تصادف هیونp
( تصادف هیون.............p۲۰ )
هیونجین انگشتشو گذاشت رو دهن فلیکس....
« شیششششش! »
فلیکس دست هیونجینو زد کنار
« یااا.... »
هیونجین « چیههه؟! »
فلیکس سکوت کرد..... دیگه آروم شد و ادامش نداد..... اون یکم از هیونجین فاصله گرفت و خودشو به در ماشین چسبوند و سرشو گذاشت رو شونهش... داشت بارون میبارید..... اون به بارون زل زده بود و با تماشا کردنش آرامش میگرفت...
هیونجین کم کم به فلیکس نزدیک میشد... جوری که دیگه بینشون فاصلهای نمونده بود.... اون سر فلیکسو خیلی آروم گذاشت رو شونه خودش و پاشو انداخت وسط پاهای فلیکس..... اون با دستش پهلوی فلیکسو نوازش میداد و میمالید...
فلیکس شوک شده بود و داشت خجالت میکشید....
سرشو بلند کرد و به هیونجین نگاه کرد....
اون سعی کرد خودشو کنترل کنه و سرش داد نزنه تا تابلو نشه...
فلیکس دست سردش رو گذاشت روی پهلوش و دست هیونجین که داشت نوازشش میداد... اون با صدای لرزان و کمی ترسیده و خجالتی و با چشمانی پر ، آروم زمزمه کرد
« خواهش میکنم الان از این کارت صرف نظر کن... باشه؟! »
هیونجین نیشخند زد و صورتشو به فلیکس نزدیک کرد..... بینی هاشون داشت به هم برخورد میکرد..... اون گوشه لب هاشو برد بالا و نچ نچ کرد..... بعدش به مالیدن و نوازش دادن پهلو های فلیکس ادامه داد..... حتی محکم تر از قبل....
فلیکس داشت با این کار های هیونجین تحریک میشد...
خیلی دلشت جلوی خودشو میگرفت تا ناله نکنه.....
« هیونجین.... خواهش میکنم از اون قسمت صرف نظر کن.... خواهش میکنمممم! »
هیونجین میدونست که پهلو های فلیکس یکی از نقطه های حساسشن....
هیونجین « چرا؟ چیزی شده جوجو؟! »
هیونجین بعد این حرفش حتی محکم تر میمالیدتش.... جوری که پهلو های فلیکس کبود میشدن....
فلیکس ناله های خفهای میکرد.....
هیونجین از این کاری که با فلیکس میکرد لذت میبرد.....
فلیکس « آه.... لعنتی! هیونجین بس کن اخه چرا اینجا این کارو میکنی؟! »
هیونجین « مگه چشه؟! »
فلیکس « هیونجین درد میکنه..... خواهش میکنم بس کن.... »
هیونجین دیگه تمومش کرد.....
« یاا ی وقت فک نکنی سیر شدم.... فقط به خاطر این که رسیدیم..... پیاده شو.... »
هیونجین پیاده شد و منتظر موند که فلیکس هم پیاده بشه.... وقتی پیاده شد به هیونجین چشم غره رفت و با قدم های بلند ازش دور شد....
هیونجین داشت پول ماشینو میداد... وقتی برگشت دید که فلیکس ازش خیلی دور شده.... اون سمتش دوید و دستشو محکم گرفت.....
« کجا با این عجله جوجو؟! گفتم که هنوز کارم باهات تموم نشده..... چه زود یادت رفت »
فلیکس « خب چیکار کنم؟! »
فقط باهام بیا...
از دستش گرفت و رفت سمت ورودی هتل..... هیونجین ی اتاق گرفت ، اون همچنان دست فلیکسو محکم گرفته بود....
باهمکاری این خوشگل @lily_chani
.......................
ادامه دارد✨
#Hyunlix
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
هیونجین انگشتشو گذاشت رو دهن فلیکس....
« شیششششش! »
فلیکس دست هیونجینو زد کنار
« یااا.... »
هیونجین « چیههه؟! »
فلیکس سکوت کرد..... دیگه آروم شد و ادامش نداد..... اون یکم از هیونجین فاصله گرفت و خودشو به در ماشین چسبوند و سرشو گذاشت رو شونهش... داشت بارون میبارید..... اون به بارون زل زده بود و با تماشا کردنش آرامش میگرفت...
هیونجین کم کم به فلیکس نزدیک میشد... جوری که دیگه بینشون فاصلهای نمونده بود.... اون سر فلیکسو خیلی آروم گذاشت رو شونه خودش و پاشو انداخت وسط پاهای فلیکس..... اون با دستش پهلوی فلیکسو نوازش میداد و میمالید...
فلیکس شوک شده بود و داشت خجالت میکشید....
سرشو بلند کرد و به هیونجین نگاه کرد....
اون سعی کرد خودشو کنترل کنه و سرش داد نزنه تا تابلو نشه...
فلیکس دست سردش رو گذاشت روی پهلوش و دست هیونجین که داشت نوازشش میداد... اون با صدای لرزان و کمی ترسیده و خجالتی و با چشمانی پر ، آروم زمزمه کرد
« خواهش میکنم الان از این کارت صرف نظر کن... باشه؟! »
هیونجین نیشخند زد و صورتشو به فلیکس نزدیک کرد..... بینی هاشون داشت به هم برخورد میکرد..... اون گوشه لب هاشو برد بالا و نچ نچ کرد..... بعدش به مالیدن و نوازش دادن پهلو های فلیکس ادامه داد..... حتی محکم تر از قبل....
فلیکس داشت با این کار های هیونجین تحریک میشد...
خیلی دلشت جلوی خودشو میگرفت تا ناله نکنه.....
« هیونجین.... خواهش میکنم از اون قسمت صرف نظر کن.... خواهش میکنمممم! »
هیونجین میدونست که پهلو های فلیکس یکی از نقطه های حساسشن....
هیونجین « چرا؟ چیزی شده جوجو؟! »
هیونجین بعد این حرفش حتی محکم تر میمالیدتش.... جوری که پهلو های فلیکس کبود میشدن....
فلیکس ناله های خفهای میکرد.....
هیونجین از این کاری که با فلیکس میکرد لذت میبرد.....
فلیکس « آه.... لعنتی! هیونجین بس کن اخه چرا اینجا این کارو میکنی؟! »
هیونجین « مگه چشه؟! »
فلیکس « هیونجین درد میکنه..... خواهش میکنم بس کن.... »
هیونجین دیگه تمومش کرد.....
« یاا ی وقت فک نکنی سیر شدم.... فقط به خاطر این که رسیدیم..... پیاده شو.... »
هیونجین پیاده شد و منتظر موند که فلیکس هم پیاده بشه.... وقتی پیاده شد به هیونجین چشم غره رفت و با قدم های بلند ازش دور شد....
هیونجین داشت پول ماشینو میداد... وقتی برگشت دید که فلیکس ازش خیلی دور شده.... اون سمتش دوید و دستشو محکم گرفت.....
« کجا با این عجله جوجو؟! گفتم که هنوز کارم باهات تموم نشده..... چه زود یادت رفت »
فلیکس « خب چیکار کنم؟! »
فقط باهام بیا...
از دستش گرفت و رفت سمت ورودی هتل..... هیونجین ی اتاق گرفت ، اون همچنان دست فلیکسو محکم گرفته بود....
باهمکاری این خوشگل @lily_chani
.......................
ادامه دارد✨
#Hyunlix
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
- ۷.۶k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط