تام رسید سرشو پایین انداخت و در زد
تام : بله
متیو : پدر
تام : بیا تو
و درو با قدرتش باز کرد
متیو : امم پدر می‌آید شام
تام : متیو میخواستم بدونم درباره موضوع اون شب با همسرت صحبت کردی
متیو : ام نه ولی
تام : بهتره زودتر اینکارو بکنی
متیو : چشم پدر
تام : برو الان میام پایین
متیو پایین رفت و کنار همسرش نشست آخه دختر ۱۹ساله ی ضعیفی مثل دیانا
پارت بعدی : ۸ تا لایک
دیدگاه ها (۰)

درخواستی lanajvrydiدر خوابگاهشو باز کردم و وارد شدم کتابشو ب...

p13از خواب بیدار شدم متیو بیرون بود به سمت میز آرایشم برای ا...

p12متیو : عروسکدیانا : هوممتیو : چه ادکلنی زدی دیانا : ادکلن...

p7اومد کنارم نشست و دستی که سرم توش بود رو نوازش میکرد سرمو ...

دیانا : کجاسمایا : براتون مهمهدیانا : نه ام نه فقط سوالم بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط