{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سگی نزد شیر آمد گفت

سگی نزد شیر آمد گفت
بامن کشتی بگیر
شیر سر باز زد
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت
شیر از مقابله با من می هراسد
شیر گفت
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند
که با سگی کشتی گرفته ام !!!
دیدگاه ها (۱)

جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد ، خوابمان می گیرد ... د...

تلنگر کوچکی است بــاران وقتی فراموش میکنیم [که ...] آسمان ...

امشب بد قاتی کردم....... استاد و دانشگاه با هم اتیش بگیرن م...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

قسمت ۷

سناریو اوبیکاکا

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۹: فرار از میانِ سایه‌هاصدایِ برخوردِ چک...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط