تو نیستی...
تو نیستی...
نه که نباشی ها دوری انقدر دور که نه میتوانم در آغوشت بگیرم و نه کنارت قدم بزنم...
راستش را بخواهی بودن های دور کم از نبودن ندارند...
تو نیستی...
نه که نباشی ها دوری.. دوری که افتاده ام به جان این کاغذ ها...
دوری که زمزمه هایم میشود شعر ...میشود بغض...
همین بغضها مرا شاعر کرد تو که خوب میدانی...
اما تو را جان عزیزت بیا برگرد...
یک سری حرف ها را نمی شود نوشت...
"دور ترین دور دلم
از همان فاصله ات سیر در آغوشم کش...
نه که نباشی ها دوری انقدر دور که نه میتوانم در آغوشت بگیرم و نه کنارت قدم بزنم...
راستش را بخواهی بودن های دور کم از نبودن ندارند...
تو نیستی...
نه که نباشی ها دوری.. دوری که افتاده ام به جان این کاغذ ها...
دوری که زمزمه هایم میشود شعر ...میشود بغض...
همین بغضها مرا شاعر کرد تو که خوب میدانی...
اما تو را جان عزیزت بیا برگرد...
یک سری حرف ها را نمی شود نوشت...
"دور ترین دور دلم
از همان فاصله ات سیر در آغوشم کش...
- ۱.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط