{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هی شمع روشن میکنم این گور خالی را

هی شمع روشن میکنم این گور خالی را
می پرورانم در دلم عشقی خیالی را

آنقدر پا خوردم درین شهر پر از عابر
حس کرده ام با تار و پودم رنج قالی را

باران ببارد یا نبارد سهم من این است
از چشم من باید بخوانی قحطسالی را

در من هزاران تن تو را چشم انتظارند،آه...
باید ببینی چشمهای این اهالی را

وقتی که دنیا روی دور تند میچرخد
تا باز از دستت بگیرد هر مجالی را

باید بیایی از سکوت ابرها باران!
روشن کنی چشمان خشک این حوالی را

اینجا نفس از وزن سنگین غزل تنگ است
دیگر ندارم طاقت این خسته حالی را
دیدگاه ها (۱)

پاییز یعنی دلتنگی های گاه و بی گاه. یعنی حس اینکه مدام فکر ک...

پاییز یعنی دلتنگی های گاه و بی گاه. یعنی حس اینکه مدام فکر ک...

...#تو بیا #من خانه امکه بیایی یک مشت از #بودنت را بپاشی وخا...

معنا حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی ...

تهران منهای تو یعنی رشت بی بارانیعنی بگیری از شمالی بوی شالی...

ایرج ضیایی شاعر رشتی

فرناز جعفرزادگان

دخترک گندمگون پشت پنجره دوباره گیسوان خرمایی اش را شانه می ز...

ماندانا زندیان شاعر اصفهانی

💌 یونا و نامه‌ای از ستاره‌هاقسمت سومآن شب باران آرامی می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط