{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت10

تند تند از پله ها پایین رفتم و گفتم:

+بله مامان من اینجام!!

مامان اخمی کرد و گفت:

-چرا انقدر طولش دادی؟! دوتا رخت پهن کردن انقدر کار داشت؟!

گاز بزرگی به سیب داخل دستم زدم و مامان چون از قضیه عباس خبر داشت آروم بهش گفتم:

+داشتم با عباس حرف میزدم...

مامان لب پایینشو محکم گاز گرفت و با تشرآروم گفت:

-مگه صد دفعه نگفتم اینکارو نکن آهو؟!
جمشید اگه ببینه جفتمونو از این خراب شده میندازه بیرون!!

با عشوه گفتم:

+دیگه مهم نیست مامان...

رفتم نزدیک تر و آهسته گفتم:

+عباس گفت با خانواده اش راجب من صحبت کرده، گفته زودی میاد خاستگاریم!!

مامان چشماش برقی زد اما خودش و کنترل کرد و عصبی گفت:

-هرچی، نبینم دیگه باهاش بالا پشت بوم صحبت کنیا...

لبامو آویزون کردم و گفتم:

+چشم!!

الان برو یه جارو بزن خونه رو من دیگه کمر برام نمونده یکم استراحت کنم!!

مهربون نگاهش کردم و جارو رو از کنار در برداشتم و رفتم داخل خونه و همونطور که داشتم جارو میکشیدم به این فکر میکردم امشب چه بهونه ای جور کنم که برم پیش عباس!!!

تو همین فکرا بودم که یه صداهایی از داخل اتاقم شنیدم و هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد!!!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت11باز این خجسته ی عوضی داره اتاق منو میگر...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت12دستمو روی صورتم گذاشتم و کم مونده بود گ...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت9انگشت اشاره امو رو دماغم گذاشتم و با ذوق...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت8انقدر عوق زده بودم که از چشمام اشک میریخ...

پارت 42رفتم داخلش لباس های قشنگی داشت براش یه کراپ تاپ سفید ...

آهو

خلاصههههه شب شدویو ات داشتم خونه رو جارو میکردم که صدای در ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط