مرا باور کن
مرا باور کن
پارت62
دلبر
ریاء کجا رفت..... این یه ساعته دنبالشم......... به آرین و آرمان گفتم اونا هم دارن دنبالش....... می گردن و از یه جا.... ارباب دنبال تیاء می گرده....... میگه اونو دو روزه ندیدتش......
آرین _دلبر مطمئنی بهت گفت میره اتاق؟ جایی دیگه ای که نرفت
_نمی دونم اون فقط گفت میرم اتاق تا استراحت کنم دیگه نمیدونم کجا رفت
ساعت طرفای 12 بود که همهی مردم روستا به خونه هاشون برگشتن و ریاء خانم هنوز نیومده
همه مون توی پذیرایی عمارت خدمتکار جمع شدیم فقط آرباب رفتم تا بخوابه ما هم منتظر خانم ریاء موندیم چون آرمان به کلانتری زنگ زد و گفتن نمی تونیم الان پی گریش کنیم باید 24 ساعت بگذره
ساعت 2 بود که خانم ریاء تشریف آوردن................... لباساش گلی بودن و حتی صورتش کثیف بود.......... و مثل ابربهاری گریه می کرد حتی حواسش نبود که سایپورتش از روی زانوهاش یکمی پاره شد بود.........
به طرفش رفتم
_ریاا تو..... تا این وقت کجا بودی هااااا
جوابم نداد انگار یه جای دیگه ای بود.......... همه پیش ریاء جمع شده بودیم اما ریاء حتی حرف نمی زد....... شونهاشو گرفتم و تکونش دادم ولی......... هیچ حرکتی نکرد..........که احساس کردم بدنش سست شد و سرشو روی شنوهام گذاشت و بیهوش شد.......... ریا رو بغل کردم......
_یکی بیاد ریا رو بلند کنه باید بریم درمانگاه
آرمان ریاء رو بغل کرد و به سمت بیرون رفت و ما دنبالش رفتیم
******************
....................... ادامه دارد...........
پارت62
دلبر
ریاء کجا رفت..... این یه ساعته دنبالشم......... به آرین و آرمان گفتم اونا هم دارن دنبالش....... می گردن و از یه جا.... ارباب دنبال تیاء می گرده....... میگه اونو دو روزه ندیدتش......
آرین _دلبر مطمئنی بهت گفت میره اتاق؟ جایی دیگه ای که نرفت
_نمی دونم اون فقط گفت میرم اتاق تا استراحت کنم دیگه نمیدونم کجا رفت
ساعت طرفای 12 بود که همهی مردم روستا به خونه هاشون برگشتن و ریاء خانم هنوز نیومده
همه مون توی پذیرایی عمارت خدمتکار جمع شدیم فقط آرباب رفتم تا بخوابه ما هم منتظر خانم ریاء موندیم چون آرمان به کلانتری زنگ زد و گفتن نمی تونیم الان پی گریش کنیم باید 24 ساعت بگذره
ساعت 2 بود که خانم ریاء تشریف آوردن................... لباساش گلی بودن و حتی صورتش کثیف بود.......... و مثل ابربهاری گریه می کرد حتی حواسش نبود که سایپورتش از روی زانوهاش یکمی پاره شد بود.........
به طرفش رفتم
_ریاا تو..... تا این وقت کجا بودی هااااا
جوابم نداد انگار یه جای دیگه ای بود.......... همه پیش ریاء جمع شده بودیم اما ریاء حتی حرف نمی زد....... شونهاشو گرفتم و تکونش دادم ولی......... هیچ حرکتی نکرد..........که احساس کردم بدنش سست شد و سرشو روی شنوهام گذاشت و بیهوش شد.......... ریا رو بغل کردم......
_یکی بیاد ریا رو بلند کنه باید بریم درمانگاه
آرمان ریاء رو بغل کرد و به سمت بیرون رفت و ما دنبالش رفتیم
******************
....................... ادامه دارد...........
- ۲.۱k
- ۰۸ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط