اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت12

دستمو روی صورتم گذاشتم و کم مونده بود گریه کنم که جمشید غرید:

-حالا امشب و تو طویله پیش گاوا زندانیت کردم میفهمی فضولی یعنی چی!!!

بغضم و قورت دادم و به خجسته نگاه کردم که لبخند چندشی روی صورتش نقش بست!!!

انقدر غرور داشتم که حاضر نشدم برای اینکه زندانیم نکنه التماس کنم!!!

سرمو بلند کردم و اومدم از کنارش رد شم که داد زد:

-کجا؟!

برگشت سوالی نگاهش کردم که ادامه داد:

-از خجسته معذرت خواهی کن سریع، وگرنه شام امشبت مدفوع گاواست...

این حرفو که زد تازه یاد قراری که امشب با عباس داشتم افتادم...
وای باید یه طوری قضیه رو جمع میکردم تا بتونم برم پیشش!!

چاره ای نداشتم جز اینکه مدارا کنم باهاشون کاری که جمشید میگفت و باید انجام میدادم...

سکوت کرده بودم که جمشید غرید:

-لالی؟!

آب دهنمو قورت دادم و قیافه مظلوم به خودم گرفتم و گفتم:

+خجسته جونم،ببخشید دیگه تکرار نمیشه!!

جفتشون از ری اکشنم تعجب کرده بودن و فقط نگاهم میکردن که رو به جمشید لب زدم:

-میشه اینبار منو ببخشی؟!

جمشید قیافه اش منقلب شد اما سری خودشو جمع کرد و با اخم گفت:

-خجسته باید ببخشه تورو نه من!!

با پشیمونی به خجسته نگاه کردم که پوزخندی زد و گفت؛

-میبیخشم ولی به یه شرط...
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت13گنگ نگاهش کردم که لبخند شیطانی زد و گفت...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت14رفت جلوی آینه نشست و مشغول شونه کردن مو...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت11باز این خجسته ی عوضی داره اتاق منو میگر...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت10تند تند از پله ها پایین رفتم و گفتم:+بل...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۰ فصل ۳ ):کفشام؟ لبخند عميقي زد که هر...

قلب سنگی

ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۹ فصل ۳ )فقط به پالتو تنم بود به زور س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط